۱۴۰۵ شهریور ۶, جمعه

سوانح شاعر احمد محمود امپراطور

 

سوانح شاعر احمد محمود امپراطور 

سوانح احمد محمود امپراطور


احمد محمود امپراطور، شاعر، نویسنده، دکلمه‌خوان و هنرمند گرافیک افغانستان، در ۱۳ حوت ۱۳۶۳ خورشیدی برابر با ۳ مارچ ۱۹۸۵ میلادی در کارتۀ سه کابل چشم به جهان گشود. ریشهٔ خانوادگی او به ولایت بدخشان، ولسوالی کشم و روستای کنگورچی بازمی‌گردد.


او از سال‌های نوجوانی به شعر و ادبیات فارسی علاقه‌مند شد و در قالب‌های گوناگون شعر کلاسیک طبع‌آزمایی کرده است. از جمله در غزل، مثنوی، قصیده، رباعی، مخمس و دیگر قالب‌های کلاسیک آثاری سروده است؛ اما در میان این قالب‌ها، مخمس‌سرایی جایگاه ویژه‌ای در کارنامهٔ ادبی او دارد. مخمس‌های او از نظر مضمون، موسیقی کلام و بیان عاطفی، گیرا و تأثیرگذارند.


از نظر ادبی و فکری، احمد محمود امپراطور از شاعران بزرگی چون بیدل دهلوی و مولانا تأثیر پذیرفته و در شعرهایش عشق، عرفان، انسان‌دوستی، صلح، فرهنگ، طبیعت، دردهای اجتماعی و جست‌وجوی حقیقت بازتاب گسترده دارد.


در کنار ادبیات و هنر، طبابت گیاهی و دانش طب سنتی نیز از علایق و حوزه‌های مطالعاتی اوست. او دربارهٔ گیاهان دارویی و شیوه‌های سنتی استفاده از آنها معلومات و تجربهٔ قابل توجهی اندوخته و در طول سال‌ها، این دانش را هم از طریق مطالعه و هم تجربهٔ عملی دنبال کرده است.


خودش دربارهٔ ریشهٔ این علاقه چنین می‌گوید:


«زمانی که من ۹ سال داشتم، از کابل همراه خانواده به ولایت بدخشان، سرزمین اجدادی‌ام، رفتم. در آن زمان در بسیاری از مناطق، مراکز درمانی و صحی محدود بود و دسترسی مردم به داروهای طب جدید نیز آسان نبود. مردم برای درمان بسیاری از مشکلات خود از گیاهان دارویی و روش‌های سنتی استفاده می‌کردند. من از همان‌جا با این تجربه‌ها آشنا شدم و علاقهٔ زیادی به این رشته پیدا کردم. بعدها هم به مطالعهٔ آن پرداختم و هم در عمل تجربه‌هایی اندوختم.»


او در سال‌های بعد نیز این علاقه را ادامه داده و گاه بر اساس آموخته‌ها و تجربه‌های خود، دربارهٔ استفاده از داروهای گیاهی با بیماران و نیازمندان مشورت کرده و نسخه‌های سنتی و گیاهی پیشنهاد می‌کند. با این حال، این بخش از فعالیت او بیشتر بر دانش بومی، تجربهٔ شخصی و مطالعات طب سنتی استوار است و نباید آن را معادل تخصص پزشکی مدرن یا درمان اثبات‌شدهٔ بیماری‌ها دانست.


یکی از برجسته‌ترین ویژگی‌های شخصیتی او، ارادت عمیق و عملی به پدر و مادر است. او همواره بر خدمت واقعی به والدین تأکید فراوان داشته و باور دارد که بخش بزرگی از آنچه در زندگی به دست آورده، حاصل خدمت و دعای خیر آنان است. به گفتهٔ خودش:


«من هر چیزی که دارم و یافته‌ام، از خدمت به پدر و مادر است و دعای خیر آنها مرا به اینجا رسانیده است.»


پس از درگذشت پدرش، شیراحمد یاور کنگورچی، در سال ۱۳۹۴ خورشیدی، او پیوسته در خدمت شبانه‌روزی مادر خویش بوده و این خدمت را نه تنها یک وظیفهٔ خانوادگی، بلکه افتخار و ارزش بزرگی انسانی می‌داند.


