۱۴۰۵ آبان ۱۰, یکشنبه

نخستین سالگرد درگذشت دوست دانشمند و عزیزالقدرم، حاج عتیق‌الله بیقرار

احمد محمود امپراطور و  مرحوم حاج عتیق‌الله بیقرار 

 

نخستین سالگرد درگذشت دوست دانشمند و عزیزالقدرم، حاج عتیق‌الله بیقرار

روایت بیش از شش دهه رفاقت، جوانمردی، وفاداری و حرمت‌شناسی

امروز در نخستین سالگرد درگذشت دوست دانشمند، عزیزالقدر و مرحوم مغفورم، حاج عتیق‌الله بیقرار، با دلی آکنده از اندوه و چشمانی نمناک، از مردی یاد می‌کنم که بیش از شصت سال، از اوان کودکی تا واپسین روز زندگی‌اش، حرمت دوستی، حق‌ شناسی، نمک‌ شناسی و وفاداری را با کمال صداقت پاس داشت.

مرحوم بیقرار صاحب از همان دوران کودکی، زمانیکه همراه پدر مرحوم‌ شان به خانه ما می‌ آمدند، پیوندی سرشار از محبت و احترام با خانواده ما برقرار کردند. 

این رشته رفاقت و ارادت، سالهای طولانی ادامه یافت و هر کجا پدرم، استاد شیر احمد یاور کنگورچی، میرفتند، ایشان نیز همراهشان بودند.

 این همراهی رفت‌ و آمد یک دوست با دوست دیگر نبود، بلکه از ارادت عمیق، وفاداری و حرمت‌ شناسی مردی بود که رفاقت را تا پایان عمر از یاد نبرد.

پس از وفات پدرم در سال ۱۳۹۵ خورشیدی، محبت و توجه ایشان نسبت به خانواده ما بیشتر از پیش شد. 

همواره از احوال ما خبر می‌ گرفتند و چنان رفتار می‌کردند که گویی فرزند کلان خانواده‌ اند و خود را در برابر ما مسئول می‌دانند. 

مادرم را «مادر جان» خطاب می‌کردند و با نهایت فروتنی می‌گفتند:

«مادر جان، من نوکرت هستم!»

این سخن تعارف نبود؛ جلوه‌ ای از شخصیت مردی بود که حرمت خانواده، حق رفاقت و ارزش محبت را با تمام وجود درک میکرد.

با آنکه از دارایی و جایداد فراوان بر خوردار بودند و موتر نیز داشتند، زندگی ساده و بی‌ تکلفی را ترجیح میدادند. بیشتر با موتور سایکل ارزان‌ قیمت خود رفت‌ و آمد می‌کردند و برای دیدن ما نیز با همان وسیله ساده و پایکش می‌آمدند. 

پاکیزگی، قناعت، شکر گزاری، تواضع و شوخ‌ طبعی از ویژگیهای برجسته ایشان بود. 

دارایی دنیا نتوانسته بود ذره‌ ای از فروتنی و سادگی‌ شان بکاهد؛ زیرا بزرگی انسان را نه در آنچه دارد، بلکه در منش، کردار و رفتارش باید جستجو کرد.

مرحوم حاج عتیق‌ الله بیقرار یکبار ازدواج کرده بودند، اما صاحب فرزندی نشدند. 

با اینهمه، محبت و خاطرات نیک ایشان در دل دوستان و خانواده‌ هایی که با آنان پیوند دیرینه داشتند، زنده مانده است؛ یادگاری که در کنار عیاری، جوانمردی و نام نیک شان، از ایشان به جا مانده است.

مردی که شعر را با زندگی آمیخته بود

 بیقرار صاحب مردی سخندان، شعر شناس و صاحب حافظه‌ ای نیرومند بودند. 

ابیات فراوانی از شاعران را از بر داشتند و در هر سخن خود، بمناسبت، بیتی از شعر می‌ آوردند. 

سخنان‌ شان اغلب با شعری زیبا همراه می‌ شد و همین ویژگی، گفتگو با ایشان را دلنشین و بیاد ماندنی می‌ ساخت.

خطی بسیار زیبا، خوش‌ تراش و منحصر به فرد داشتند و همیشه با قلم‌ های نوک‌ دبل می‌ نوشتند. 

