۱۳۹۴ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

قصیده امپراطور


سروران گرانقدر بامداد امروز هوای یک قطعه قصیده به سرم آمد و بقید قلم در آوردم امید طرف توجه شما عزیزان قرار گیرد.
------------ قصیده -------------
دل ز دستـــم ربوده ای جانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
سخت نـــــالان و دل گریزانم

سوختــم سوختـم بیا امشب
سینـــه پـــر شد ز راز پنهانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
کـــودک مانــــده بین طوفانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
اشـــک خون پر شده بدامانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
داغ در دل بُـــــــوَد فــــراوانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
نعش جـــا مانــــده در بیابانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
لعل خون خورده ای بدخشانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
پیش دشــمن نکن تــو ارزانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
عاشق پــــــاک لطف یزدانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
همچو یوسف فتــاده زندانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
شب چــراغ شب دوچشمانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
مصـــرع تا ســـــرکنم دیوانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
سنگ و فولاد نیست انسانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
من نمک خورده ای نمکدانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
پیش پـــای تو جـان به قربانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
نیست تابی کنــی تو بهتانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
به هــوا رفتـــه است جولانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
از رقیبـــــــان دل هـــراسانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
به در کــــــوی تــــو پریشانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
نـــاز کن تا کنـــی تو احسانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
جــاده ای خــــون بُوَد اسکانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
دست چپ آیـــی است دکانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
از جمع می کشـــان و رندانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
خس امیــــــــد طاق مژگانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
غنچـه ها را چو کاکل افشانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
بی تـــو من زنـــدگانی نتوانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
نــــور خورشیــــد خود بتابانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
ســـر کفیـــــده و پای عریانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
رنجــه ازغیب گوی و شیطانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
بسمل تشنــــــه کام ایمانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
در همــــه عمر باش مهمانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
ســــرو نازک خیال و سلطانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
گل زیبــــــای بـــاغ و بوستانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
تــــا ابــــد رو، ز تـــــو نگردانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
تک و تنهـــــا و خانــــه ویرانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
مکن از عشــق خود پشیمانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
تابکـــــی از تو من جـــدا بانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
طفل نــــو پــای این دبستانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
امپــــراطور عشـــق و پیمانم
سوختــم سوختـم بیا امشب
محمود اینجـــا کشیــد پایانم
سوختــم سوختـم بیا امشب

----------------------
بامداد سه شنبه 18 حمل 1394 هجری خورشیدی
که برابر می شود به 07 اپریل 2015 میلادی
سرودم
احمد محمود امپراطور
کابل/افغانستان

۱۳۹۴ فروردین ۱۷, دوشنبه

آتش قــدرت


بجهـــان نـــامِ ســـــروری داریم
عطـــر گل هـــــای عنبری داریم
شهـــد میگیرد هر که از لب مان
گل ستـــــــان از دُر ِ، دری داریم
معــــدن عزتیــــــم و کان غــرور

گوهـــــر ناب و جوهــــری داریم
نیستیـــم زار و مستند و ضعیف
زور بــــــــــــــازو، دلاوری داریم
روز بــــد آیـــدی ســــر هر کس
مـــــا جوانیــــــم یـــاوری داریم
مشکل ما به هــر کجا این است
از همــــــه پیــــش داوری داریم
با همه فهـــم و دانش و فرهنگ
اصـــــل قانـــــــون بربـری داریم
سیلی بر روی دشمنـان زده ایم
نا بجـــــا فــــکری دلبــری داریم
چشم مان روشن وخطا بین است
کمـــی از گوش خود کـری داریم
آتش قــدرت است در ســـر مان
هـــر یکی شوق رهبـــری داریم
ز هــــر طرف میزنند بما خنــجر
بیـــن خون ما شنــــاوری داریم
دو کیـــلو خاک میـخوریم هر روز
خصــــم را ذره پــــــروری داریم
فرق در مذهب و لسـان و نـــژاد
نبُــــوَد مـــا برابـــــــــری داریم
پــای وازیـــــم در اتـــــاق عمل
در شفاخــــانه بستـــری داریم
است هــــر روز ماتـــــــم ملی
بسکه غصــــه سراسری داریم
لاف مان کشتــــه مردم دنیــــا
خودمــــان جنگ زرگـــری داریم
آخونــد سفله دین فروشی کرد
ما به تن جامــــه ای زری داریم
با تمـــــامی درایت و افـــــــکار
اندکــــی زود بــــــــاوری داریم
گرچه صـــد پــاره شد محبت ما
بــــاز باهـــــــم بــــرادری داریم
محمود از این شکایت هـــا بگذر
حـــال و احـــوال بهتـــری داریم