احمد محمود امپراطور انسانی بسیار عاطفی، احساساتی و نازک‌خیال است. در کنار فعالیت‌های ادبی و هنری، علاقه‌مند است به فقرا و نیازمندان نیز کمک کند؛ اما غالباً این کار را بی‌سروصدا و در لفافه انجام می‌دهد و از آشکار ساختن نیکی‌های خود پرهیز دارد.


او جوانی خوش‌تیپ، مصمم، متفاوت و دارای شخصیتی خاص است و در نگاهش به زندگی، تلاش دارد با مردم از طبقات و گروه‌های گوناگون با دیدی باز و انسانی رفتار کند. خودش در یکی از ابیاتش می‌گوید:


«با عام ساز و خاص همی کن تو زندگی

دارِ جهان به دیدهٔ کوتاه‌نظر مکن»


یکی دیگر از وجوه قابل توجه شخصیت او، دلبستگی عمیق به وطن و سرزمین مادری است. با آن‌که در مقاطع مختلف شرایط برایش مساعد شده تا از افغانستان مهاجرت کند و زندگی در بیرون از کشور را برگزیند، اما تاکنون مهاجرت را انتخاب نکرده است. او در این‌باره می‌گوید:


«با آن‌که چندین بار شرایط برایم مساعد شد تا از کشور مهاجرت کنم، اما تا هنوز توان زندگی در غربت را در خود ندیده‌ام. به همین خاطر، با تمام مشکلاتی که با آن مواجه هستم، آنها را پذیرفته‌ام و می‌کوشم در وطن بمانم.»


این تصمیم، نشان‌دهندهٔ پیوند عاطفی و تعلق خاطر عمیق او به سرزمین مادری و ریشه‌های فرهنگی و خانوادگی‌اش است.


صلح جهانی و همدیگرپذیری نیز از محورهای مهم اندیشهٔ اوست. احمد محمود امپراطور در سخنان و نوشته‌هایش بر صلح، احترام متقابل، مدارا، کرامت انسانی و پذیرش تفاوت‌های میان انسان‌ها تأکید می‌کند و باور دارد که تفاوت‌های فکری، فرهنگی و اجتماعی نباید به دشمنی و خشونت میان انسان‌ها تبدیل شود.


او افزون بر شاعری، در گرافیک دیزاین و دکلمه نیز فعالیت دارد و آثار ادبی و هنری خود را با مخاطبان فارسی‌زبان به اشتراک می‌گذارد. در میان شماری از علاقه‌مندان شعر و ادب، با عنوان‌هایی چون «شاعر دل‌ها» و «لعل بدخشان» نیز شناخته می‌شود.


جهان شعری احمد محمود امپراطور آمیزه‌ای از عشق، عرفان، احساس، انسان‌دوستی، دردهای اجتماعی، صلح و جست‌وجوی حقیقت است. او شعر را تنها وسیله‌ای برای بیان احساسات شخصی نمی‌داند، بلکه آن را زبانی برای بیان اندیشه، بازتاب دردهای جامعه، پیوند انسان‌ها و پاسداری از ارزش‌های انسانی می‌داند.


فعالیت‌های ادبی، هنری، فرهنگی و مطالعاتی او همچنان ادامه دارد و می‌کوشد از طریق شعر، هنر، دانش بومی و رفتار اجتماعی خویش، سهمی در پاسداری از عشق، انسانیت، فرهنگ، صلح، همدیگرپذیری و پیوند انسان با وطن داشته باشد.

