۱۴۰۵ آبان ۱۰, یکشنبه

نخستین سالگرد درگذشت دوست دانشمند و عزیزالقدرم، حاج عتیق‌الله بیقرار

احمد محمود امپراطور و  مرحوم حاج عتیق‌الله بیقرار 

 

نخستین سالگرد درگذشت دوست دانشمند و عزیزالقدرم، حاج عتیق‌الله بیقرار

روایت بیش از شش دهه رفاقت، جوانمردی، وفاداری و حرمت‌شناسی

امروز در نخستین سالگرد درگذشت دوست دانشمند، عزیزالقدر و مرحوم مغفورم، حاج عتیق‌الله بیقرار، با دلی آکنده از اندوه و چشمانی نمناک، از مردی یاد می‌کنم که بیش از شصت سال، از اوان کودکی تا واپسین روز زندگی‌اش، حرمت دوستی، حق‌ شناسی، نمک‌ شناسی و وفاداری را با کمال صداقت پاس داشت.

مرحوم بیقرار صاحب از همان دوران کودکی، زمانیکه همراه پدر مرحوم‌ شان به خانه ما می‌ آمدند، پیوندی سرشار از محبت و احترام با خانواده ما برقرار کردند. 

این رشته رفاقت و ارادت، سالهای طولانی ادامه یافت و هر کجا پدرم، استاد شیر احمد یاور کنگورچی، میرفتند، ایشان نیز همراهشان بودند.

 این همراهی رفت‌ و آمد یک دوست با دوست دیگر نبود، بلکه از ارادت عمیق، وفاداری و حرمت‌ شناسی مردی بود که رفاقت را تا پایان عمر از یاد نبرد.

پس از وفات پدرم در سال ۱۳۹۵ خورشیدی، محبت و توجه ایشان نسبت به خانواده ما بیشتر از پیش شد. 

همواره از احوال ما خبر می‌ گرفتند و چنان رفتار می‌کردند که گویی فرزند کلان خانواده‌ اند و خود را در برابر ما مسئول می‌دانند. 

مادرم را «مادر جان» خطاب می‌کردند و با نهایت فروتنی می‌گفتند:

«مادر جان، من نوکرت هستم!»

این سخن تعارف نبود؛ جلوه‌ ای از شخصیت مردی بود که حرمت خانواده، حق رفاقت و ارزش محبت را با تمام وجود درک میکرد.

با آنکه از دارایی و جایداد فراوان بر خوردار بودند و موتر نیز داشتند، زندگی ساده و بی‌ تکلفی را ترجیح میدادند. بیشتر با موتور سایکل ارزان‌ قیمت خود رفت‌ و آمد می‌کردند و برای دیدن ما نیز با همان وسیله ساده و پایکش می‌آمدند. 

پاکیزگی، قناعت، شکر گزاری، تواضع و شوخ‌ طبعی از ویژگیهای برجسته ایشان بود. 

دارایی دنیا نتوانسته بود ذره‌ ای از فروتنی و سادگی‌ شان بکاهد؛ زیرا بزرگی انسان را نه در آنچه دارد، بلکه در منش، کردار و رفتارش باید جستجو کرد.

مرحوم حاج عتیق‌ الله بیقرار یکبار ازدواج کرده بودند، اما صاحب فرزندی نشدند. 

با اینهمه، محبت و خاطرات نیک ایشان در دل دوستان و خانواده‌ هایی که با آنان پیوند دیرینه داشتند، زنده مانده است؛ یادگاری که در کنار عیاری، جوانمردی و نام نیک شان، از ایشان به جا مانده است.

مردی که شعر را با زندگی آمیخته بود

 بیقرار صاحب مردی سخندان، شعر شناس و صاحب حافظه‌ ای نیرومند بودند. 

ابیات فراوانی از شاعران را از بر داشتند و در هر سخن خود، بمناسبت، بیتی از شعر می‌ آوردند. 

سخنان‌ شان اغلب با شعری زیبا همراه می‌ شد و همین ویژگی، گفتگو با ایشان را دلنشین و بیاد ماندنی می‌ ساخت.

خطی بسیار زیبا، خوش‌ تراش و منحصر به فرد داشتند و همیشه با قلم‌ های نوک‌ دبل می‌ نوشتند. 

هر سخنی که به دلشان می‌ نشست، بی‌ درنگ یادداشت میکردند و چندین بار آن را تکرار می‌ نوشتند تا در حافظه‌ شان بماند. 

