۱۴۰۵ تیر ۲۶, جمعه

یادی از خاطرات آشنایی و دوستی من با

 

محمد عبدالعزیز مهجور و احمد محمود امپراطور 

یادی از خاطرات آشنایی و دوستی من با عارف بزرگ، پیر پلاس پوش نیک اندیش، بوریا نشین با دیانت، صوفی وارسته قدس اللـه روحه حضرت استاد محمد عبدالعزیز مهجور رح.!

درست ماه جدی 1388 هجری خورشیدی بود که در محفل عرس حضرت ابوالمعانی امام تفکر میرزا عبدالقادر بیدل اشتراک نمودیم 

برگزاری محفل در هوتل پرویلا صدف گرفته شده بود

پدرم طبق معمول به یکی از میز های که از قبل برایشان تعین شده بود قرار گرفتند ولی مرا آقای احمد فاروق ورکزی به صف اول سامعین رهنمای کرد، در آن لحظات حضرت استاد مهجور در پشت میز خطابه راجع به ویژه گی های حضرت ابوالمعانی 

سخن میگفت 

من غرق سیما نورانی و طرز اداء کلمات شان شده بودم ناگهان متوجه گشتم که استاد فقید چشمان شان پر اشک شده و صدای مبارکش از درد نهان و سوز سینه حکایه دارد...

وقتی مقاله تحقیقی شان تمام شد به طرف حاضرین تالار آمد و بی درنگ به طرف من راه کشید و مرا در آغوش گرفت و برای چند لحظه ای مرا چنین نگه داشت بعد با دیگران احوال پرسی کرد و در کنار من نشست.

محمد عبدالعزیز مهجور و احمد محمود امپراطور 


 بعد از چند دقیقه درنگ از جایش بلند شد تا به میز های دیگر سر بزند و مهمانان که تازه از راه رسیده اند خوش آمدید بگوید،

منم بر خواستم و همرایشان کردم.

 گفت فرزندم اسم شما چیست و فرزند کی هستید؟

گفتم صاحب من احمد محمود امپراطور هستم فرزند شیر احمد یاور کنگورچی. 

گفت درست پسر برادر و نور چشم من هستی 

گفتم بلی صاحب

گفت میدانی چرا گریستم 

گفتم نه 

گفت وقتی خودت را دیدیم به یاد و خاطر فرزند نازنینم افتادم که چند سال پیش به اثر بیماری لاعلاج از دست دادمش

او فرزند خوبی بود و قلبم را آرامش میداد فراق جانکاه او مرا زیاد افسرده ساخته است

امروز با دیدن خودت فکر کردم که در این مجلس عرفانی به برکت روح پرفتوح بیدل رح او آمده است.

گفت خودت فرزند خوانده ی من میشوی؟

گفتم اگر خداوند سعادتش رانصیبم کند بلی

گفت پس خودت فرزند دلبند و معنوی من باش

تا کم بود نور چشم از دست رفته ام را کمتر احساس کنم.

از اینجا آغاز دوستی و پدر خواندگی شان نصیب من شد.

مدت زیاد گذشت و مرا فرصتی نشد تا جویای احوال حضرت استاد شوم تا روزی از روز ها نمیدانم چند ماه ثور 1389 هجری خورشیدی بود که 

حضرت استاد را در صفحه ای اجتماعی فیسبوک دریافتم

برایشان پیام فرستادم 

محمد عبدالعزیز مهجور و احمد محمود امپراطور 


برای نوشت چه فرزندی که احوالی از بابایش ندارد

من نوشتم که :

آمدن بر سر کوی تو ضرور است مرا

پای اگر نیست بکوی تو به سر می آیم


لطفا آدرس و شماره تماس تان را برایم بنویسید

استاد شماره تماس و آدرس خود را برایم چنین نوشت.

عزیزم.!

چهاراهی زنبق،اداره حساب داری، پهلوی عزیزی بانک دفتر کار من است.

منم بدون تعلل رفتم به زیات شان 

اونجا متوجه شدم که پیام را مامور دفتر که در کنارش بوده مینوشته.

ساعتی با هم صحبت کردیم و قلمی را برایشان گرفته بودم تقدیم کردم که با کمال محبت و نوازش اجابت کردند 

و از من دعوت نمودن تا به خانه شان بیایم و بیشتر صحبت کنیم.