۱۴۰۵ مرداد ۲۱, چهارشنبه

خریدار است کشور می فروشند- شاعر احمد محمود امپراطور

خریدار است کشور می فروشند- شاعر احمد محمود امپراطور 

 

خریــــدار است؟ کشور می فروشند

در و دیـــــــوار و منـبر می فروشند

جمع اند در گرد خوانی خون و آتش

سر و ســــردار و لشکر می فروشند

پــدر را کشتـــــه بودن سالهـــا پیش 

کنـــون بیچــــاره مــادر می فروشند  

بــــرادر هــــا به ملک غیـــر رفتند

همین بیچــــاره خـواهر می فروشند

دو ســـه تــــا زن که دارند اندرونی  

دو ســـه تــا را به زیور می فروشند

پســـر هـا منحرف در کوچه و شهر 

سیـــه بخت گشته دختر می فروشند

مسلمـــــــان از مسلمــــانی کشیــدن  

کتــــاب الله بـــه کافــــر می فروشند 

چنـــان در شهـــوت کاذب غریق اند 

که پیـــــراهن به نیــکر می فروشند

گــل و بـــــاغ و گلستان خاک کردن

به زاغ پیــــر چــوکـــر می فروشند

سفیـــد و سبـــــز را دادن به یغمــــا 

سیــــاهی بر ستمـــــگر می فروشند

امــــان از دستِ سیاست های خـارج 

که خـــر را جای رهبـر می فروشند

یقیــــن دارم ســـر این بـد ســرشتان

که خود را جای دیــگر می فروشند 

به داد مـــــا بــــرس ای خالـــق کُل 

نمک را جـــــای شـکر می فروشند 

به محمود افتـــــرا بسیـــار بستند

جمــــع خائیــــن قلنـــدر می فروشند 

----------------------------- 

چهارشنبه ۲۲ اسد ۱۳۹۹ خورشیدی 

که برابر میشود به 12 آگست 2020 ترسایی 

سرودم 

#احمد_محمود_امپراطور

۱۴۰۵ مرداد ۴, یکشنبه

۱۴۰۵ تیر ۲۶, جمعه

شود هامـون گلستــان از کراماتِ تماشایت

 

مخمسات احمد محمود امپراطور 

این مخمس را نثار دوستداران اشعار کلاسیک میدارم.