این عادت، نشان‌ دهنده علاقه عمیق ایشان به سخن، شعر، اندیشه و حفظ داشته‌ های معنوی بود.

از خاطرات شیرین من با آن مرحوم، گفتگو های صمیمانه‌

 ای است که هنوز با گذشت یک سال از فراق‌ شان، لبخند بر لب و اندوه در دل می‌آورد. 

هرگاه من سخن میگفتم، با محبت و شگفتی می‌گفتند:

«محمود جان، تو چقدر می‌فهمی!»

سپس رو به مادرم می‌ کردند و با همان شوخ‌ طبعی ویژه خود می‌گفتند:

«مادر جان، طفل دامنگیر من آخر گریبان‌ گیر شد!»

بعد خاطرات دوران کودکی مرا به یاد می‌آوردند و می‌گفتند:

«یک وقت تو خودت خرد سال بودی؛ من تو را مدیر استخبارات می‌ گفتم! اندک کاری که میکردم، به کاکایم، یعنی پدرت، شیر احمد یاور کنگورچی، راپور میدادی. 

در همان سن‌ و سال از تو می‌ ترسیدم که مبادا گپ یا شوخی مرا به کاکایم بگویی تا مرا تنبیه کند! 

حالا، نام خدا، چقدر معلومات داری و من از تو می‌ آموزم!»

این سخنان از لطف، محبت و بزرگواری آن مرد عزیز سرچشمه میگرفت.

 حقیقت این است که من خود، در طول این سالیان دراز، از سخنان، تجربیات، خاطرات و منش انسانی ایشان بسیار آموخته‌ ام و از مصاحبت‌ شان کسب فیض کرده‌ام. 

اگر ایشان در من دانشی یا اندیشه‌ ای شایسته میدیدند، آن را از روی محبت و بزرگواری خود بیان میکردند؛ وگرنه من نیز در محضر ایشان بسیار آموخته‌ ام و از گفتار و کردار شان بهره برده‌ام.

ایمان، عبادت و جوانمردی

بُعد دیگر شخصیت حاج عتیق‌ الله بیقرار، پایبندی کم‌ نظیر شان به دین و عبادت بود. 

بنا بر شناخت و خاطرات ما از زندگی ایشان، از هفت‌ سالگی تا هفتاد سالگی و واپسین روز های عمر، با طهارت و نماز مأنوس بودند. 

نماز های پنجگانه را ترک نمی‌ کردند، به نماز های شبانه و تلاوت قرآن عظیم‌الشأن پابندی داشتند و ایمان را در کنار جوانمردی، درستکاری و حرمت‌ شناسی، چراغ راه زندگی خود ساخته بودند.

مرحوم بیقرار صاحب از واپسین چهره‌های نسل اصیل عیاران و کاکه‌ های کابل و چهاردهی زمین بودند؛ مردی جوانمرد، نمک‌ شناس، وفادار و متواضع که در رفتار و کردار خویش، ارزشهای دیرینه عیاری و کاکه‌ گی را زنده نگه داشته بودند. 

ایشان از آن مردانی بودند که حرمت رفاقت را تنها به زبان نمی‌آوردند، بلکه در عمل ثابت می‌ساختند.

داغی که پس از یک سال هنوز تازه است

با آنکه یک سال از وفات حاج عتیق‌ الله بیقرار می‌گذرد، هنوز هیچ روز و ساعتی نیست که یادش در دلم زنده نشود. شبها و روزها خاطراتش را مرور میکنم و هر بار گوشه‌ ای از محبت‌ ها، سخنان، شوخیها و جوانمردی‌ هایش در خاطرم جان میگیرد.

راستش را بخواهید، من خود نیز نمیدانستم که بیقرار صاحب را تا این اندازه دوست دارم و رفتنش چنین خلأ بزرگی در زندگی‌ ام بر جا خواهد گذاشت. 

گاهی انسان تا زمانی که عزیزی را از دست نداده است، به ژرفای محبتی که در دل نسبت به او دارد، پی نمی‌برد؛ اما هنگامی که جای خالی‌ اش را در زندگی احساس میکند، تازه می‌ فهمد که آن انسان چه جایگاه بزرگی در قلبش داشته است.