دیری نگذشت که دلم هوای دیدار شان را کرد  

چون بار اول بود به خانه استاد میرفتم و نمیتوانستم بی تکلف باشم 

پیش خود فکر کردم که چه ببرم تا لایق منزل استاد باشد

با خودم سه بوته از گل صدف گرفتم و به زیارت شان شتافتم

  من از طرف دختر نازنین و ادیبه شان اسما جان به حجره استاد بزرگ رهنمایی شدم 

این کلبه سقفش از نور ایمان و فرشش از بوی طهارت و زیبایی منور شده بود 

وقتی گلها را به اسما جان دادم نگاه معنی دار به طرف استاد کرد 

نگاه تیز و خرد بین استاد به بوته های گل افتاد و چشمانش پر اشک شد، 

من نگران شدم که آیا از نظر تصوف این بوته های گل قدم بد دارد یا کدام رمز و راز های در میان نهفته است، غرق فکر شدم 

استاد سرش را تکانید و گفت: 

زمانی که من در مهاجرت بودم گلهای زیاد داشتم و اموارت نگهداری اش را همان فرزند از دست رفته ام داشت و، او این گل را که خودت آورده ای زیاد 

دوست داشت وقتی بیمار شد و دکتران برای مان جواب ناامید کننده دادن ما به کابل امدیم و من 

تمامی گلها را رها کردم حتی همین گل که فرزندم دوست داشت نیز از خانه بیرون کردم

تا با دیدنش غمم تازه نگردد.

گفت امروز ببین که خداوند برایم نشان داد که هم برایت فرزند معنوی میدهم و هم همان گل را که بیرون کردی برایت هدیه میکنم

پس بدون شک عقیده کامل دارم که خودت فرزند معنوی من هستی که از طرف خداوند هدیه شده ای.

دوستان صاحبدل گفته های بسیار دارم ولی عقده ی گلو، و سرشک سوزنده مجالم نمیدهد تا بنویسم.

بلاخره به روز سه شنبه 20 سرطان 1396 هجری خورشیدی به شماره استاد تماس گرفتم 

که اسما جان جواب داد و گفت وضعیت بابه جانم چندان خوب نیست 

رفتم تا عیادت شان کنم

 واقعا از دیدن تن ضعیف و کم رقم استاد در قلب خود پنهانی گریستم.

بدست و سر و صورت شان بوسه زدم 

گفت فرزندم خوب هستی؟ خبر شدم مدتی ناجور بودی

گفتم حالا خوبم بابه جان 

بعد از گذشت چند دقیقه 

اشاره به طرف دروازه و کسانیکه در دهلیز بود، کرد و گفت 

اینها برای من چه میشوند؟

گفتم صاحب 

فرزندان و دودمان شما هستند

گفته نه نفهمیدی بچیم.

چشمانش را بست بعد از چند لحظه ی کوتاه دوباره باز کرد و گفت 

اینها وارثین مادی من هستند

و در فکر چیزی که تقسیم نشده هستند

فرزند من تو هستی 

من برای تو دعا میکنم. 

پکه ی بوریایی که نزدیک شان بود گرفتم و آرام آرام به تازه کردن هوا آغاز کردم

 استاد در حالیکه ماسک اکسیجن به دهن داشت 

چنین دعایم کرد

الهی تو هیچ گاهی خوار نشوی

الهی تو هرگز خسته و درمانده نشوی

خوبی های دارین نصیبت 

تو در روح و قلب و جان من جای داری

و تا دم دارم برایت دعای خیر میکنم

بعد گفت:

من میروم..

 برگشتنم 

حتمی نیست

برایم دعا کن

و از دعایت فراموشم نکن

خداوند ترا داشته باشد.

 چشمانش را برای چند لحظه بست 

و دوباره باز کرد 

برایم گفت میروی بچیم؟

گفتم اگر اجازه باشد.

گفت خدانگهدارت عزیز و دلبند پدر..

من هم

جبین مبارکش را 

دستان پر برکت اش را 

با نهایت درماندگی و ناتوانی 

برای بار آخر بوسیدم و 

از منزل پدر معنویم اشک ریزان بیرون شدم.

خداوند رحمان و رحیم روح آن بزرگ مرد تاریخ فرهنگ و ادب معاصر کشور و فراتر از مرز ها را تا قیام قیامت در لفافه های رحمانیتش با جمیع گذشتگان شاد داشته باشد.