شود هامـــون گلستـــــان از کــراماتِ تماشایت

نــــزول آیت عشق است در طـرز سخن هایت

قیامت میکند چشم غــــزال ســـرمه آسایت

ز دل بیــــرون نگردد قامت موزون و رعنایت

سری سودایم بر سنـــگ خورد از درد سودایت

--------------------------------------------

ز اول نــــاز پــــرورد و عزیز و دلــــربا بودی

میـــــان خوبرویان خوش پسند نــازک ادا بودی

دل بشکستـــــه گان را دارو وهم مومیــــا بودی

متیــــن و با مــــروت پاکبـــــازی بی ریا بودی

بری دلــــــدادگان جنت فــــروشد حسـن زیبایت

--------------------------------------------

ز روز دیــدمت من دست را تــــا پاچه گم کردم

تفــــــاوت را میــــــان سیب تـــا آلوچه گم کردم

روان گشت بســـوی خانه راهی کوچه گم کردم

خیــــالاتی شــدم بــــام و در و دالانچه گم کردم

نســــازم کاش از بی فکـــر پیش خلـق رسوایت

--------------------------------------------

ندانم من مسلمانــــــم یا گبــــر یــــا مسیحــــایی

به دین و مذهب زرتشت یــــــا در دین بــودایی

به کیش حضرت داوود یــــــا آییــــن موســــایی

خدا میــــــگویم و در دست من الـــکل خـرمایی

به سجده تا فتــــــادم یـــادم آمد پاشنــــه ی پایت

--------------------------------------------

چه بودی و که بودی اینقدر محشر به پا کردی

مرا بیــــگانه از خود خویشتــــن را آشنا کردی

کنـــــم اقرار ای شــــوخ بلا آخــــــر بلا کردی

بیـــــاض گردنت از زیــــر چـادر برملا کردی

بری بوسیدن و عشق است رنگارنگ اعضایت

--------------------------------------------

شب تاریک من با صورت خود مــــاه کامل کن

ســــرم را روی زانوی خودت آهستــه مایل کن

برای درد بی درمـــــان من درمــــان عاجل کن

تمام خواهشـــــات قلب من با عشــق حاصل کن

به مو هایـــــم گره زن رشتـــــه زلف چلیپـــایت

--------------------------------------------

ز پیشـــم میگذری من هر دمی دیوانه تر میشم

ز عطر دامنت چون میکشـــان مستانه تر میشم

تو گرچــه از خودی اما ز خود بیگانه تر میشم

خدا میـــداند از قلبــــم که من ویــرانه تر میشم

تو نقل مجلسی بنشین بنوشـــم پیــــاله ی چایت

--------------------------------------------

شده یک مدتــــی نطقی نیــــاید در زبـــــان من

کمی بشکستـــــه و رنجور شد روح و روان من

همیــــن چند روز باشد آخــــر هـای امتحان من

حضورت سبــــز یـــــار نازنیـــن و مهربان من

بگوشم میــرسد در نیمـــــه شب آهسته نجوایت

--------------------------------------------

ز جاهل در گریز و با خردمند مست و خشنودم

لبـــم خاموش لیـــکن تا فلک پیچیـده است دودم

نبـــوغـــم در مخمـس باشـــد مانـــــده ای رودم

ز فیض شعـــر دارم عـــزت بسیــار و محمودم

مصــلا بیـــر و بار است میروم سوی کلیسایت

--------------------------------------------

جمعه 27 سرطان 1399 خورشیدی 

که برابر میشود به 17 جولای 2020 ترسایی

سرودم

#احمد_محمود_امپراطور

یادی از خاطرات آشنایی و دوستی من با

 

محمد عبدالعزیز مهجور و احمد محمود امپراطور 

یادی از خاطرات آشنایی و دوستی من با عارف بزرگ، پیر پلاس پوش نیک اندیش، بوریا نشین با دیانت، صوفی وارسته قدس اللـه روحه حضرت استاد محمد عبدالعزیز مهجور رح.!

درست ماه جدی 1388 هجری خورشیدی بود که در محفل عرس حضرت ابوالمعانی امام تفکر میرزا عبدالقادر بیدل اشتراک نمودیم 

برگزاری محفل در هوتل پرویلا صدف گرفته شده بود

پدرم طبق معمول به یکی از میز های که از قبل برایشان تعین شده بود قرار گرفتند ولی مرا آقای احمد فاروق ورکزی به صف اول سامعین رهنمای کرد، در آن لحظات حضرت استاد مهجور در پشت میز خطابه راجع به ویژه گی های حضرت ابوالمعانی 

سخن میگفت 

من غرق سیما نورانی و طرز اداء کلمات شان شده بودم ناگهان متوجه گشتم که استاد فقید چشمان شان پر اشک شده و صدای مبارکش از درد نهان و سوز سینه حکایه دارد...

وقتی مقاله تحقیقی شان تمام شد به طرف حاضرین تالار آمد و بی درنگ به طرف من راه کشید و مرا در آغوش گرفت و برای چند لحظه ای مرا چنین نگه داشت بعد با دیگران احوال پرسی کرد و در کنار من نشست.

محمد عبدالعزیز مهجور و احمد محمود امپراطور 


 بعد از چند دقیقه درنگ از جایش بلند شد تا به میز های دیگر سر بزند و مهمانان که تازه از راه رسیده اند خوش آمدید بگوید،

منم بر خواستم و همرایشان کردم.

 گفت فرزندم اسم شما چیست و فرزند کی هستید؟

گفتم صاحب من احمد محمود امپراطور هستم فرزند شیر احمد یاور کنگورچی. 

گفت درست پسر برادر و نور چشم من هستی 

گفتم بلی صاحب

گفت میدانی چرا گریستم 

گفتم نه 

گفت وقتی خودت را دیدیم به یاد و خاطر فرزند نازنینم افتادم که چند سال پیش به اثر بیماری لاعلاج از دست دادمش

او فرزند خوبی بود و قلبم را آرامش میداد فراق جانکاه او مرا زیاد افسرده ساخته است

امروز با دیدن خودت فکر کردم که در این مجلس عرفانی به برکت روح پرفتوح بیدل رح او آمده است.

گفت خودت فرزند خوانده ی من میشوی؟

گفتم اگر خداوند سعادتش رانصیبم کند بلی

گفت پس خودت فرزند دلبند و معنوی من باش

تا کم بود نور چشم از دست رفته ام را کمتر احساس کنم.

