۱۴۰۵ مهر ۲۹, چهارشنبه

Ahmad Mahmood Imperator: Devotion to Parents, a Reflection of Humanity

 Ahmad Mahmood Imperator: Devotion to Parents, a Reflection of Humanity

Ahmad Mahmood Imperator: Devotion to Parents, a Reflection of Humanity


Understanding a person goes beyond reading their writings and works. Sometimes, we must look at their life, the responsibilities they have accepted, and the values they have remained faithful to through their actions.


The life of Ahmad Mahmood Imperator, a poet, writer, poetry reciter, practical herbal plant researcher, and cultural and literary figure, has another valuable dimension: his devotion to his parents and his commitment to family responsibilities.


He spent a significant part of his life caring for his late and dearly missed father, Ustad Sher Ahmad Yawar Kangurchi, remaining by his side until the end of his father's life. Now, as he approaches the age of forty-one, providing round-the-clock care for his beloved mother, Bibi Habiba Jan, has become an important part of his daily life.


Caring for his mother while continuing his poetry, cultural and literary activities, and facing life's challenges requires patience, time, and self-sacrifice. This responsibility is not always visible to others. Many of its hardships, worries, and difficult moments take place within the privacy of the home, unseen and unknown to the outside world.


The value of this commitment lies in its consistency and the sense of responsibility behind it. Alongside his literary and cultural pursuits, Ahmad Mahmood Imperator strives to fulfil his duty towards his mother. This aspect of his life reminds us of a simple yet important truth: a person's character is revealed not only through their thoughts and words, but also through their choices and everyday actions.


Writing poetry about love and loyalty is meaningful, but these values acquire a deeper significance when they are reflected in real life. Caring for parents, respecting their needs, and standing by them in their later years are responsibilities that require genuine commitment and affection.


A Lesson for Young People and Teenagers


Young people need practical examples to learn values such as respect, loyalty, and responsibility. The life of Ahmad Mahmood Imperator offers a valuable lesson: pursuing dreams, engaging in literary and cultural activities, and striving for personal growth should never cause us to neglect our family responsibilities.


Of course, people's circumstances and abilities differ, and a person's worth cannot be measured solely by the extent of their service to others. What truly matters is making a sincere effort to preserve the dignity of one's parents, attend to their needs, and treat them with love and respect.


By continuing on this path, Ahmad Mahmood Imperator can become a role model for the younger generation alongside his cultural and literary contributions—a person whose values are reflected not only in his writings and poetry but also in the way he lives.


It is my sincere hope that Ahmad Mahmood Imperator will truly become a symbol and role model for young people and teenagers, inspiring them to learn from his everyday life how to pursue growth and success while honouring their parents and remaining faithful to their human and family responsibilities.


If his life inspires even one young person to pay greater attention to their mother, show deeper respect for their father, or take their family responsibilities more seriously, that influence alone will be a meaningful achievement.


Finally, I wish Ahmad Mahmood Imperator good health, peace, happiness, prosperity, and ever-greater success. May he continue to achieve greater accomplishments in poetry, literature, art, and culture while caring for his beloved mother and honouring the memory of his late father. May his words, thoughts, and noble actions continue to inspire today's generation and those yet to come.


May the days ahead bring Ahmad Mahmood Imperator and his beloved family lasting health, dignity, peace, happiness, and success. And may his way of life serve as a guiding light for young people who aspire not only to succeed but also to preserve the values of humanity.