یادش گرامی و نامش ستوده باد

با اندوه فراوان

#احمد_محمود_امپراطور 

دوشنبه 26 سرطان 1396 هجری خورشیدی

#کابل #افغانستان

۱۴۰۵ تیر ۲۵, پنجشنبه

حاج محمد اکرم کارگر و احمد محمود امپراطور

 

محمد اکرم کارگر  و احمد محمود امپراطور 

گاهی دوستی‌ ها و دوستان پدر، که بر پایه ای صداقت و بدون مدعا می‌باشد، چنان عمیق و ناگسستنی میگردد که از روابط خونی هم محکم‌ تر می‌ماند.


از جمله دوستان پدرم، یکی حاجی محمد اکرم کارگر است.


پدر در سال ۱۳۲۷ خورشیدی از ولایت بدخشان به کابل آمد. در آن زمان، شاگرد صنف چهارم مکتب بود و اول‌ نمره ای صنف خود محسوب می‌شد.

 پس از اولین سفر آخرین شاه افغانستان به بدخشان و خوانش پیام خوش‌ آمدید، شاه همایونی، با نظر سردار احمد شاه خان، وزیر دربار، و عبدالهادی خان داوی، سرمنشی، 

از بابه‌ کلانم، وکیل نظام‌ الدین خان، می‌ پرسد که آیا رضایت دارد ایشان را برای ادامه ای مکتب با خود به کابل ببرند؟

محمد اکرم کارگر و احمد محمود امپراطور 


بابه‌ کلانم موافقت می‌کند و پدرم را به کابل می‌ آورند. 

ایشان شامل صنف چهارم لیسه ای عالی استقلال میشود و همراه با شهزاده محمد نادر به مکتب شامل درس می‌گردد و در ارگ، همانند فرزند شاه، زندگی نوین خود را آغاز می‌کند.


پدرم از جمله ای محدود بدخشانی‌ هایی بود که در کابل زندگی را آغاز کرد، آنهم در قدرتمند ترین مکان، یعنی ارگ شاهی.


از آنزمان، یعنی سال ۱۳۲۷ خورشیدی، الی سال ۱۳۹۴ خورشیدی که به رحمت حق پیوستند، دوستان بی‌ شماری داشتند؛ ولی تعداد انگشت‌ شماری از دوستان‌ شان، که سمت کاکا و ماما را برای من داشتند و دارند، همواره در کنار ایشان بودند.


بعد از وفات پدرم، اکثریت دوستان‌ شان نیز به رحمت حق پیوستند؛ اما خدا را شکر، هنوز تعداد اندکی از آنان در قید حیات هستند که از آن جمله، جناب محترم حاج محمد اکرم کارگر، از ولایت تخار باستان، ولسوالی چاه‌ آب، می‌باشند.


 من تا حد امکان، دوستان پدرم را که در کابل هستند، با همان حرمت دوستی‌ های قدیم و بی‌آلایش پاس داشته و از ایشان خبر گیر هستم.


چندی پیش، فاضل دانشمند، جناب محترم کارگر صاحب،

 با من تماس گرفتند و از من خواستند تا به نزدشان بروم؛ زیرا کارگر صاحب گاهی در کابل و گاهی در تخار به سر می‌ برند.

خدمت‌ شان مشرف شدم. 

واقعاً در نگاه اول خیلی ناراحت شدم. 

بزرگمرد ۹۰ ساله‌ ای را دیدم که از ناحیه‌ی پا و کمر آسیب های جدی دیده‌ اند و توان حرکت را ندارند و با بیماری‌ های دیگری نیز دست‌ و پنجه نرم می‌کنند

 که اکثر انسانها در سنین بالا به آن گرفتار میشوند.

