۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

قدم گذار ز اقلیم آب و رنگ برآ

قدم گذار ز اقلیم آب و رنگ برآ - شاعر احمد محمود امپراطور 

 

قـــــدم گــــــذار، ز اقلیـــــــمِ آب و رنگ برآ


بســــانِ تیـــــــر از این خوابــــگاه جنگ برآ


شــــرابِ عقـــل به پیمـــــانه ای ادب برسان


ز جــــام ِ ساقــــی و خمیــــازه ای ترنگ برآ


تنــــت به زیــــورِ انسانیـــت بـــده صیقـــــل


مشـــو چـو دیــــو و دَد از هیـــکل دبنگ برآ


شــرافتِ دو جهان خواهـی مـــردِ همــت باش


ز های و هـــوی خرافـــاتِ رســـم و ننگ برآ


بهـــارِ صـورت و، نازی که مانـــده پــا بر جا


صفــــا کن آیینـــه از خـود پـــرست زنگ برآ


زمانــــه در گـــذر و عمـــر می کند تعجیـــل


توهـــم شتـــاب کـن از ورطــه ای درنگ برآ


جهان به معنـــی حرف و سخن گلستـــان کن


دری گشــــــــای ز لفـــــاظی و جفنــــگ برآ


قناعت ار کنـــی یکقطــره، چشمه و دریاست


ز شـــوقِ بحــر و محیـطی پـــر از نهنگ برآ


گر عافیــت طلبی چشـم و گــوش خود بر بند


سفـــر به دل کـن و از بانـگ دَنگ، دَنگ برآ


خیـالی نـــازک و طبـــــعِ درشت نایــد ســـاز


تو شیشــــه ای و از این همـرهان سنگ برآ


به عشق پاک تو جان داد و خاک شد محمود


چو مـــوجِ لالـــه ســـری قبـــرِ او قشنگ برآ

——————————

شنبـــه 26 ثــور 1394 هجری خورشیدی

که برابر میشــود به 16 می 2015 میلادی

سروده ام

احمد محمود امپراطور

کابل/ افغانستان

یک بدخشان دوست میدارم ترا - شاعر احمد محمود امپراطور

شعر دقم _ شاعر احمد محمود امپراطور 

 