از اینجا آغاز دوستی و پدر خواندگی شان نصیب من شد.

مدت زیاد گذشت و مرا فرصتی نشد تا جویای احوال حضرت استاد شوم تا روزی از روز ها نمیدانم چند ماه ثور 1389 هجری خورشیدی بود که 

حضرت استاد را در صفحه ای اجتماعی فیسبوک دریافتم

برایشان پیام فرستادم 

محمد عبدالعزیز مهجور و احمد محمود امپراطور 


برای نوشت چه فرزندی که احوالی از بابایش ندارد

من نوشتم که :

آمدن بر سر کوی تو ضرور است مرا

پای اگر نیست بکوی تو به سر می آیم


لطفا آدرس و شماره تماس تان را برایم بنویسید

استاد شماره تماس و آدرس خود را برایم چنین نوشت.

عزیزم.!

چهاراهی زنبق،اداره حساب داری، پهلوی عزیزی بانک دفتر کار من است.

منم بدون تعلل رفتم به زیات شان 

اونجا متوجه شدم که پیام را مامور دفتر که در کنارش بوده مینوشته.

ساعتی با هم صحبت کردیم و قلمی را برایشان گرفته بودم تقدیم کردم که با کمال محبت و نوازش اجابت کردند 

و از من دعوت نمودن تا به خانه شان بیایم و بیشتر صحبت کنیم.

دیری نگذشت که دلم هوای دیدار شان را کرد  

چون بار اول بود به خانه استاد میرفتم و نمیتوانستم بی تکلف باشم 

پیش خود فکر کردم که چه ببرم تا لایق منزل استاد باشد

با خودم سه بوته از گل صدف گرفتم و به زیارت شان شتافتم

  من از طرف دختر نازنین و ادیبه شان اسما جان به حجره استاد بزرگ رهنمایی شدم 

این کلبه سقفش از نور ایمان و فرشش از بوی طهارت و زیبایی منور شده بود 

وقتی گلها را به اسما جان دادم نگاه معنی دار به طرف استاد کرد 

نگاه تیز و خرد بین استاد به بوته های گل افتاد و چشمانش پر اشک شد، 

من نگران شدم که آیا از نظر تصوف این بوته های گل قدم بد دارد یا کدام رمز و راز های در میان نهفته است، غرق فکر شدم 

استاد سرش را تکانید و گفت: 

زمانی که من در مهاجرت بودم گلهای زیاد داشتم و اموارت نگهداری اش را همان فرزند از دست رفته ام داشت و، او این گل را که خودت آورده ای زیاد 

دوست داشت وقتی بیمار شد و دکتران برای مان جواب ناامید کننده دادن ما به کابل امدیم و من 

تمامی گلها را رها کردم حتی همین گل که فرزندم دوست داشت نیز از خانه بیرون کردم

تا با دیدنش غمم تازه نگردد.

گفت امروز ببین که خداوند برایم نشان داد که هم برایت فرزند معنوی میدهم و هم همان گل را که بیرون کردی برایت هدیه میکنم

پس بدون شک عقیده کامل دارم که خودت فرزند معنوی من هستی که از طرف خداوند هدیه شده ای.

دوستان صاحبدل گفته های بسیار دارم ولی عقده ی گلو، و سرشک سوزنده مجالم نمیدهد تا بنویسم.

بلاخره به روز سه شنبه 20 سرطان 1396 هجری خورشیدی به شماره استاد تماس گرفتم 

که اسما جان جواب داد و گفت وضعیت بابه جانم چندان خوب نیست 

رفتم تا عیادت شان کنم

 واقعا از دیدن تن ضعیف و کم رقم استاد در قلب خود پنهانی گریستم.

بدست و سر و صورت شان بوسه زدم 

گفت فرزندم خوب هستی؟ خبر شدم مدتی ناجور بودی

گفتم حالا خوبم بابه جان 

بعد از گذشت چند دقیقه 

اشاره به طرف دروازه و کسانیکه در دهلیز بود، کرد و گفت 

اینها برای من چه میشوند؟

گفتم صاحب 

فرزندان و دودمان شما هستند

گفته نه نفهمیدی بچیم.