گاهی دوستی‌ ها و دوستان پدر، که بر پایه ای صداقت و بدون مدعا می‌باشد، چنان عمیق و ناگسستنی میگردد که از روابط خونی هم محکم‌ تر می‌ماند.  از جمله دوستان پدرم، یکی حاجی محمد اکرم کارگر است.  پدر در سال ۱۳۲۷ خورشیدی از ولایت بدخشان به کابل آمد. در آن زمان، شاگرد صنف چهارم مکتب بود و اول‌ نمره ای صنف خود محسوب می‌شد.  پس از اولین سفر آخرین شاه افغانستان به بدخشان و خوانش پیام خوش‌ آمدید، شاه همایونی، با نظر سردار احمد شاه خان، وزیر دربار، و عبدالهادی خان داوی، سرمنشی،  از بابه‌ کلانم، وکیل نظام‌ الدین خان، می‌ پرسد که آیا رضایت دارد ایشان را برای ادامه ای مکتب با خود به کابل ببرند؟  بابه‌ کلانم موافقت می‌کند و پدرم را به کابل می‌ آورند.  ایشان شامل صنف چهارم لیسه ای عالی استقلال میشود و همراه با شهزاده محمد نادر به مکتب شامل درس می‌گردد و در ارگ، همانند فرزند شاه، زندگی نوین خود را آغاز می‌کند.  پدرم از جمله ای محدود بدخشانی‌ هایی بود که در کابل زندگی را آغاز کرد، آنهم در قدرتمند ترین مکان، یعنی ارگ شاهی.  از آنزمان، یعنی سال ۱۳۲۷ خورشیدی، الی سال ۱۳۹۴ خورشیدی که به رحمت حق پیوستند، دوستان بی‌ شماری داشتند؛ ولی تعداد انگشت‌ شماری از دوستان‌ شان، که سمت کاکا و ماما را برای من  داشتند و دارند، همواره در کنار ایشان بودند.  بعد از وفات پدرم، اکثریت دوستان‌ شان نیز به رحمت حق پیوستند؛ اما خدا را شکر، هنوز تعداد اندکی از آنان در قید حیات هستند که از آن جمله، جناب محترم حاج محمد اکرم کارگر، از ولایت تخار باستان، ولسوالی چاه‌ آب، می‌باشند.   من تا حد امکان، دوستان پدرم را که در کابل هستند، با همان حرمت دوستی‌ های قدیم و بی‌آلایش پاس داشته و از ایشان خبر گیر هستم.  چندی پیش، فاضل دانشمند، جناب محترم کارگر صاحب،  با من تماس گرفتند و از من خواستند تا به نزدشان بروم؛ زیرا کارگر صاحب گاهی در کابل و گاهی در تخار به سر می‌ برند. خدمت‌ شان مشرف شدم.  واقعاً در نگاه اول خیلی ناراحت شدم.  بزرگمرد ۹۰ ساله‌ ای را دیدم که از ناحیه‌ی پا و کمر آسیب های جدی دیده‌ اند و توان حرکت را ندارند و با بیماری‌ های دیگری نیز دست‌ و پنجه نرم می‌کنند  که اکثر انسانها در سنین بالا به آن گرفتار میشوند.  ولی خدا را شکر کردم که نفس گرم‌ شان و فکر و هوش‌ شان، همانند یک جوان، سرشار از امید و روحیه ای بلند است.  از من خواستند تا خاطرات پرفراز و فرود زندگی‌ شان را، که از کودکی و نوجوانی تا سال ۱۳۴۷ خورشیدی به رشته ای تحریر در آورده‌ اند، تایپ و ویرایش کنم که با افتخار آن را پذیرفتم و به اتمام رساندم.  خواستم این خاطره را با شما عزیزان شریک سازم.  به جناب محترم کارگر صاحب گرانقدر، طول عمر با سلامت و سعادت آرزو میکنم و امیدوارم که باقی خاطرات ارزشمند شان را نیز به قید قلم بیاورند؛ زیرا واقعاً خواندنی، قابل تأمل و آموزنده است. با مهر و حرمت احمد محمود امپراطور  پنجشنبه، ۲۵ سرطان ۱۴۰۵ خورشیدی


ولی خدا را شکر کردم که نفس گرم‌ شان و فکر و هوش‌ شان، همانند یک جوان، سرشار از امید و روحیه ای بلند است.


از من خواستند تا خاطرات پرفراز و فرود زندگی‌ شان را، که از کودکی و نوجوانی تا سال ۱۳۴۷ خورشیدی به رشته ای تحریر در آورده‌ اند، تایپ و ویرایش کنم که با افتخار آن را پذیرفتم و به اتمام رساندم.


خواستم این خاطره را با شما عزیزان شریک سازم.


به جناب محترم کارگر صاحب گرانقدر، طول عمر با سلامت و سعادت آرزو میکنم و امیدوارم که باقی خاطرات ارزشمند شان را نیز به قید قلم بیاورند؛ زیرا واقعاً خواندنی، قابل تأمل و آموزنده است.

