۱۴۰۳ آبان ۲۱, دوشنبه

Ahmad Mahmood Imperator thoughts

Ahmad Mahmood Imperator thoughts

Ahmad Mahmood Imperator is a poet whose words echo with depth, beauty, and universal themes. Known as the “Poet of Hearts,” his verses are filled with reflections on love, mysticism, and human connection, capturing emotions that speak to the soul. His poetry is more than just words; it’s an exploration of the human experience, blending spirituality and wisdom in ways that make his works timeless and impactful.


In his poetry, Ahmad Mahmood Imperator often celebrates love in its many forms—romantic, platonic, and divine. He embraces the idea that poetry is a vessel for both the possible and the impossible, using it to share profound and often complex meanings. His admirers call him “Yusuf Thani” (Second Joseph), a testament to his captivating presence and poetic style reminiscent of the beauty and grace of Prophet Joseph.


Ahmad Mahmood Imperator’s poetic themes are diverse yet cohesive, touching upon peace, prosperity, civilization, and an unyielding hope for unity. His vision extends to the well-being of society as a whole, with verses that advocate for mutual respect and harmony among people, regardless of differences. His belief in peace and environmental care are also present in his poetry, calling for a world where humanity lives in sync with nature, and where every individual takes responsibility for the planet.


His poetry is a powerful blend of intellectual richness and emotional sensitivity. It reflects his belief that the best literature is both rhythmic and meaningful, capable of stirring the heart while engaging the mind. His unique style and mastery of language give his works a beauty that resonates deeply with his audience.


Ahmad Mahmood Imperator’s poetic legacy is one that will continue to inspire future generations, as his words are reminders of love, beauty, wisdom, and the essential values that connect us all. Through his art, he captures the essence of what it means to be human and, in doing so, holds a special place as a beloved poet and visionary. 

۱۴۰۳ آبان ۱۸, جمعه

شعر و تصویر احمد محمود امپراطور

تصویر: احمد محمود امپراطور 

اینجا به جز سیاهی سیاستمدار نیست

اینجا به غیر دود و غم و انتحار نیست 

اینجا ملا و مفسد و غارتگران یکیست 

اینجا حضور عالم و دانا به کار نیست 

اینجا جمع معامله گر ها نشسته اند 

اینجا به غیر دزدی دیگر کار و بار نیست

اینجا دکان و مندویی درد و ماتم است 

اینجا جوان و پیری یکی استوار نیست 

اینجا گرفته اند نفس را ز کودکان 

اینجا بری شکفتن باغ و بهار نیست 

اینجا گذشته بود که دریا و چشمه داشت

اینجا روانه غیری ز خون جویبار نیست 

اینجا پر است شهر ز معتاد و کیسه بر 

اینجا جوان کاکه و مرد عیار نیست

اینجا زنان و دخترکان را دهند عذاب 

اینجا غرور و عزت بابا مدار نیست 

اینجا برای زندگی تنها شهادت است 

اینجا ز دام حادثه راهِ فرار نیست 

اینجا اگر بخندی ویا گریه سر دهی 

اینجا به ظالمان رسن و چوب دار نیست

اینجا برای محمود و صدها تن دیگر 

اینجا به غیر مرگ دیگر انتظار نیست 

----------------------------------- 

یکشنبه ۱۸ عقرب ۱۳۹۹ خورشیدی 

که برابر میشود به 08 نوامبر 2020 ترسایی 

سرودم 

#احمد_محمود_امپراطور

 خلاصه غزل:

این شعر احمد محمود امپراطور، یک تصویر تلخ و ناامیدانه از وضعیت جامعه‌ای را به تصویر می‌کشد که در آن بی‌عدالتی، فساد، و ظلم بر مردم سایه افکنده است. شاعر با بهره‌گیری از کلمات سنگین و تأثیرگذار، احساسات منفی و دردناک خود را نسبت به نابسامانی‌ها و چالش‌های اجتماعی بیان می‌کند. او به شرایطی اشاره می‌کند که در آن سیاستمداران بی‌تفاوت به درد مردم، فساد و غارت در بالاترین حد، و ظلم بر افراد ضعیف جامعه فراگیر است.


در ابیات مختلف این شعر، نشانه‌هایی از خستگی، ناراحتی، و ناامیدی دیده می‌شود که می‌توان آن را به عنوان صدایی از دل یک جامعه درگیر بحران‌های اجتماعی و اقتصادی درک کرد. همچنین، شاعر با اشاره به مسائلی مانند مشکلات نسل جوان، نابودی ارزش‌ها، و از دست رفتن شادابی و امید در زندگی، تصویری از دشواری‌های روزمره جامعه خود ارائه می‌دهد.