چشمانش را بست بعد از چند لحظه ی کوتاه دوباره باز کرد و گفت 

اینها وارثین مادی من هستند

و در فکر چیزی که تقسیم نشده هستند

فرزند من تو هستی 

من برای تو دعا میکنم. 

پکه ی بوریایی که نزدیک شان بود گرفتم و آرام آرام به تازه کردن هوا آغاز کردم

 استاد در حالیکه ماسک اکسیجن به دهن داشت 

چنین دعایم کرد

الهی تو هیچ گاهی خوار نشوی

الهی تو هرگز خسته و درمانده نشوی

خوبی های دارین نصیبت 

تو در روح و قلب و جان من جای داری

و تا دم دارم برایت دعای خیر میکنم

بعد گفت:

من میروم..

 برگشتنم 

حتمی نیست

برایم دعا کن

و از دعایت فراموشم نکن

خداوند ترا داشته باشد.

 چشمانش را برای چند لحظه بست 

و دوباره باز کرد 

برایم گفت میروی بچیم؟

گفتم اگر اجازه باشد.

گفت خدانگهدارت عزیز و دلبند پدر..

من هم

جبین مبارکش را 

دستان پر برکت اش را 

با نهایت درماندگی و ناتوانی 

برای بار آخر بوسیدم و 

از منزل پدر معنویم اشک ریزان بیرون شدم.

خداوند رحمان و رحیم روح آن بزرگ مرد تاریخ فرهنگ و ادب معاصر کشور و فراتر از مرز ها را تا قیام قیامت در لفافه های رحمانیتش با جمیع گذشتگان شاد داشته باشد.

یادش گرامی و نامش ستوده باد

با اندوه فراوان

#احمد_محمود_امپراطور 

دوشنبه 26 سرطان 1396 هجری خورشیدی

#کابل #افغانستان

۱۴۰۵ تیر ۲۵, پنجشنبه

حاج محمد اکرم کارگر و احمد محمود امپراطور

 

محمد اکرم کارگر  و احمد محمود امپراطور 

گاهی دوستی‌ ها و دوستان پدر، که بر پایه ای صداقت و بدون مدعا می‌باشد، چنان عمیق و ناگسستنی میگردد که از روابط خونی هم محکم‌ تر می‌ماند.


از جمله دوستان پدرم، یکی حاجی محمد اکرم کارگر است.


پدر در سال ۱۳۲۷ خورشیدی از ولایت بدخشان به کابل آمد. در آن زمان، شاگرد صنف چهارم مکتب بود و اول‌ نمره ای صنف خود محسوب می‌شد.

 پس از اولین سفر آخرین شاه افغانستان به بدخشان و خوانش پیام خوش‌ آمدید، شاه همایونی، با نظر سردار احمد شاه خان، وزیر دربار، و عبدالهادی خان داوی، سرمنشی، 

از بابه‌ کلانم، وکیل نظام‌ الدین خان، می‌ پرسد که آیا رضایت دارد ایشان را برای ادامه ای مکتب با خود به کابل ببرند؟

محمد اکرم کارگر و احمد محمود امپراطور 


بابه‌ کلانم موافقت می‌کند و پدرم را به کابل می‌ آورند. 

ایشان شامل صنف چهارم لیسه ای عالی استقلال میشود و همراه با شهزاده محمد نادر به مکتب شامل درس می‌گردد و در ارگ، همانند فرزند شاه، زندگی نوین خود را آغاز می‌کند.


پدرم از جمله ای محدود بدخشانی‌ هایی بود که در کابل زندگی را آغاز کرد، آنهم در قدرتمند ترین مکان، یعنی ارگ شاهی.


از آنزمان، یعنی سال ۱۳۲۷ خورشیدی، الی سال ۱۳۹۴ خورشیدی که به رحمت حق پیوستند، دوستان بی‌ شماری داشتند؛ ولی تعداد انگشت‌ شماری از دوستان‌ شان، که سمت کاکا و ماما را برای من داشتند و دارند، همواره در کنار ایشان بودند.