۱۴۰۵ مهر ۶, دوشنبه

مخمس احمد محمود امپراطور - باشد خزان تیره مه فصل بهار ما

مخمس احمد محمود امپراطور - باشد خزان تیره مه فصل بهار ما 
 

باشد خزان تیره مه فصل بهار ما 

صد خطوه بیشتر زده پیش هم قطار ما

 روشن نمی شود شب غمناک و تار ما 

خجلت جوانه میزند از افتخار ما 

تغییری نیست در ورق روزگار ما 

-------------

خاطر نشان کنم که جوانی به باد رفت

اوقات تابناکی و ایام شاد رفت 

دلها شکست عاشق و معشوق یاد رفت

از بین خانواده و یار اعتماد رفت 

این است زندگانی بی چوب دار ما 

------------- 

با گونه گونه درد و دوا آشنا شدیم 

با رنج و غصه های جهان مبتلا شدیم

خود طعنه خوار حادثه و ماجرا شدیم 

ما زنده زنده در بدن خود فنا شدیم

گل بارور نشد ز بیابانِ خار ما

-----------

دستِ کسی به دامنِ طالع نمی رسد 

فریاد نارسا بری سامع نمی رسد 

جز مرگ چیزی از بری طامع نمی رسد

بر پایمال حادثه شافع نمی رسد

تنگ آمده است حوصله ای برد بار ما

-------------

بر عشق بر حوادث آن میخورم قسم

بر جرم بی گناهی شدم عمری متهم

از دفتر محاسبه افتادم از قلم 

خون چکیده ای جگر خود کنم رقم 

ای وای بر من و دل امید وار ما 

-------------

از بس به قیدِ حادثه زنجیر گشته ایم

از خوب و زشتِ اهل جهان سیر گشته ایم 

نا برده عیشِ زندگی را پیر گشته ایم 

پشتِ وفا و همدلی دلگیر گشته ایم 

 ای کاش نا امیدی نیاید به کار ما 

-------------

بختِ بلند و پست به ما کار ساز نیست

بر سینه داغ هاست ولی در گداز نیست 

این قلب دلبریست که معشوقه باز نیست 

بر خاک خورده بنده ای بیچاره ناز نیست 

پیچیده تا به گنبدی هستی غبار ما 

-------------

محمود زندگانی سراسر ضرر بود 

طعم حیات زهر و گهی چون شکر بود

صد فتنه در حوالی ذهن بشر بود 

گاه زین پشتِ باره و گاه پشت خر بود 

شکرش به جا که است هنر یادگار ما 

-------------

دوشنبه ۶ میزان ۱۴۰۵ خورشیدی

که برابر ميشود به

 September 28, 2026 

سرودم 

احمد محمود امپراطور 




۱۴۰۵ شهریور ۲۷, جمعه

کوه چهلستون احمد محمود امپراطور

 شنبه ششم اسد 1397 خورشیدی از منزل برای تبدیل هوا بیرون شدم

آهسته آهسته سرحدم به کوه پشت سر قصر چهلستون کشید.

بعد از چند ساعت پیاده روی با آنکه دمای هوا 37 درجه سانتیگراد بود



در میانه کوه چهلستون رسیدم

آنجا افرادی مشغول سنگ شکنی بودند فارغ از قید و

بند تبعیض سیاسی و مذهبی و قومی برادر وار در کنار هم بودند

و تلاش برای بدست آوردن یک لقمه نان حلال به خود و دودمان خود میکردند.

لحظه ی چند کنار شان ماندم، برخورد خیلی بی ریا داشتن از من خواستن تا بمانم



و برایم چای آماده کنند از ایشان تشکری کردم.

 کمی بالاتر رفتم آنجا اتاقی شبیه کلبه ی احزان بنا کرده بودند و درختی از نوع درختان کوهی در نزدیکی این کلبه نیز بود دمی آنجا آساییدم و نمایی شهر پر از رمز و راز و پر از حادثه ای کابل را مشاهده کردم.

بعد آهسته آهسته به طرف مخزن آب که در قسمت بالایی کوه بود به راه افتادم،

در طول راه با گیاهان خشکیده و کم آب سر خوردم که با بسیار شان آشنا بودم.

مرا به یاد و خاطره زمانیکه در بدخشان بودم اندخت، آن های را که 

می شناختم و خاصیت دارویی داشتن به خود بر داشتم.