به طور کلی، این شعر بازتابی از اعتراض و درد دل مردم تحت تأثیر شرایط ناگوار است که به خوبی در قالب کلمات و بیان شاعرانه منتقل شده و می‌تواند برای هر شنونده یا خواننده‌ای تأمل‌برانگیز باشد.


۱۴۰۳ آبان ۴, جمعه

باغ جهان نما - ولایت بلخ - ولسوالی خُلم ( تاشقرغان )

شاعر: احمد محمود امپراطور 

#باغ_جهان_نما که در دهه 1880 میلادی در زمان زمامداري امير عبدالرحمان خان در #ولسوالي_خُلم( #تاشقرغان) ولايت بلخ اعمار گرديده است، داراي مساحت 70 جريب زمين بوده و در حال حاضر يکي از مکان ها و آبدات تاريخي افغانستان به شمار ميرود. 

تصویر: احمد محمود امپراطور 

در قسمت غربي اين باغ قصر اعمار گرديده است که بيشتر از 30 اتاق دارد. 

عکس: احمد محمود امپراطور 

محترم سلطان کریمی و احمد محمود امپراطور 

سپاس فراوان از جناب استاد احمد سلطان کریمی صاحب و کلیه سروران دفتر میدیوتیک که زمینه ساز این سفر بودن.

#احمد_محمود_امپراطور

در وطن آتشِ جنگ است مراقب باشید

شاعر: احمد محمود امپراطور 

در وطن آتشِ جنگ است مراقب باشید

هر سو آوازی تفنگ است مراقب باشید

مرکزِ شهر چو پس کوچه ای دهِ ویران است

نفسِ زندگی تنگ است مراقب باشید 

هر طرف رژه رود خیلِ جنایتکاران 

صلح محموله ای ننگ است مراقب باشید

هیچ معیار به انسانیت و انسان نیست 

دلِ این طایفه سنگ است مراقب باشید

اسب ها بارکشی کره خری قشلاق اند

گربه ای پیر پلنگ است مراقب باشید 

جرعه ای آب به خون جگر حاصل گردد

نان در کامِ نهنگ است مراقب باشید 

در بدر کرده جوانانِ وطن را تشویش

جمعِ آلوده ای بنگ است مراقب باشید 

کس به پروای غم و رنجِ کسی هرگز نیست

عالمی پیر گرنگ است مراقب باشید

 دهر پر حادثه و مردم دنیا خودکام 

دشمنان رنگ به رنگ است مراقب باشید

 با همه شیون و سوزی جگر و فکر حزین 

خانه ای عشق قشنگ است مراقب باشید 

هر کجا بیت پر از ناله و آه می بینید

شعرِ محمودِ ملنگ است مراقب باشید

--------------------------------------- 

دوشنبه ۰۵ عقرب ۱۳۹۹ خورشیدی 

که برابر میشود به 26 اکتبر 2020 ترسایی 

سرودم 

#احمد_محمود_امپراطور

#جنگ 

#صلح 

#مراقب 

#دشمن 

#وطن

#غزل 

۱۴۰۳ آبان ۲, چهارشنبه

بود محمودِ سرکش عاشقِ دیوانه وارِ تو

شاعر: احمد محمود امپراطور 

 برایم زندگی سبز است از رنگِ بهارِ تو 

خمارم نشکند با یک عمر بودن کنارِ تو

به آرامش رسم در سرزمینِ پیکرِ عشقت

نمیگردم جدا تا مرگ از شهر و دیارِ تو

به زندانِ محبت سالها شد کردی محبوسم

الهی من رها هرگز نگردم از اسارِ تو

جگر در آتش و دل در تنورِ عشق می سوزد 

لبان تشنه ام را تازه می سازد انارِ تو 

به ایمای بدانی آخر گپ را عزیز من 

کنم تحسين ذهن نکته سنج و هوشیارِ تو 

طبیبِ دارو سازم درد ها را میکنم درمان 

ولی داروی دردِ من بود چشمِ خمارِ تو 

مثالِ مالیخولیایی کردی روز و حالم را

به هر جا میشود ترسیم حسنِ آشکارِ تو

بغل وا کن که من از سردی احساس دلگیرم

که من آرام گیرم در بنای اختیارِ تو 

به خورشیدِ رخت وسواس عالم در دلم کردی

مرا برباد دادی صدقه ای پروردگارِ تو 

نصيحت کم کن و خود را نزن در راه نافهمی

بود محمودِ سرکش عاشقِ دیوانه وارِ تو 

------------------------

چهارشنبه دوم عقرب ۱۴۰۳ خورشیدی 

که برابر میشود به 23 اکتبر 2024 ترسایی 

سرودم 

#احمد_محمود_امپراطور

۱۴۰۳ مهر ۲۴, سه‌شنبه

مثنوی احمد محمود امپراطور

 