هر سخنی که به دلشان می‌ نشست، بی‌ درنگ یادداشت میکردند و چندین بار آن را تکرار می‌ نوشتند تا در حافظه‌ شان بماند. 

این عادت، نشان‌ دهنده علاقه عمیق ایشان به سخن، شعر، اندیشه و حفظ داشته‌ های معنوی بود.

از خاطرات شیرین من با آن مرحوم، گفتگو های صمیمانه‌

 ای است که هنوز با گذشت یک سال از فراق‌ شان، لبخند بر لب و اندوه در دل می‌آورد. 

هرگاه من سخن میگفتم، با محبت و شگفتی می‌گفتند:

«محمود جان، تو چقدر می‌فهمی!»

سپس رو به مادرم می‌ کردند و با همان شوخ‌ طبعی ویژه خود می‌گفتند:

«مادر جان، طفل دامنگیر من آخر گریبان‌ گیر شد!»

بعد خاطرات دوران کودکی مرا به یاد می‌آوردند و می‌گفتند:

«یک وقت تو خودت خرد سال بودی؛ من تو را مدیر استخبارات می‌ گفتم! اندک کاری که میکردم، به کاکایم، یعنی پدرت، شیر احمد یاور کنگورچی، راپور میدادی. 

در همان سن‌ و سال از تو می‌ ترسیدم که مبادا گپ یا شوخی مرا به کاکایم بگویی تا مرا تنبیه کند! 

حالا، نام خدا، چقدر معلومات داری و من از تو می‌ آموزم!»

این سخنان از لطف، محبت و بزرگواری آن مرد عزیز سرچشمه میگرفت.

 حقیقت این است که من خود، در طول این سالیان دراز، از سخنان، تجربیات، خاطرات و منش انسانی ایشان بسیار آموخته‌ ام و از مصاحبت‌ شان کسب فیض کرده‌ام. 

اگر ایشان در من دانشی یا اندیشه‌ ای شایسته میدیدند، آن را از روی محبت و بزرگواری خود بیان میکردند؛ وگرنه من نیز در محضر ایشان بسیار آموخته‌ ام و از گفتار و کردار شان بهره برده‌ام.

ایمان، عبادت و جوانمردی

بُعد دیگر شخصیت حاج عتیق‌ الله بیقرار، پایبندی کم‌ نظیر شان به دین و عبادت بود. 

بنا بر شناخت و خاطرات ما از زندگی ایشان، از هفت‌ سالگی تا هفتاد سالگی و واپسین روز های عمر، با طهارت و نماز مأنوس بودند. 

نماز های پنجگانه را ترک نمی‌ کردند، به نماز های شبانه و تلاوت قرآن عظیم‌الشأن پابندی داشتند و ایمان را در کنار جوانمردی، درستکاری و حرمت‌ شناسی، چراغ راه زندگی خود ساخته بودند.

مرحوم بیقرار صاحب از واپسین چهره‌های نسل اصیل عیاران و کاکه‌ های کابل و چهاردهی زمین بودند؛ مردی جوانمرد، نمک‌ شناس، وفادار و متواضع که در رفتار و کردار خویش، ارزشهای دیرینه عیاری و کاکه‌ گی را زنده نگه داشته بودند. 

ایشان از آن مردانی بودند که حرمت رفاقت را تنها به زبان نمی‌آوردند، بلکه در عمل ثابت می‌ساختند.

داغی که پس از یک سال هنوز تازه است

با آنکه یک سال از وفات حاج عتیق‌ الله بیقرار می‌گذرد، هنوز هیچ روز و ساعتی نیست که یادش در دلم زنده نشود. شبها و روزها خاطراتش را مرور میکنم و هر بار گوشه‌ ای از محبت‌ ها، سخنان، شوخیها و جوانمردی‌ هایش در خاطرم جان میگیرد.

راستش را بخواهید، من خود نیز نمیدانستم که بیقرار صاحب را تا این اندازه دوست دارم و رفتنش چنین خلأ بزرگی در زندگی‌ ام بر جا خواهد گذاشت. 