چیزیکه برای قابل نگرانی شد این بود که در قسمت کمر کوه درز یا، ترک



خیلی طولانی به وجود آمده بود که در اثر بارش برف و باران خطرات رانش زمین را بیشتر میسازد و مردم نواحی چهلستون و قسمت های تخنیکم را آسیب خواهد رساند.

تمنا میکنم که مسؤلین تدبیری علاج واقعه پیش از وقوع را به کار گیرند و برای مردم آگاهی بدهند.

بعد خود را به مخزن آب رساندم

آنجا یک کلبه ی دیگر را دیدم که برای افراد مسؤل مخزن آب درست کرده بودند.

در اول سگ پاسبان با پارس های پی هم خود اعلام موجودیت کرد و به نوع خودش برای

مان خوش آمدید گفت، بعد از چند دقیقه محدود مردی میانه سال از آن کلبه بیرون شد

با چهره شاد سلام و خسته نباشید گفت پیش رفتم بعد از مصافحه

مرا دعوت کرد تا داخل کلبه اش بروم

گفتم نه هوای بیرون بسیار خوب است.



گفت برایت چای آماده کنم یا آب سرد من آب سرد را ترجیع دادم گیلاس آب سرد

از کوزه که پوشیده از تکه کرباسی رنگ بود برایم محبت کرد

روی سنگی نشستم و به جانم حیات و تازگی بخشیدم

بعد یک آفتابه ( ظرف ) پر از آب را برایم آورد تا دست و رویم را تازه کنم و خستگی راه رفع شود.

اسمش را پرسیدم

گفت جان کاکا من آصف نام دارم

پیشتر مرا بابه آصف میگویند

صفحه ی رخسار این مرد میانه سال بیانگر خاطرات تلخ و شیرین زندگی بود.

با من سر سخن را باز کرد گویا من و بابه آصف سال دوست بودیم که

بعد عمری یکدیگر خود را یافتم عقده های دلش را گشود

 گاه با خنده و گاهی با اشک پنهانی از گذشته های تعریف کرد.

از باغ چهلستون شروع کرد بعد به معرفی نو برجه پرداخت از خاطرات باغ نجیب زراب سخن زد حرف های از قلعه ی فتح و قلعه مسلم بیان کرد نظری به طرف تنگی سیدان و ریشخور کرد

از آنجا برایم گفت، بعد دوباره بدشت پدوله نظر اندخت و شکایت زیادی از زورمندان کرد

گفت زمانی من مجاهد بودم با پای برهنه و شکم گرسنه در

سنگر های دفاع از وطن رزمیدم ولی زمانیکه اینها پیروز شدن

نه تنها کابل را بلکه تمام افغانستان را به خاک و خون کشیدن

چیزی که هیچ کفری به خصوص روسها در طول جهاد نکرده بودند.

گفت:



ما مبارزه را با روسها از بیل و تبر و دست خالی آغاز کردیم

ولی این جنایتکارن که در بچگی با هم عقده های شخصی داشتن

در سر تقسیم قدرت کابل را به خاک و خون کشیدند

با سلاح دشمن وطن خود را ویران کردند و ملت خود

را کشتند و آواره نمودن میگفت و گلویش بغض میکرد.

قصه های بابه آصف برایم شنیدنی بود

درست خاطرات گذشته را دوباره برایم تازه کرد،

بعد مرا کمی بالاتر از مخزن آب برد چشمم به سنگی افتاد

که بیانگر شهادت کسی بود

تا پیش از آن که به پرسم

گفت:



چندی پیش همکارم را در اینجا افراد نامعلوم به قتل رساندن

و تفنگ و بعضی چیز هایش را با خود بردن،

سرش را تکان داد و گفت خداببخشیش.

گفت میخواهی تانک های غول پیکر

که قسمت های از شهر کابل را به ویرانه مبدل کرد ببینی

گفتم بلی.!