با مهر و حرمت

احمد محمود امپراطور 

پنجشنبه، ۲۵ سرطان ۱۴۰۵ خورشیدی

۱۴۰۵ تیر ۱۱, پنجشنبه

برای من ز لبت جرعه ای شراب بده- شاعر احمد محمود امپراطور

برای من ز لبت جرعه ای شراب بده - شاعر احمد محمود امپراطور 


برای من ز لبت جــــرعه ای شراب بده 

ز ساغــــــــر نفست قطره قطره آب بده 

ز چاشنـــیء زبانت مـــــرا حیات ببخش 

ز ملک غیــــب تنـت دفتــــر و کتاب بده

ببر ز هــــوش مرا تـــــا جهانی بی پهنا

ســــوال ناشـــــده ای قلب من جواب بده

مهاجرم من از آن شهر و جایگاهم نیست

دو شب کنــار خودت بی ملال خواب بده 

به آسمان دلـــــــم نیست ماه و خورشیدی

تو روشنــــــــایی ز رخســــــار آفتاب بده 

نـگو که آمدنــم اندکــی زمـــان گیر است

عــــزیز من به سفـــــر کردنت شتاب بده 

بهـــــــار میـــرود و آسمان دگرگون است 

تو فصل تازه ز حسنت به این خراب بده

به گلشن هـر چه رسد سهم من بود شبنـم

گــلابِ من عــــرقِ گــــرم از گــلاب بده 

دلِ شـــکسته ای محمود بیشتـــــر مشکن 

بیا تو مزرعــه ای خشکیده غرقه آب بده 

--------------------------------------

چهارشنبه ۱۱ سرطان ۱۳۹۹ خورشیدی 

که برابر میشود به01جولای 2020ترسایی 

سرودم 

احمد محمود امپراطور 

۱۴۰۵ خرداد ۳۱, یکشنبه

تو فرشته‌ ای زمانی - شاعر احمد محمود امپراطور

 

تو فرشته‌ ای زمانی - شاعر احمد محمود امپراطور 

تو فرشته‌ ای زمانی 

تو شبیه‌ ای آسمانی

تو به عشق سایبانی

تو چقدر مهربانی 

به من بلا کشیده، رنج زندگانی دیده

---------------------

مه ای آتشین مزاجم

 شده ای تو ابتهاجم 

ز قضا گرفتی باجم

همه درد را علاجم

تو بهانه‌ی حیاتی، به منِ ز غم خمیده

---------------------

تپش و ترانه استی

عمرِ جاودانه استی

بیت عاشقانه استی 

وطن استی خانه استی

ثمر جلال عشقت، به وجود من تنیده

------------------

تو طراوت گلابی

تو شکوه آفتابی 

تو ترنمی تو آبی 

شکری شبی شرابی

عطر گیسویی تو را من، بدماغ خود شمیده

---------------------

لب تو چو غنچه گل 

دهن تو خمره‌ی مل

سخن تو صوت بلبل

ز برم ربوده‌ی دل 

کرم تو کم مبادا، به کویر نم ندیده 

-----------------------

تو کرامت بهاری

تو نوای جویباری

تو تجمل، وقاری  

تو به بی وطن دیاری

قطرات اشک هستی، به قدوم تو چکیده

----------------------

جبروت آشکارم 

گل تازه ای بهارم

بخدا که زرد و زارم

بنمای رستگارم

که شکسته و پریشم، چو گل یخن دریده

-----------------------

سر و حال من چو مجنون

تن من فتاده در خون 

من و صد هزار مضمون

تو و صد هزار افسون

هاجوواج مانده ام من، به تو سرو نو رسیده

-----------------------

دل خود زدم به دریا 

سر خود زدم به صحرا 

تو سفر نمودی بی ما 

تو نکردی هیچ پروا 

لب حسرت فراقت، به لبان غم مکیده 

------------------------

تو بیا بیا به پیشم 

تو بمان بمان همیشم

تو بدان ز قلب ریشم 

تو مکن دگر پریشم

به نثار مقدم تو، سر محمود آرمیده 

----------------------

دوشنبه ۳۱ اسد ۱۴۰۱خورشیدی 

که برابر میشود به 22 آگست 2022 ترسایی 

سرودم 

#احمد_محمود_امپراطور

#شعر 

#امپراطور 

#عاشقانه 

#هنر 

#مخمس 

#مسدس