من به آن آهنگی آوازت دقم 

پشت اشعار جنون تازت دقم 

من به آن جان گفتن از اعماق دل 

از لبان نشئه پردازت دقم 

بال و پر بشکسته ای دیدارتم 

با نگاه گرم و دمسازت دقم 

روی گردانیدن و رو کردنت

بر ادا و غمزه و نازت دقم

می‌کُشد بی اعتنایی ات مرا 

بر حجویی روزی آغازت دقم

خسته ام از گلشن و باغ و بهار

بسکه پشت سروی طنازت دقم 

یک بدخشان دوست میدارم ترا

یک دلستان بهر دروازت دقم 

میکند محمود اقرار این سخن 

از بر تمکین و اعجازت دقم

-------------------

جمعه ۶ اسد ۱۴۰۳ خورشیدی 

که برابر میشود به July 17, 2024

سرورم

#احمد_محمود_امپراطور 

ممنون از عکاسی محترم

ن.آریا

Highlight

۱۴۰۵ فروردین ۲۹, شنبه

من از این آی و هوی بی سر و بی بر نمی ترسم

شعر نمی ترسم: احمد محمود امپراطور 
 

من از این آی و هوی بی سر و بی بر نمی ترسم

از این دوستاخ بی کلکین چه و بی در نمی ترسم

به چندین پادشاه و سلطنت را واژگون دیدم 

کنون از طمطراق ضابط و عسکر نمی ترسم

به دیدم تانگ و هموی و زره بی سر نشین هرجا

ازین چند موتر که خورده استیکر نمی ترسم   

غم عالم به هر جای که باشی نیست پایانش 

ز گیر و دار این غمخانه‌ ای کافر نمی ترسم 

به صدها گاو میری دیده ام اندر حیات خود 

از این گوساله های رفته پشت خر نمی ترسم  

سری ما پیش درگاهی ستمکاران فرو ناید 

به یاریی خدا از نوکری نوکر نمی ترسم

تحمل میکنم این سختی های روزگاران را

 ز درد سینه سوز خویش و چشم تر نمی ترسم 

گرفتارم ولی در هر گرفتاری بود رازی

ز حرفِ مفت این نا مردمان شر نمی ترسم 

مرا معبود از روز ازل محمود پیدا کرد 

به ایمان داری کامل ز هر خود سر نمی ترسم 

——

یکشنبه ۱۴۰۴/۱/۲۴ خورشيدي  

که برابر میشود به April 13, 2025 

سرودم 

احمد محمود امپراطور 

۱۴۰۵ فروردین ۲۲, شنبه

مخمس احمد محمود امپراطور

شاعر احمد محمود امپراطور
ای شوخ نازدانه ای حاضر جواب من 
 

مخمس: احمد محمود امپراطور 

++++++××++++++

ای شوخ نازدانــــه ای حاضر جواب من 

ای آنکه نیمــه شب تو بیایی بخواب من 

پر گشتـــــــه است نام تو اندر کتاب من

بدونِ سیـــخ و کـــوره کشیدی کباب من 

بر گو که تا کجا کشد این اضطراب من 

-------------------------------------

تا چشمـکی به چشـــــمِ منِ بینــوا زدی 

در جز و مّــــدی خونِ دلِ من شنا زدی 

زخمِ دگـــــر به زخمی دلِ بی دوا زدی 

ای جان من به خانه ی خورشید پا زدی 

خاکم به ســر نموده ای شرزه عقاب من 

-------------------------------------

هـــر بــــار جلوه ات به نظر میرسد مرا 

دلتنــــگی ها به شمس و قمر میرسد مرا 

شعــــــله به کارگــــــاه جگر میرسد مرا

تا مــــــرزِ مرگ عـــزمِ سفر میرسد مرا 

تاکی به خاک ریــزی تو جامِ شراب من 

-------------------------------------

گفتم بیـــــا نیــامدی گفتی نصیب نیست 

دیدار ما به شهــــــرِ دگر دلفریب نیست 

در باغِ غیــــر گرچه مرا عندلیب نیست

لعلت ببوسم حاجتِ خرما و سیب نیست 

ای عطر بیز گیسویی عارض گلاب من

-------------------------------------

تیـــــر ام ز شـاًن و دبدبه و لذت و حشم 

پایـــــــم فتــاده در رهی عشقِ تو بد رقم 

ای پادشـــــاهی من ز سر لطف کن کرم 

بی مرگ منــــــزوی نشـــوم در غمِ عدم

کوک است هر کجــــــا سخنِ انقلاب من

-------------------------------------

سر در رهی تو از دل و از جان فدا کنم 

تا پا گــــــذاری خـــــاک رهت توتیا کنم 

رویی نیــــکو و پاک تو قبــــــله نما کنم 

در کنجِ خانقـــــــــاهِ تــــو رود و دعا کنم 

مستحسنِ وجــــاهتِ نیــــک انتخاب من 

-------------------------------------

بالِ خیال و حوصـــله ی من شکسته ی 

تـــــــارِ ادایی تــــاب و توانم گسسته ی

بــــارِ دگر تو با رقبـــــــاء یم نشسته ی 

دیگر چه خواهی از منِ دلداده خسته ی 

ای آتشیــــــــن تحـــــرکِ افـراسیاب من 

-------------------------------------

بی تو بهـــار را چه کنــــــم من خزانیم

در آتشِ درون خــــــود آتشـــفشـــــــانیم 

دل میکند به تـــــرکِ تو پــــا در میانیم

بیت همچــــو آب میـــــرود از بیکرانیم