------------------------

دوشنبه 17 حمل ( فروریدن ) 1394 هجری خورشیدی
که برابر می شود به 06 اپریل 2015 میلادی
ســــــــــــرودم
احمد محمود امپراطور
کابل/افغانستان

۱۳۹۴ فروردین ۱۴, جمعه

دل را به اشکِ دیده ای خود مومیا کنم


دل را به اشـکِ دیــده ای خود مومیا کنم
تـــرکِ حضـــورِ مجلســــی نـا آشنا کنم
از بس برهنه گشته سخن در حریم لفظ
بایــــد ز گفتــــن و ز شنفتـــن حیـا کنم
صد شــور ناله از رسن آهی بی کسـان
بر گیـــــرم و به حلقــوم مــادر خطا کنم
قــافِ غرور، دست خودت ده بدست من
تا پادشـــاهی حرص و هوس را گدا کنم
آزادگـی به ارزش جـــان می کنـــم نگـه
 میــــزان عـــدل و دادگــــری رونما کنم
دیوانه گشتـــم از غم و بیــدادِ چرخ دُون
ایکـــاش رفـــعِ زحمتـــی جغـــرافیا کنم
خضر رهی هستی نشد یــاری نیستی
محمـود از پیـــــامی تــــو آب بقـــا کنم

----------------------
*****

جمعه 14 حمل 1394 هجری خورشیدی
که برابر میشود به 03 اپریل 2015 میلادی
ســــرودم
احمد محمود امپراطور
کابل/افغانستان

۱۳۹۴ فروردین ۱۰, دوشنبه

محمد یوسف خسته زاده و احمد محمود امپراطور

دیدار امروزم از شاعر و نویسنده گران ارج کشور محمد یوسف خسته زاده
فرزند مولانا خال محمد خسته شاعر، نویسنده، تذکره نگار،
خطاط و ژورنالیست توانا افغانستان.
که با لطف و مرحمت بیکران شان چندی پیش از من  دعوت نمودن
تا لحظات باهم صحبت داشته باشیم که منم
با کمال میل و ارادت فراوان پذیرفتم و امروز سعادت آن نصیبم شد.
 جناب محترم یوسف خسته زاده صاحب از  خاطرات و چشم دید های
پدر بزرگوار شان ( مولانا خال محمد خسته ) برایم
با حوصله مندی و ظرافت خاص بیان کردن که واقعاً برایم
آموزنده و باارزش بود و چند اثر که تازه از مولانا بزرگ

به  چاپ رسیده بود با خلوص نیت و همدلی برایم اهداء
نمودند که از ایشان کهکشانها ممنون و مشکورم. 




دوشنبه 10 حمل 1394 هجری خورشیدی
که برابر می شود به 30 مارچ 2015 میلادی
احمد محمود امپراطور
کابل/افغانستان

۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه

مشاعره فی البدیه جوهر، امپراطور و رکین

دورد ها و تحیات نیک و پسندیده خود را خدمت خبره گان،
سروران و صاحبدلان از  ژرفاهای قلبم تقدیم میدارم..!
بدینوسیله به تمامی عزیزان و دوستدارنم که در هر گوشه
و کنار جهان بسر میبرند
فرارسیدن بهار نو ، جشن طبیعت
و سال 1394 هجری خورشیدی را تبریک و تهنیت

گفته و آرزوی صحتمند و بهروزی می نمایم.
شب گذشته مورخ 06 حمل 1394 خورشیدی پس از نشر غزل:
این خــــزان نوبهـار خواهد شد
دلبــــرم آشــــــکار خواهد شد
 در صفحه  اجتماعیم از طرف دوستان عزیز
و بی آلایشم مورد تحسین و تمجید فراوان قرار گرفت.
برای شما عزیزانم معلوم است که اکثراً من
و  شاعر والاگهر جناب محترم محمد نعیم جوهر
مشاعره فی البدیه در بعضی از صفحات اجتماعی دارم
و این غزل نیز طرف مشاعره فی البدیه قرار گرفت
که دوست گران ارج مان
محترمه بانوی سلطانه رکین هم حضور داشتند.
خواستم این مکاتبه زیبا و بیاد ماندی را
از طریق وبلاکم  به کلیه دوستانم شریک سازم،
 امید مورد توجه شما بزرگواران قرارگیرد.