گاهی انسان تا زمانی که عزیزی را از دست نداده است، به ژرفای محبتی که در دل نسبت به او دارد، پی نمی‌برد؛ اما هنگامی که جای خالی‌ اش را در زندگی احساس میکند، تازه می‌ فهمد که آن انسان چه جایگاه بزرگی در قلبش داشته است.

بیقرار صاحب بار ها با همان لحن صمیمانه و محبت‌ آمیز خود به من می‌ گفتند:

«محمود جان، امپراطور صاحب، افتخارم! هوشت باشد 

که اگر مرا چیزی شد، خودت را برسانی؛ نگذاری در مریضی و مرگ بی‌ صاحب بمانم و بعد از من هم مرا فراموش نکنی!»

و من در پاسخ می‌گفتم:

«استاد خدا نکند!»

هرگز تصور نمیکردم روزی فرا برسد که این سخنان از خاطره به حقیقتی تلخ تبدیل شوند؛ روزیکه دیگر صدای گرمش را نه شنوم و نه توانم در کنارش بنشینم و از صحبتها و شوخی‌ هایش لذت ببرم.

اما روز موعود فرا رسید.

روز جمعه، حوالی ساعت دوازده چاشت، هنگامی که از خانه ایشان با من تماس گرفتند و خبر دادند که حاج عتیق‌ الله بیقرار به لقاءالله پیوسته‌ اند، گویی چیزی در درونم فرو ریخت. 

خبر وفات‌ شان چنان بر من سنگینی کرد که وصف آن با کلمات آسان نیست.

از خانه، از سرک گذر گاه تا مهتاب قلعه چهاردهی، بسوی خانه بیقرار صاحب، چنان گریستم که در تمام عمرم آنگونه نگریسته بودم. اشکهایم بی‌ اختیار جاری بود و دلم از باور کردن این حقیقت تلخ ناتوان. 

مردی که بیش از شصت سال با خانواده ما پیوند داشت، مردی که در شادی و غم، در روزگار پدرم و پس از وفات او در کنار ما بود، دیگر در میان ما نبود.

اکنون که این سطر ها را می‌نویسم، با گذشت یک سال، هنوز اشکهایم جاری است.

 گویی دیروز بود که صدایش را می‌ شنیدم، شوخی‌ های شیرینش را به یاد می‌ آورم و سخنانش در گوشم طنین‌ انداز می‌شود. 

زمان گذشته است، اما داغ رفتنش هنوز تازه است؛ زیرا بعضی آدم‌ ها فقط دوست نیستند، بلکه بخشی از زندگی، خاطرات کودکی و هویت عاطفی انسان اند.

بیقرار صاحب عزیز! خودت رفتی، اما خاطراتت نرفت صدایت خاموش شد، اما پژواک سخنانت هنوز در گوش جانم طنین‌ انداز است.

امروز بهتر از هر زمان دیگری می‌ فهمم که چرا آنقدر بر فراموش نشدن خود تأکید میکردی. 

 از من خواسته بودی که در روز بیماری و وفاتت کنارت باشم و پس از رفتنت نیز فراموشت نکنم. 

کنون که دیگر در میان ما نیستی، می‌ خواهم با نوشتن این یاد بود بگویم که آن سخنانت را از یاد نبرده‌ ام.

بیش از شصت سال حرمت و وفاداری را پاس داشتی؛ پس چگونه ممکن است من اینهمه سال محبت، جوانمردی و رفاقت را فراموش کنم؟

من امروز از یک دوست دیرینه، بلکه از مردی یاد میکنم که در زندگی‌ ام جایگاهی ویژه داشت؛ مردی که با حضورش خاطرات بسیاری ساخت و با رفتنش داغی بر دل ها گذاشت که گذشت زمان هنوز نتوانسته است از سنگینی آن بکاهد.

حاج عتیق‌الله بیقرار عزیز! اطمینان داشته باش که تا نفس در سینه دارم، نامت را با احترام بر زبان می‌ آورم و یاد و خاطره‌ ات را زنده نگه می‌دارم. 

خودت از آن مردانی نبودی که با رفتن‌ شان از یاد ها بروند؛ زیرا برخی انسانها با کردار نیک، وفاداری و محبت خود، برای همیشه در دل دیگران خانه می‌ سازند.