چون خانه و کاشانه ما هم از همین تانک ها آسیب جدی دیده بود،

پیش رفتیم که دو چین تانک منهدم شده روسی بود 

گفت می بینی اینها از تولیدات روسها است

ولی دیدم که مسلمانها چقدر یکدیگر خود را

بیرحمانه توسط سلاح دست ساخته دشمنان خود به شهادت رساندن

قصه های بابه آصف برایم قابل درک بود ولی وقت برایم یاری نمی کرد تا بیشتر بمانم.

هرچند که مرا به غذا چاشت دعوت کرد ولی من از ایشان اجازه خواستم.

راه خانه در پیش گرفتم با دنیایی از گفته ها و شنفته ها

واقعاً قلب هر فرد جامعه ما لبریز از درد و آلام است.

به قول معروف از ماست که بر ماست.

با مهر

#احمد_محمود_امپراطور 

#کابل_افغانستان

۱۴۰۵ شهریور ۲۲, یکشنبه

روزی که تو از مُلکِ بدخشان رفتی

 در رسای بی بی حاجی خاله جانم شهناز آصفی



روزی که تو از مُلکِ بدخشان رفتی 
از کشور و از خاکِ نیاکان رفتی 

ماتم شد و درد و غصه آمد بر ما
آندم که تو با دو چشمِ گریان رفتی 

ایستادگی کردی با هزاران سختی
بر سختی زندگانی خندان رفتی 

دنیا که وفای او فقط یک دو دَم است
در جمعِ گذشتگانِ دوران رفتی 

غمخواری فقیر و مستمندان بودی 
غمخواری فقیر و مستمندان رفتی

 یک خطه ز دستِ تو نمک خواری کرد
چون مادر مهربانی، مایان رفتی

در فرقتِ رحلت ات عزادار شدیم 
شهناز بُدی و همچو شاهان رفتی

در شاًن تو بود عزتِ مادر زاد
با نامِ نیکو چو نیک نامان رفتی

راهی همه است یک به یک می آیند
هر چند که از همه شتابان رفتی 

از مغفرت الهی سیر آب شوی 
در رحمت بی‌بدیل جانان رفتی 

محمود دعا کند دعا تا دم مرگ
از پیشِ نظر ز چو اشکِ غلتان رفتی
-----------------------
یکشنبه ۲۲ سنبله ۱۴۰۵ خورشیدی
که برابر ميشود به September 13, 2026
 سرودم 
احمد محمود امپراطور 
کابل/افغانستان


۱۴۰۵ شهریور ۲۱, شنبه

تو با این سیاستِ ناساز کشور را چتل کردی

شاعر و نويسنده: احمد محمود امپراطور 

 

تو با این سیاستِ ناساز کشور را چتل کردی

تو اقشارِ وطن را دست بستی و کسل کردی 

تو در اوجِ غرورِ نا بسامانت سوار استی

تو با صد عقده مردم را گرفتارِ اجل کردی

تو پیر و کودک و نسلِ جوان در خاک افکندی

تو نام بانوان را هر کجا برده دغل کردی

تو نفرت کردی از یار و رفیقِ نیک اندیشت 

تو هر جا فتنه پروردی و دشمن را بغل کردی

تو اسم خائینِ یک قرن را از یادمان بردی

تو از بس در خطوطِ دشمنِ ملت عمل کردی 

تو تاریخ و نشان سر بلندی را کجا بردی؟

تو پامیر و تو هندوکش به خاکستر دبل کردی  

تو خود را باختی در بازی از قبل سنجیده 

تو خود حیران شدی و حس ما را در خلل کردی 

تو از من بردی آن ابیات سبز عشق و عرفان را 

تو با اعمال زشتت جاری بر من این غزل کردی 

تو بردی آبروی احمد و محمود و یک ملت

تو با این خود سری ها شهرت ما را مثل کردی

------------------------------------------------- 

بامداد یکشنبه ۲۳ سنبله ۱۳۹۹ خورشیدی 

که برابر میشود به 13 سپتمبر 2020 ترسایی 

سرودم 

#احمد_محمود_امپراطور