بعد از وفات پدرم، اکثریت دوستان‌ شان نیز به رحمت حق پیوستند؛ اما خدا را شکر، هنوز تعداد اندکی از آنان در قید حیات هستند که از آن جمله، جناب محترم حاج محمد اکرم کارگر، از ولایت تخار باستان، ولسوالی چاه‌ آب، می‌باشند.


 من تا حد امکان، دوستان پدرم را که در کابل هستند، با همان حرمت دوستی‌ های قدیم و بی‌آلایش پاس داشته و از ایشان خبر گیر هستم.


چندی پیش، فاضل دانشمند، جناب محترم کارگر صاحب،

 با من تماس گرفتند و از من خواستند تا به نزدشان بروم؛ زیرا کارگر صاحب گاهی در کابل و گاهی در تخار به سر می‌ برند.

خدمت‌ شان مشرف شدم. 

واقعاً در نگاه اول خیلی ناراحت شدم. 

بزرگمرد ۹۰ ساله‌ ای را دیدم که از ناحیه‌ی پا و کمر آسیب های جدی دیده‌ اند و توان حرکت را ندارند و با بیماری‌ های دیگری نیز دست‌ و پنجه نرم می‌کنند

 که اکثر انسانها در سنین بالا به آن گرفتار میشوند.

گاهی دوستی‌ ها و دوستان پدر، که بر پایه ای صداقت و بدون مدعا می‌باشد، چنان عمیق و ناگسستنی میگردد که از روابط خونی هم محکم‌ تر می‌ماند.  از جمله دوستان پدرم، یکی حاجی محمد اکرم کارگر است.  پدر در سال ۱۳۲۷ خورشیدی از ولایت بدخشان به کابل آمد. در آن زمان، شاگرد صنف چهارم مکتب بود و اول‌ نمره ای صنف خود محسوب می‌شد.  پس از اولین سفر آخرین شاه افغانستان به بدخشان و خوانش پیام خوش‌ آمدید، شاه همایونی، با نظر سردار احمد شاه خان، وزیر دربار، و عبدالهادی خان داوی، سرمنشی،  از بابه‌ کلانم، وکیل نظام‌ الدین خان، می‌ پرسد که آیا رضایت دارد ایشان را برای ادامه ای مکتب با خود به کابل ببرند؟  بابه‌ کلانم موافقت می‌کند و پدرم را به کابل می‌ آورند.  ایشان شامل صنف چهارم لیسه ای عالی استقلال میشود و همراه با شهزاده محمد نادر به مکتب شامل درس می‌گردد و در ارگ، همانند فرزند شاه، زندگی نوین خود را آغاز می‌کند.  پدرم از جمله ای محدود بدخشانی‌ هایی بود که در کابل زندگی را آغاز کرد، آنهم در قدرتمند ترین مکان، یعنی ارگ شاهی.  از آنزمان، یعنی سال ۱۳۲۷ خورشیدی، الی سال ۱۳۹۴ خورشیدی که به رحمت حق پیوستند، دوستان بی‌ شماری داشتند؛ ولی تعداد انگشت‌ شماری از دوستان‌ شان، که سمت کاکا و ماما را برای من  داشتند و دارند، همواره در کنار ایشان بودند.  بعد از وفات پدرم، اکثریت دوستان‌ شان نیز به رحمت حق پیوستند؛ اما خدا را شکر، هنوز تعداد اندکی از آنان در قید حیات هستند که از آن جمله، جناب محترم حاج محمد اکرم کارگر، از ولایت تخار باستان، ولسوالی چاه‌ آب، می‌باشند.   من تا حد امکان، دوستان پدرم را که در کابل هستند، با همان حرمت دوستی‌ های قدیم و بی‌آلایش پاس داشته و از ایشان خبر گیر هستم.  چندی پیش، فاضل دانشمند، جناب محترم کارگر صاحب،  با من تماس گرفتند و از من خواستند تا به نزدشان بروم؛ زیرا کارگر صاحب گاهی در کابل و گاهی در تخار به سر می‌ برند. خدمت‌ شان مشرف شدم.  واقعاً در نگاه اول خیلی ناراحت شدم.  بزرگمرد ۹۰ ساله‌ ای را دیدم که از ناحیه‌ی پا و کمر آسیب های جدی دیده‌ اند و توان حرکت را ندارند و با بیماری‌ های دیگری نیز دست‌ و پنجه نرم می‌کنند  که اکثر انسانها در سنین بالا به آن گرفتار میشوند.  ولی خدا را شکر کردم که نفس گرم‌ شان و فکر و هوش‌ شان، همانند یک جوان، سرشار از امید و روحیه ای بلند است.  از من خواستند تا خاطرات پرفراز و فرود زندگی‌ شان را، که از کودکی و نوجوانی تا سال ۱۳۴۷ خورشیدی به رشته ای تحریر در آورده‌ اند، تایپ و ویرایش کنم که با افتخار آن را پذیرفتم و به اتمام رساندم.  خواستم این خاطره را با شما عزیزان شریک سازم.  به جناب محترم کارگر صاحب گرانقدر، طول عمر با سلامت و سعادت آرزو میکنم و امیدوارم که باقی خاطرات ارزشمند شان را نیز به قید قلم بیاورند؛ زیرا واقعاً خواندنی، قابل تأمل و آموزنده است. با مهر و حرمت احمد محمود امپراطور  پنجشنبه، ۲۵ سرطان ۱۴۰۵ خورشیدی