امپراطور 



شما و جریان مشاعره فی البدیه
باعرض سلام به سلطان سر زمین عشق...

فی البدیه

آخر از گـردِ صفره ای محمود

جوهر، آیینــه دار خواهد شد


جوهر


درود به اکه بزرگوارم محترم محمد نعیم جوهر صاحب..!

فی البدیه


ز کلامی بلندِ جوهــــــــر عشق

دشت و کوه لاله زار خواهد شد


امپراطور


دورد به محمود عزیزم...

فی البدیه


عاقبت مشت خاکم ای محمود

سر راهت غبــــــار خواهد شد

جوهر


فی البدیه

اکه جان.........!


جوهــــر ملک بخـــردان آخـــر

بیــــــدل روزگـــار خواهد شد


امپراطور


فی البدیه

 زسخن های هر دو مسند شعر

دل دیوانــه من بیقرار خواهد شد


رکین

برکت ببینی بانوی هنر و ادب..!

فی البدیه


طبعِ سلطانــــه را بنـــــــــازم من

مست و بی می خمار خواهد شد


امپراطور


محمودم بسلامت باشد....

فی البدیه


روز بـــازخواست حق فرخنــــده

اژدهـــار هـــا چو مــارخواهد شد


جوهر


فی البدیه

جوهـــر و احمـــدم که یار باشد

حرف کنـــــگم شکارخواهد شد


رکین


زنده باشی اکه جان زنده ام کردی..

فی البدیه


ریشه در سنـگ کی کند اقبال

گل خشکیــده خار خواهد شد


امپراطور


بانوی باوقار محترمه سلطانه رکین بهروز باشید.

فی البدیه


غـم مخــور ای رکیـن با همت

قامتت استــــــوار خواهد شد


امپراطور


فی البدیه

آهـــی پر سوزی بیگنــــاهانم

خنجـــر ذوالفقـــار خواهد شد


جوهر


فی البدیه

ز سری لطفِ جوهـــر و احمد

این زمستان بهـار خواهد شد


رکین


ای اکه جانم...

شف و کوف کی کنــد اثر اینجا

تعـــــویضت نابکار خواهد شد


امپراطور


سپاس رکین بانو.....

فی البدیه


پــــای زاغ از چمن شود کوتاه

جای قمری و سار خواهد شد


امپراطور


فی البدیه

راز نا گفتـــــــه دلت محمـود

به همــــه آشکارخواهد شد


جوهر



فی البدیه

اینقـــــــــدر شکوه ها نباید کرد

دستگیرت خداوندگار خواهدشد


رکین


اکه جان زنده باشی................

فی البدیه


روز آید که پست و بی همه چیز

پیش مـــــردم حمار خواهد شد


امپراطور


فی البدیه
تاب سلطان کجا پیش تو است

روی شرمنـــده، یار خواهدشد


رکین


فی البدیه

به تو سلطانــه رکیــن گویـــم

قـــدر تو بی شمار خواهد شد


امپراطور


مرحبا به طبع بیدلیت محمود جان.........

فی البدیه


شکوه از جوهـــــر زمانه مکن

زهر مارهـــم بکار خواهد شد


جوهر


فی البدیه

ترسم از اشـک و ناله ای جوهر

همــــه جا جویــبار خواهد شد

امپراطور


بی سیلاب و بی قافیه گفتم چند چیزی معذورم دارید بزرگواران..

فی البدیه


من روم فکــــرخود کفن سازم

هرگپـــم داغــــدارخواهد شد


رکین


فی البدیه

ز غمی جفت و طاق آمــدنت

کار و بارم قمــــار خواهد شد


جوهر


بهار شدم از ابیاتت اکه جانم..

فی البدیه


بزن اینجــــا فلاش و طاس دگر

زندگانی گــــــــذار خواهد شد


 امپراطور


فی البدیه


مجلس گرم شان خــــراب نکن

حــــرف حق بیشمارخواهد شد


رکین


فی البدیه


بانو سلطانه طبـع تان زیباست

روزی با ابتــــــــکار خواهد شد


امپراطور


فی البدیه


قصه ای ما و تو دراین عالـــــم

اکه جانــــــم شعار خواهد شد


جوهر


فی البدیه

خیر ببینی برکت ببینی اکه جان......