از درگاه خداوند متعال برای آن مرحوم مغفرت و رحمت بی‌ پایان، آرامگاه نورانی و بهشت برین مسئلت دارم. 

خداوند مهربان، پاداش آنهمه نیکی، جوانمردی، عبادات و حرمت‌ شناسی را نصیبش گرداند و به خانواده و دوستدارانش صبر و شکیبایی عطا فرماید.

یادش گرامی، نامش جاودان و راه جوانمردی و انسانیتش چراغی برای نسل های آینده باد.

روحش شاد و یادش تا همیشه در دل ما زنده باد!

احمد محمود امپراطور 

۷ عقرب ۱۴۰۵ خورشیدی

۱۴۰۵ آبان ۴, دوشنبه

احمد محمود امپراطور؛ شاعر، نویسنده و مخمس‌ سرای معاصر افغانستان

 

احمد محمود امپراطور؛ شاعر، نویسنده و مخمس‌سرای معاصر افغانستان

احمد محمود امپراطور؛ شاعر، نویسنده و مخمس‌ سرای معاصر افغانستان


بیش از ۱۲۰ مخمس سروده‌ شده تا اکنون


احمد محمود امپراطور، شاعر، نویسنده، گرافیست و مخمس‌ سرای معاصر افغانستان، از جمله شاعرانی است که در کنار قالبهای کلاسیک شعر فارسی دری،


مانند: غزل، مخمس، مثلث، مستزاد، رباعی، مثنوی، مسدس و دیگر قالبهای شعری، به آفرینش آثار ادبی پرداخته است.


او با علاقه به شعر کلاسیک و معاصر، تا اکنون بیش از ۱۲۰ مخمس بر غزلیات خود و شاعران دیگر سروده است. در میان شاعرانی که غزلیاتشان مورد توجه او قرار گرفته‌ اند، میتوان از این چهره‌ های ادبی نام برد:


۱. حضرت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل


۲. کمال‌الدین مسعود خجندی (کمال خجندی)


۳. ابوالقاسم عارف قزوینی


۴. صوفی غلام‌نبی عشقری


۵. اسدالله عفیف باختری


۶. محمد نذیر ظفر


۷. حبیب‌الله بلبل


۸. نعیم جوهر پارسا


۹. مسعود خلیلی


۱۰. استاد گلنور بهمن


۱۱. شهلا شهریاری


۱۲. استاد احمد ضیا رفعت


۱۳. هلال فرشیدورد


۱۴. خیام خموش


۱۵. دوکتور شگوفه باختری


۱۶. لیلی حبیب


انتشار آثار در رسانه‌ها و پایگاه‌های ادبی


بر اساس اطلاعات ارائه‌ شده دربارهٔ آثار احمد محمود امپراطور، مخمسات او طی سال‌ های متمادی در شبکه‌ های اجتماعی، وبلاگ‌ ها و پایگاه‌ های اینترنتی، از جمله سایت ۲۴ ساعت، جام غور، کابل نات، خراسان زمین، ماریا دارو، جاودان، سبزمنش، افغان موج، ویرگول و دیگر رسانه‌ ها و پایگاه‌ های ادبی، از سوی خود شاعر و دوستدارانش منتشر شده‌ اند.


نمونه‌ هایی از مخمسات احمد محمود امپراطور


از نمونه‌ های آثار او می توان به مخمس بر غزل صوفی غلام‌ نبی عشقری با مطلع


«در لعل لبت گرچه حیات دو جهان است»


مخمس بر غزل کمال خجندی با مطلع


«ما را ز گل روی تو چیدن نگذارند»، مخمس بر غزل غیر منقوط حضرت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل و مخمس بر غزل ابوالقاسم عارف قزوینی اشاره کرد.


یکی از ویژگی‌ های قابل توجه در کارنامهٔ مخمس‌ سرایی احمد محمود امپراطور، تجربه در سرایش مخمس غیر منقوط است؛ قالبی که در آن، واژگان باید بدون استفاده از حروف نقطه‌ دار نوشته شوند.


رعایت این محدودیت، انتخاب واژگان و ساختار دهی به مصراع‌ ها را دشوار تر می‌سازد.


مخمس بر غزل غیر منقوطه (بدون نقطه)


حضرت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل


(رحمت الله علیه)


---


اصــــــــــل آدم اگــــــــــــــر روا گردد


گــــــــرد صحـــــــرا و روح سوا گردد


همـــــــــه واحــــد و اهـــــورا گردد


دل اگـــــــــر محــــــــو مــــدعا گردد


درد در کـــــــام مــــــــــــــا دوا گردد


---


هوس و حرص اگــــــر رسـد در کام


سر ســـــــردار اگــــــر رسد در کام


رم آهـــــــــــــو اگــــــر رسد در کام


طعمـــــــه درد اگــــــر رسد درکام


هــــــر مگس همســـــر هما گردد


---


سُــــر اســـــــــــــرار ســــرهء او را


عالـــــــــــــــم روح و مهــــــرهء او را


کـــوه و صحـــــــــــــــــرا و درهء او را


محــــــــو اســــــــــرارطـــــرهء او را


رگ گـــــل دام مـدعـــــــــــــــا گردد


---


همـــــه در همهمه و حرص وهوس


سر و ســـــــودا اصول حرص هوس


صارم هــم در هوا و حرص و هوس


گر سگالــــــــد وداع حرص و هوس


گــــــــــره دل گهـــــــــــــــر ادا گردد


---


گر رسد هــــــر که در مواصل وهم


مـــــــگر امـــــلاک در صلاصل وهم


گل آمــــــــــــــاس گردد حاصل وهم


گسلد گـــــــر هوس سلاس وهم


کوه و صحــــــــــــرا همه هوا گردد


---


که رسد در هـــــــــوا مصرع سرو


در کمــــــــال دعــــا مصرع سرو


رســــــــم دارد گــواه مصرع سرو


محو گــــــــردد سواد مصرع سرو


مـــّد آهـــــــــم اگـــر رســــا گردد


---


ســـــــــــــــر حکام عصر درد آلود


هــــــم دل و، هم طحال درد آلود


ســـــر مولــــــــو، گــــرا درد آلود


ما و احـــــــــــــــــــرام آه درد آلود


هــــــــــم هوا گــــرد را عصا گردد


---


در اســـــــــــرار وهــم سُر حواس


مرگ را عــــــــــــرصهء دگر مواس


رســــــــدم محمل طلسم رواس


دل آســوده کــــو؟ مگر وسواس


گـــــــــــــــــره آرد که دام ما گردد


---


طـــــرح محمــــــود وصال بیدل ما


سحــــــــــــــــر دارد دوال بیدل ما


عرصــــــــــهء ماه و سال بیدل ما


در طلوع کمـــــــــــــــــال بیدل ما


ماه در هالـــــــــــــهء سهـــا گردد




---




احمد محمود امپراطور




---




مخمس بر غزل ابوالقاسم عارف قزوینی


---


بیگانه آمدی و به جان آشنا شدی


بر زخم های روح و روانم دوا شدی


از پرده های غیب به من رو نما شدی


امروز ای فرشتۀ رحمت، بلا شدی


خوشگل شدی، قشنگ شدی، دلربا شدی


---


حسن تو میزند به دلم شعلهء گداز


حیرت گرفته است جگر به عشق گاز


باشد محال حور و پری گردد هم تراز


پا تا به سر کرشمه و سر تا به پای ناز


زیبا شدی، لوند شدی، خوش ادا شدی


---


می از لبت بریزد و از کام ات انگبین


از پیکر ات برون زده است عطر یاسمین


رخساره ات به پاکی خورشیدی آتشین


خود ساعتی در آیینه اطوار خود ببین


من عاجزم از این که بگویم چه ها شدی


---


هر چند مست و سرخوشی هشیار چون خودی


پیوسته در تعاملی دیدار چون خودی


در سیر و گشت عالم گلزار چون خودی


به به چه خوب شد که گرفتار چون خودی


گشتی و خوبتر که تو هم مثل ما شدی


---


محمود عاشق تو شد و نیستی خبر


شام اش به غصه صبحگه با دیدگان تر


آخر بگو چرا تو چنین میکنی حذر


ما را چه شد که دست به سر کرده‌ای مگر


از ما چه سر زد این که تو پا در هوا شدی


---


یکشنبه ۰۲ اسد ۱۴۰۱خورشیدی


که برابر میشود به 7/24/2022 ترسایی


سرودم


#احمد_محمود_امپراطور


جایگاه مخمس‌ سرایی در فعالیت ادبی احمد محمود امپراطور


فعالیت ادبی احمد محمود امپراطور در قالبهای گوناگون کلاسیک، نشان‌ دهندهٔ علاقهٔ او به سنت شعر فارسی دری و تلاش برای گسترش تجربیات شاعرانه در قالب‌ های مختلف است.


توجه به غزلیات شاعران کلاسیک و معاصر، در کنار تجربیات مانند سرایش مخمس بر غزل غیر منقوط حضرت بیدل، بخشی از فعالیت ادبی او را تشکیل می‌دهد.


سرایش مخمس بر غزلیات شاعران گوناگون، امکان گفت وگوی شاعرانه با آثار پیشینیان و معاصران را فراهم می‌سازد.


در این شیوه، شاعر با حفظ ارتباط با غزل اصلی، بند های تازه‌ ای می‌ افزاید و برداشت ادبی خود را در قالبی کلاسیک بیان می‌کند.


با بیش از ۱۲۰ مخمس سروده‌ شده تا اکنون و آثاری که در رسانه‌ ها و پایگاه‌ های اینترنتی منتشر شده‌ اند، احمد محمود امپراطور از مخمس‌ سرایان فعال معاصر افغانستان به شمار میرود.

۱۴۰۵ آبان ۱, جمعه

Ahmad Mahmood Imperator; Supporter of Stray Animals

Ahmad Mahmood Imperator; Supporter of Stray Anima


Ahmad Mahmood Imperator; Supporter of Stray Animals


Ahmad Mahmood Imperator; Supporter of Stray Animals




Ahmad Mahmood Imperator, an Afghan poet, writer, and cultural activist, considers supporting stray animals a part of human and moral responsibility. In his view, animals are living beings that deserve kindness, food, water, and security.


Emphasizing the importance of treating homeless animals with compassion, he encourages people to refrain from cruelty, help hungry and thirsty animals, and provide them with a safe environment.

۱۴۰۵ مهر ۲۹, چهارشنبه

Ahmad Mahmood Imperator: Devotion to Parents, a Reflection of Humanity

 Ahmad Mahmood Imperator: Devotion to Parents, a Reflection of Humanity

Ahmad Mahmood Imperator: Devotion to Parents, a Reflection of Humanity


Understanding a person goes beyond reading their writings and works. Sometimes, we must look at their life, the responsibilities they have accepted, and the values they have remained faithful to through their actions.


The life of Ahmad Mahmood Imperator, a poet, writer, poetry reciter, practical herbal plant researcher, and cultural and literary figure, has another valuable dimension: his devotion to his parents and his commitment to family responsibilities.


He spent a significant part of his life caring for his late and dearly missed father, Ustad Sher Ahmad Yawar Kangurchi, remaining by his side until the end of his father's life. Now, as he approaches the age of forty-one, providing round-the-clock care for his beloved mother, Bibi Habiba Jan, has become an important part of his daily life.


Caring for his mother while continuing his poetry, cultural and literary activities, and facing life's challenges requires patience, time, and self-sacrifice. This responsibility is not always visible to others. Many of its hardships, worries, and difficult moments take place within the privacy of the home, unseen and unknown to the outside world.


The value of this commitment lies in its consistency and the sense of responsibility behind it. Alongside his literary and cultural pursuits, Ahmad Mahmood Imperator strives to fulfil his duty towards his mother. This aspect of his life reminds us of a simple yet important truth: a person's character is revealed not only through their thoughts and words, but also through their choices and everyday actions.


Writing poetry about love and loyalty is meaningful, but these values acquire a deeper significance when they are reflected in real life. Caring for parents, respecting their needs, and standing by them in their later years are responsibilities that require genuine commitment and affection.


A Lesson for Young People and Teenagers


Young people need practical examples to learn values such as respect, loyalty, and responsibility. The life of Ahmad Mahmood Imperator offers a valuable lesson: pursuing dreams, engaging in literary and cultural activities, and striving for personal growth should never cause us to neglect our family responsibilities.


Of course, people's circumstances and abilities differ, and a person's worth cannot be measured solely by the extent of their service to others. What truly matters is making a sincere effort to preserve the dignity of one's parents, attend to their needs, and treat them with love and respect.


By continuing on this path, Ahmad Mahmood Imperator can become a role model for the younger generation alongside his cultural and literary contributions—a person whose values are reflected not only in his writings and poetry but also in the way he lives.


It is my sincere hope that Ahmad Mahmood Imperator will truly become a symbol and role model for young people and teenagers, inspiring them to learn from his everyday life how to pursue growth and success while honouring their parents and remaining faithful to their human and family responsibilities.


If his life inspires even one young person to pay greater attention to their mother, show deeper respect for their father, or take their family responsibilities more seriously, that influence alone will be a meaningful achievement.


Finally, I wish Ahmad Mahmood Imperator good health, peace, happiness, prosperity, and ever-greater success. May he continue to achieve greater accomplishments in poetry, literature, art, and culture while caring for his beloved mother and honouring the memory of his late father. May his words, thoughts, and noble actions continue to inspire today's generation and those yet to come.


May the days ahead bring Ahmad Mahmood Imperator and his beloved family lasting health, dignity, peace, happiness, and success. And may his way of life serve as a guiding light for young people who aspire not only to succeed but also to preserve the values of humanity.

۱۴۰۵ مهر ۶, دوشنبه

مخمس احمد محمود امپراطور - باشد خزان تیره مه فصل بهار ما

مخمس احمد محمود امپراطور - باشد خزان تیره مه فصل بهار ما 
 

باشد خزان تیره مه فصل بهار ما 

صد خطوه بیشتر زده پیش هم قطار ما

 روشن نمی شود شب غمناک و تار ما 

خجلت جوانه میزند از افتخار ما 

تغییری نیست در ورق روزگار ما 

-------------

خاطر نشان کنم که جوانی به باد رفت

اوقات تابناکی و ایام شاد رفت 

دلها شکست عاشق و معشوق یاد رفت

از بین خانواده و یار اعتماد رفت 

این است زندگانی بی چوب دار ما 

------------- 

با گونه گونه درد و دوا آشنا شدیم 

با رنج و غصه های جهان مبتلا شدیم

خود طعنه خوار حادثه و ماجرا شدیم 

ما زنده زنده در بدن خود فنا شدیم

گل بارور نشد ز بیابانِ خار ما

-----------

دستِ کسی به دامنِ طالع نمی رسد 

فریاد نارسا بری سامع نمی رسد 

جز مرگ چیزی از بری طامع نمی رسد

بر پایمال حادثه شافع نمی رسد

تنگ آمده است حوصله ای برد بار ما

-------------

بر عشق بر حوادث آن میخورم قسم

بر جرم بی گناهی شدم عمری متهم

از دفتر محاسبه افتادم از قلم 

خون چکیده ای جگر خود کنم رقم 

ای وای بر من و دل امید وار ما 

-------------

از بس به قیدِ حادثه زنجیر گشته ایم

از خوب و زشتِ اهل جهان سیر گشته ایم 

نا برده عیشِ زندگی را پیر گشته ایم 

پشتِ وفا و همدلی دلگیر گشته ایم 

 ای کاش نا امیدی نیاید به کار ما 

-------------

بختِ بلند و پست به ما کار ساز نیست

بر سینه داغ هاست ولی در گداز نیست 

این قلب دلبریست که معشوقه باز نیست 

بر خاک خورده بنده ای بیچاره ناز نیست 

پیچیده تا به گنبدی هستی غبار ما 

-------------

محمود زندگانی سراسر ضرر بود 

طعم حیات زهر و گهی چون شکر بود

صد فتنه در حوالی ذهن بشر بود 

گاه زین پشتِ باره و گاه پشت خر بود 

شکرش به جا که است هنر یادگار ما 

-------------

دوشنبه ۶ میزان ۱۴۰۵ خورشیدی

که برابر ميشود به

 September 28, 2026 

سرودم 

احمد محمود امپراطور