می تپد دل به سینه‌ی چاکم 

می شود خاک فهم و ادراکم

این چه روز و چه حال نامیمون 
این چه بیداد می کند گردون
 
ز هر طرف می رسد پیام بلا
ز هر طرف کوک گشته بانگ درا

نه کسی را کسی کند امداد 
نه کسی می شنود ز کس فریاد

آفتابم که سردی سرد شده 
نفسی آدمی نبرد شده 

مرد و زن مانده کنج خانه خویش
فارغ از آب و نان و دانه خویش

فقر بیداد میکند بیداد 
زندگی گشته گونه‌ی جلاد 

ساعت و روز و ماه شده برهم 
سال و ماه در حصارت ماتم

خلق آشفته حال و بخت نگون 
لحظه‌ی شادی مان فتاده به خون

جان داریم و لیک جانی نیست 
سفره‌ی است و لیک نانی نیست 

دل مان آرزوی آب کند 
چقدر زاری بر سراب کند

درد داریم و دردی بی درمان 
مرگ خواهیم کی رسد آسان
 
روی گشتانده اند از ما روی  
نه دگر سمت مانده است نه سوی

به جز از بارگاه حضرت دوست 
که جهان از کمال قدرت اوست

دگر هر چیز رفته از ید ما 
دگر اینجا نمانده ما و شما 

سخن عشق و مهر و الفت نیست
در محبت به غیر کلفت نیست

دل محمود پاره پاره بود 
آمده را دگر چه چاره بود
-------------------
شنبه ۲۴ میزان ۱۴۰۰ خورشیدی 
که برابر میشود به 16 اکتبر 2021 ترسایی 
سرودم 
#احمد_محمود_امپراطور 

۱۴۰۳ مهر ۱۸, چهارشنبه

سخنان زرغونه عطا درباره شخصيت احمد محمود امپراطور

از مدت هاست با شاعر جوان ولى در  شعر و شاعرى مي توان که وى را شاعر شورييده،  با تخيل بالا و والا خواند از طريق دنياى مجازى آشنا شده ام .  نامش احمد محمود و تخلص اش امپراطور ، من نه تنها شيفته تخيل شاعرانه اش  هستم بلکه اخلاق نيکو و سيرت تمام نماى انساني اش وادارم  ساخت تا بمثابه ى انسانى که به انسانهايي عاطفى و آنهايي  که به انسانيت مى انديشندچند جمله اى بنويسم ،  وآن چنين شد که : با همه مصروفيت هايم سرى بزنم  به خواندن اشعار اش که در آن مرواريد ها کمياب  را براى تسکين احساسم انتخاب کنم  شاعر عزيز در بحر شاعرانه اش همه قالب هايي  شعرى کلاسيک و نو را تجربه نموده است ،  همچنان به دنياى بزر? شاعرانه بيدل صاحب  سخت وابست?ى و ?رويده است  وى اشعار بيدل صاحب را خيلى زيبا انتخاب و  با ذوق عالى خود خطاطى ودر معرض شيفت?ان  بيدل بزر? قرار داده است  ازين برترى شاعر جناب احمد محمود امپراطور  ا?ر ب?ذريم ، در شعرش حقايق تلخى از حوادث دوران و  حالات وطن تجلى يافته است که يکى دو شعرش را  با شما دوستان شعر شريک ميسازم . براى معرفى شاعر حوصله و ديد باز شاعرانه در کار است  که اين توان را در خود نمى بينم اما منحيث علاقمند شعر که  براحساس و عاطفه ام تاثير ?ذار بوده به خود اين حق را داده ام  که منحيث علاقمند شعراز کار کرد اش تحسين و قدردانى نمايم  چند بيت از اشعار شاعر را جهت آشنايي با شاعر شريک مى نمايم.  با مهر  زرغونه عطا  تا ســــــروري در دست بد و لنده غر افتاد  از در و ديــــوار به شهـر و گذر افتاد ملت ز پـيء دارو و جـــــا و غــــم روزي دولت به غـــم جيب خود و گنج و زر افتاد از هرسو صداي بم و هاوان و تفنگ است بابــــا و نـــوه هــر دو ميــــان شــــرر افتاد وجدان شده موميايي وغيرت زده در خواب همــــت که ز بــــــازو و ز مّـــد نظر افتاد ناکامي صد در صدي فخـــرست و مباهات رســــــوايي بيـــن المــــللي معتبــــــر افتاد يک لقمه گک نان خنک هم به گدايي ست دريـــــوزه و دارا نگــــري در بـــــدر افتاد دانشـــــورِ دوران شده بيچــــــاره و ولگرد در مسنـــد فــــــرزيني جهـــــول پکر افتاد در مادر و دختر که دگر عاطفه اي نيست ديــــــدم که پسر نيـــــــز به جان پدر افتاد يک دم نتـــــوان يک دم راحت زدن اينجا حلقوم عمــــر در دمي تيــــغ و تبـــر افتاد از هرچه بگويم به خدا شـــــرم بيان است از بس کـــه بد انديشي ميــــــان بشر افتاد محمود دگر صلح و ترقي همه لاف است در کشــوري که حاکمش از پشت خر افتاد --------------------------------------- بامداد دوشنبه 30 جدي 1398 خورشيدي که برابر ميشود به 20 جنوري 2020 ترسايي سرودم