شاهی ملکِ ادب در این دوران

جوهــر با وقـــــــار خواهد شد


امپراطور



فی البدیه

 لطف دوستان خویش مدیونم

حرف راست ماندگار خواهد شد

رکین


فی البدیه

بارِ دیگر ز داغ های دلـــــــــم


هــــر طرف لاله زار خواهد شد


جوهر


فی البدیه

اکه جان......!


روزی آیــــم به دیدنت آلمـــان

منزلت بیــــــرو بار خواهد شد


امپراطور



فی البدیه

عمرت دراز و تنت صحت دوست ارزشمند و حکیمم...!


شعر سلطانه رکین آخـــــر

بر من خوشگوار خواهد شد


امپراطور



فی البدیه

گر بیــــــــایی کنار من روزی

دل من شهسـوار خواهد شد


جوهر



فی البدیه

اولین شعـــــــر من دراز نبود

شایـــــدم ماندگارخواهد شد


رکین


فی البدیه

وقتی نالیـــــــــدن دل جوهر

محمـــــودم انتظار خواهد شد


جوهر


فی البدیه

به کنـــــــار و برت ز یار و رفیق

همگی شان قطار خواهد شد


امپراطور


فی البدیه

با همین طـــرز صحبتش آخر

سر جوهــــر بدار خواهد شد


جوهر



خدا نکند سرت در پناه خداوند........

فی البدیه


از کمال سخن ســـــرایی تو

طفل من نیســوار خواهد شد


امپراطور


فی البدیه

رفت رکین ز جمع دوستانش

طعنه اش بیشمار خواهد شد


رکین



فی البدیه

خوش باشی و آسوده بانو رکین.!


مرو اینجا همه ز اهل دل اند

هر یکی پرده دار خواهد شد


امپراطور

فی البدیه

عوض نالــــه های شهنایی

ساز ماتـــم ستارخواهد شد


جوهر

فی البدیه


پاینده باشی اکه جانم......

شوخی بی بند و بار مجلس غیر

دور از ننگ و عــــــار خواهد شد


امپراطور


فی البدیه

پوره دانــم ز دستت ای محمود

کار و بارم هـــــــزار خواهد شد


جوهر


فی البدیه

آخ هی............


نظــــرِ لطفِ جوهـــــر ِمعنی

برِ من اشتـــهار خواهد شد


امپراطور


فی البدیه

وقت رفتن بخــانه نزدیک است

شیف کارخانـــه قارخواهد شد


جوهر

خداحافظ محمود جان



فی البدیه

رهی نزن شیف قدر می داند

بری تو او بـــــــرار خواهد شد


امپراطور


شاعر والاگهر اکه بزرگوار محترم محمد نعیم جوهر از سخنان شیرین و بداهه شما و

بانوی ادب و هنر محترمه سلطانه رکین با پسندیده

ترین ابیات و واژگان تشکر و امتنان می نمایم.

برای شمایان و کلیه عزیزان و دوستان صحتمندی و بهروزی تمنا دارم.

شاد و کامگار باشید.

بدورد.......


فی البدیه

جنگ در میهن پــــر از دردم

کوتــــه و اقتصار خواهد شد


امپراطور

ختم مشاعره فی البدیه



۱۳۹۴ فروردین ۶, پنجشنبه

دست خطِ یادگار


این خــــزان نوبهـار خواهد شد
دلبــــرم آشــــــکار خواهد شد
شب تاریــک و بخت نافـــرجام
روشـــن و برقـــرار خواهد شد
جــای نومیـــــد را امیـــد آیـــد
نگــه بر چشـم چار خواهد شد
طالــــع برگشتـــگان عالـــم را
لطف حق سایه دار خواهد شد
ظالمـــــانِ ستمـــــگری دوران
بســــــر چــوب دار خواهد شد
آهی مظلـــوم بی کـس و تنها
صــاحبِ اقتــــــدار خواهد شد
ســـــرزمین دلاوارن معیـــــن
آری از بی وقـــــار خواهد شد
سنگ سنگِ غـرور کشور من
بجهـــان افتــــخار خواهد شد
رشتـــه هــای محبت از هرجا
محــکم و استــوار خواهد شد
دل دیوانــــه ام چو مرغ اسیـر
به قــدومش نثــار خواهد شد
کاغـــذ درد نامـــه ای محمود
دست خطِ یــادگار خواهد شد

---------------------

پنجشنبه 06 حمل ( فروردین ) 1394 هجری خورشیدی
که برابر میشود به 26 مارچ 2015 میلادی
سرودم
احمد محمود امپراطور