یکبـــــــار هم ندادی تو ظالم جواب من

-------------------------------------

بهـــــر خدا به جــــــان کسی قاتلم نکن 

در این دو روزه زندگی بی حاصلم نکن 

با این همـــــــــه کتاب و قلم جاهلم نکن 

در پشتِ کوچــــه و درِ خود سایـلم نکن

مرهـــــم بنی به زخـــمِ کهن التهاب من 

-------------------------------------

بدون تو حیــــات بگردد مــــــــرا ممات 

پیچیـــــده ی به گنـــــبدِ هوشم به التفات

تاکی گریزی از من و از عمـرِ بی ثبات

محمود را دو بوســـه ی دیگر بده ذکات

ای آسمــــان آبــی یی لعـــل آفتـــاب من 

-------------------------------------

 سه شنبه 20 حمل 1398 خورشیدی

که برابر میشود به 09 اپریل 2019 ترسایی

سرودم 

احمد محمود امپراطور

۱۴۰۵ فروردین ۲۱, جمعه

آدم و آدمگری دستار می خواهد مگر؟

شاعر: احمد محمود امپراطور 
 

آدم و آدمگری دستار می خواهد مگر؟

لطف و رفتار نیکو اجبار می خواهد مگر؟

گر رسد دستت ولی دستی نمی گیری دریغ 

دستگیری آشنا و یار می خواهد مگر؟

کشتن اهل ادب از مورچه ام آسان‌تر است 

این مصيبت نامه چوب دار می‌خواهد مگر؟

نغمه ای سبز کلامت هر زمان دارد بهار

عطر نارنج تو ننگرهار می‌خواهد مگر؟

باش روشنگر به استدارج دیگر کار نیست

این عصای حضرت ما مار می خواهد مگر؟

مرحمت آئین انسان است باور کن رفیق 

مهربانی و خضوع پیکار می‌خواهد مگر؟ 

سیر فکر گلشن معنی بخود کن اختیار 

باغ فردوس هنر دیوار می‌خواهد مگر؟

خدمت خلق خدا هرگز ندارد روز و شب

همدلی و یاری شام تار می خواهد مگر؟

یک تبسم، نیمی ایما میکند کار خودش 

عشقبازی آدمی بیکار می‌خواهد مگر؟ 

باش در جنگل اگر فکر دریدن میکنی 

شهر گرگِ گشنه و کفتار می خواهد مگر؟ 

سنگ تهداب محبت هر کجا خواهی گذار 

خشت های معرفت معمار می‌خواهد مگر؟ 

این تفنگ تشنه بر خون که آدم میخورد

سیب سرخ و قهوه و گیتار می‌خواهد مگر؟ 

قاش پیشانی و گفتار نیکو باشد بس است 

حسن زیبا وسمه و سنگار می خواهد مگر؟

شاعری را طبع سرشار است توسن دار بزم

گلشن نضج سخن سیگار می خواهد مگر؟

سوختیم از غصه ای هجران و کس باور نکرد

این علاج درد ما بیطار می خواهد مگر؟ 

کس نشد صبر و وفاق و عشق را یکجا کند

این سلوک نیک نرم افزار می خواهد مگر؟ 

نشئه صد خم شراب کهنه دارد در بغل

این رکوع و سجده ها زنار می خواهد مگر؟ 

پیش خوب و بد ز خوب و بد سخن کمتر بگو

باغبانی تیشه ای نجار می خواهد مگر؟  

پخته می‌گوید سخن محمود لیکن عام فهم

معنی دُر دری دشوار می خواهد مگر؟

-------------------

بامداد سه شنبه ۲۱ حمل ۱۴۰۳ خورشیدی 

که برابر میشود به 9 آپریل 2023 ترسایی 

سرودم 

#احمد_محمود_امپراطور

۱۴۰۵ فروردین ۱۷, دوشنبه

احمد محمود امپراطور، شاعر و نویسنده‌ی معاصر افغانستان

احمد محمود امپراطور، شاعر و نویسنده‌ی معاصر افغانستان

 احمد محمود امپراطور، شاعر و نویسنده‌ی معاصر افغانستان، از چهره‌های چند ساحتی در ادبیات و هنر است؛ حضوری که به نوشتن محدود نمی‌ماند و در امتداد شعر، صدا و تصویر گسترش می‌یابد. 

AHMAD MAHMOOD IMPERATOR 

او با سرایش اشعار تأمل‌ برانگیز، دکلمه‌هایی با لحن نافذ و طراحی‌ های گرافیکی خلاق، شیوه‌های گوناگون بیان را در امتداد یک نگاه منسجم به کار می‌گیرد.

در آثار او، نوعی نگرش انسانی و مسئولانه جریان دارد؛ نگرشی که به موضوعاتی مانند جایگاه خانواده، مسئولیت اجتماعی، تعلق به سرزمین، حفظ محیط زیست، 

تصویر: احمد محمود امپراطور 

شأن و منزلت زنان، پرورش نسل نو و توجه به حقوق حیوانات، رویکردی جدی و کاربردی دارد.



تصویر: احمد محمود امپراطور با نونهالان وطن

امپراطور با عبور از مرزهای معمول، بر همزیستی میان ادیان، مذاهب و فرهنگها تأکید میکند و هنر را وسیله‌ای برای ایجاد پیوند میان انسانها می‌بیند. 


در این نگاه، ادبیات زمانی ارزشمند است که بتواند از رنج انسان بکاهد و فاصله‌ ها را کمتر کند.

Ahmad Mahmood Imperator, a contemporary Afghan poet and writer, is a audience.

کاریکه عشق میکند اندر حریم دل

کاریکه عشق میکند اندر حریم دل 

با زوری بازو و زر و زاری نمیشود 

احمد محمود امپراطور