از مدت هاست با شاعر جوان ولى در

شعر و شاعرى مي توان که وى را شاعر شورييده،

با تخيل بالا و والا خواند از طريق دنياى مجازى آشنا شده ام .

نامش احمد محمود و تخلص اش امپراطور ، من نه تنها شيفته تخيل شاعرانه اش

هستم بلکه اخلاق نيکو و سيرت تمام نماى انساني اش وادارم

ساخت تا بمثابه ى انسانى که به انسانهايي عاطفى و آنهايي

که به انسانيت مى انديشندچند جمله اى بنويسم ،

وآن چنين شد که : با همه مصروفيت هايم سرى بزنم

به خواندن اشعار اش که در آن مرواريد ها کمياب

را براى تسکين احساسم انتخاب کنم

شاعر عزيز در بحر شاعرانه اش همه قالب هايي

شعرى کلاسيک و نو را تجربه نموده است ،

همچنان به دنياى بزرگ شاعرانه بيدل صاحب

سخت وابستگى و گرويده است

وى اشعار بيدل صاحب را خيلى زيبا انتخاب و

با ذوق عالى خود خطاطى ودر معرض شيفتگان

بيدل بزرگ قرار داده است

ازين برترى شاعر جناب احمد محمود امپراطور

اگر بگذريم ، در شعرش حقايق تلخى از حوادث دوران و

حالات وطن تجلى يافته است که يکى دو شعرش را

با شما دوستان شعر شريک ميسازم.

براى معرفى شاعر حوصله و ديد باز شاعرانه در کار است

که اين توان را در خود نمى بينم اما منحيث علاقمند شعر که

براحساس و عاطفه ام تاثير گذار بوده به خود اين حق را داده ام

که منحيث علاقمند شعراز کار کرد اش تحسين و قدردانى نمايم


چند بيت از اشعار شاعر را جهت آشنايي با شاعر شريک مى نمايم.

با مهر

زرغونه عطا

تا ســــــروري در دست بد و لنده غر افتاد
از در و ديــــوار به شهـر و گذر افتاد
ملت ز پـيء دارو و جـــــا و غــــم روزي
دولت به غـــم جيب خود و گنج و زر افتاد
از هرسو صداي بم و هاوان و تفنگ است
بابــــا و نـــوه هــر دو ميــــان شــــرر افتاد
وجدان شده موميايي وغيرت زده در خواب
همــــت که ز بــــــازو و ز مّـــد نظر افتاد
ناکامي صد در صدي فخـــرست و مباهات
رســــــوايي بيـــن المــــللي معتبــــــر افتاد
يک لقمه گک نان خنک هم به گدايي ست
دريـــــوزه و دارا نگــــري در بـــــدر افتاد
دانشـــــورِ دوران شده بيچــــــاره و ولگرد
در مسنـــد فــــــرزيني جهـــــول پکر افتاد
در مادر و دختر که دگر عاطفه اي نيست
ديــــــدم که پسر نيـــــــز به جان پدر افتاد
يک دم نتـــــوان يک دم راحت زدن اينجا
حلقوم عمــــر در دمي تيــــغ و تبـــر افتاد
از هرچه بگويم به خدا شـــــرم بيان است
از بس کـــه بد انديشي ميــــــان بشر افتاد
محمود دگر صلح و ترقي همه لاف است
در کشــوري که حاکمش از پشت خر افتاد
---------------------------------------
بامداد دوشنبه 30 جدي 1398 خورشيدي
که برابر ميشود به 20 جنوري 2020 ترسايي
سرودم
احمد محمود امپراطور