ولی خدا را شکر کردم که نفس گرم‌ شان و فکر و هوش‌ شان، همانند یک جوان، سرشار از امید و روحیه ای بلند است.


از من خواستند تا خاطرات پرفراز و فرود زندگی‌ شان را، که از کودکی و نوجوانی تا سال ۱۳۴۷ خورشیدی به رشته ای تحریر در آورده‌ اند، تایپ و ویرایش کنم که با افتخار آن را پذیرفتم و به اتمام رساندم.


خواستم این خاطره را با شما عزیزان شریک سازم.


به جناب محترم کارگر صاحب گرانقدر، طول عمر با سلامت و سعادت آرزو میکنم و امیدوارم که باقی خاطرات ارزشمند شان را نیز به قید قلم بیاورند؛ زیرا واقعاً خواندنی، قابل تأمل و آموزنده است.

با مهر و حرمت

احمد محمود امپراطور 

پنجشنبه، ۲۵ سرطان ۱۴۰۵ خورشیدی

۱۴۰۵ تیر ۱۱, پنجشنبه

برای من ز لبت جرعه ای شراب بده- شاعر احمد محمود امپراطور

برای من ز لبت جرعه ای شراب بده - شاعر احمد محمود امپراطور 


برای من ز لبت جــــرعه ای شراب بده 

ز ساغــــــــر نفست قطره قطره آب بده 

ز چاشنـــیء زبانت مـــــرا حیات ببخش 

ز ملک غیــــب تنـت دفتــــر و کتاب بده

ببر ز هــــوش مرا تـــــا جهانی بی پهنا

ســــوال ناشـــــده ای قلب من جواب بده

مهاجرم من از آن شهر و جایگاهم نیست

دو شب کنــار خودت بی ملال خواب بده 

به آسمان دلـــــــم نیست ماه و خورشیدی

تو روشنــــــــایی ز رخســــــار آفتاب بده 

نـگو که آمدنــم اندکــی زمـــان گیر است

عــــزیز من به سفـــــر کردنت شتاب بده 

بهـــــــار میـــرود و آسمان دگرگون است 

تو فصل تازه ز حسنت به این خراب بده

به گلشن هـر چه رسد سهم من بود شبنـم

گــلابِ من عــــرقِ گــــرم از گــلاب بده 

دلِ شـــکسته ای محمود بیشتـــــر مشکن 

بیا تو مزرعــه ای خشکیده غرقه آب بده 

--------------------------------------

چهارشنبه ۱۱ سرطان ۱۳۹۹ خورشیدی 

که برابر میشود به01جولای 2020ترسایی 

سرودم 

احمد محمود امپراطور