بیقرار صاحب بار ها با همان لحن صمیمانه و محبت‌ آمیز خود به من می‌ گفتند:

«محمود جان، امپراطور صاحب، افتخارم! هوشت باشد 

که اگر مرا چیزی شد، خودت را برسانی؛ نگذاری در مریضی و مرگ بی‌ صاحب بمانم و بعد از من هم مرا فراموش نکنی!»

و من در پاسخ می‌گفتم:

«استاد خدا نکند!»

هرگز تصور نمیکردم روزی فرا برسد که این سخنان از خاطره به حقیقتی تلخ تبدیل شوند؛ روزیکه دیگر صدای گرمش را نه شنوم و نه توانم در کنارش بنشینم و از صحبتها و شوخی‌ هایش لذت ببرم.

اما روز موعود فرا رسید.

روز جمعه، حوالی ساعت دوازده چاشت، هنگامی که از خانه ایشان با من تماس گرفتند و خبر دادند که حاج عتیق‌ الله بیقرار به لقاءالله پیوسته‌ اند، گویی چیزی در درونم فرو ریخت. 

خبر وفات‌ شان چنان بر من سنگینی کرد که وصف آن با کلمات آسان نیست.

از خانه، از سرک گذر گاه تا مهتاب قلعه چهاردهی، بسوی خانه بیقرار صاحب، چنان گریستم که در تمام عمرم آنگونه نگریسته بودم. اشکهایم بی‌ اختیار جاری بود و دلم از باور کردن این حقیقت تلخ ناتوان. 

مردی که بیش از شصت سال با خانواده ما پیوند داشت، مردی که در شادی و غم، در روزگار پدرم و پس از وفات او در کنار ما بود، دیگر در میان ما نبود.

اکنون که این سطر ها را می‌نویسم، با گذشت یک سال، هنوز اشکهایم جاری است.

 گویی دیروز بود که صدایش را می‌ شنیدم، شوخی‌ های شیرینش را به یاد می‌ آورم و سخنانش در گوشم طنین‌ انداز می‌شود. 

زمان گذشته است، اما داغ رفتنش هنوز تازه است؛ زیرا بعضی آدم‌ ها فقط دوست نیستند، بلکه بخشی از زندگی، خاطرات کودکی و هویت عاطفی انسان اند.

بیقرار صاحب عزیز! خودت رفتی، اما خاطراتت نرفت صدایت خاموش شد، اما پژواک سخنانت هنوز در گوش جانم طنین‌ انداز است.

امروز بهتر از هر زمان دیگری می‌ فهمم که چرا آنقدر بر فراموش نشدن خود تأکید میکردی. 

 از من خواسته بودی که در روز بیماری و وفاتت کنارت باشم و پس از رفتنت نیز فراموشت نکنم. 

کنون که دیگر در میان ما نیستی، می‌ خواهم با نوشتن این یاد بود بگویم که آن سخنانت را از یاد نبرده‌ ام.

بیش از شصت سال حرمت و وفاداری را پاس داشتی؛ پس چگونه ممکن است من اینهمه سال محبت، جوانمردی و رفاقت را فراموش کنم؟

من امروز از یک دوست دیرینه، بلکه از مردی یاد میکنم که در زندگی‌ ام جایگاهی ویژه داشت؛ مردی که با حضورش خاطرات بسیاری ساخت و با رفتنش داغی بر دل ها گذاشت که گذشت زمان هنوز نتوانسته است از سنگینی آن بکاهد.

حاج عتیق‌الله بیقرار عزیز! اطمینان داشته باش که تا نفس در سینه دارم، نامت را با احترام بر زبان می‌ آورم و یاد و خاطره‌ ات را زنده نگه می‌دارم. 

خودت از آن مردانی نبودی که با رفتن‌ شان از یاد ها بروند؛ زیرا برخی انسانها با کردار نیک، وفاداری و محبت خود، برای همیشه در دل دیگران خانه می‌ سازند.

از درگاه خداوند متعال برای آن مرحوم مغفرت و رحمت بی‌ پایان، آرامگاه نورانی و بهشت برین مسئلت دارم. 

خداوند مهربان، پاداش آنهمه نیکی، جوانمردی، عبادات و حرمت‌ شناسی را نصیبش گرداند و به خانواده و دوستدارانش صبر و شکیبایی عطا فرماید.

یادش گرامی، نامش جاودان و راه جوانمردی و انسانیتش چراغی برای نسل های آینده باد.

روحش شاد و یادش تا همیشه در دل ما زنده باد!

احمد محمود امپراطور 

۷ عقرب ۱۴۰۵ خورشیدی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر