۱۴۰۵ تیر ۲۵, پنجشنبه

حاج محمد اکرم کارگر و احمد محمود امپراطور

 

محمد اکرم کارگر  و احمد محمود امپراطور 

گاهی دوستی‌ ها و دوستان پدر، که بر پایه ای صداقت و بدون مدعا می‌باشد، چنان عمیق و ناگسستنی میگردد که از روابط خونی هم محکم‌ تر می‌ماند.


از جمله دوستان پدرم، یکی حاجی محمد اکرم کارگر است.


پدر در سال ۱۳۲۷ خورشیدی از ولایت بدخشان به کابل آمد. در آن زمان، شاگرد صنف چهارم مکتب بود و اول‌ نمره ای صنف خود محسوب می‌شد.

 پس از اولین سفر آخرین شاه افغانستان به بدخشان و خوانش پیام خوش‌ آمدید، شاه همایونی، با نظر سردار احمد شاه خان، وزیر دربار، و عبدالهادی خان داوی، سرمنشی، 

از بابه‌ کلانم، وکیل نظام‌ الدین خان، می‌ پرسد که آیا رضایت دارد ایشان را برای ادامه ای مکتب با خود به کابل ببرند؟

محمد اکرم کارگر و احمد محمود امپراطور 


بابه‌ کلانم موافقت می‌کند و پدرم را به کابل می‌ آورند. 

ایشان شامل صنف چهارم لیسه ای عالی استقلال میشود و همراه با شهزاده محمد نادر به مکتب شامل درس می‌گردد و در ارگ، همانند فرزند شاه، زندگی نوین خود را آغاز می‌کند.


پدرم از جمله ای محدود بدخشانی‌ هایی بود که در کابل زندگی را آغاز کرد، آنهم در قدرتمند ترین مکان، یعنی ارگ شاهی.


از آنزمان، یعنی سال ۱۳۲۷ خورشیدی، الی سال ۱۳۹۴ خورشیدی که به رحمت حق پیوستند، دوستان بی‌ شماری داشتند؛ ولی تعداد انگشت‌ شماری از دوستان‌ شان، که سمت کاکا و ماما را برای من داشتند و دارند، همواره در کنار ایشان بودند.


بعد از وفات پدرم، اکثریت دوستان‌ شان نیز به رحمت حق پیوستند؛ اما خدا را شکر، هنوز تعداد اندکی از آنان در قید حیات هستند که از آن جمله، جناب محترم حاج محمد اکرم کارگر، از ولایت تخار باستان، ولسوالی چاه‌ آب، می‌باشند.


 من تا حد امکان، دوستان پدرم را که در کابل هستند، با همان حرمت دوستی‌ های قدیم و بی‌آلایش پاس داشته و از ایشان خبر گیر هستم.


چندی پیش، فاضل دانشمند، جناب محترم کارگر صاحب،

 با من تماس گرفتند و از من خواستند تا به نزدشان بروم؛ زیرا کارگر صاحب گاهی در کابل و گاهی در تخار به سر می‌ برند.

خدمت‌ شان مشرف شدم. 

واقعاً در نگاه اول خیلی ناراحت شدم. 

بزرگمرد ۹۰ ساله‌ ای را دیدم که از ناحیه‌ی پا و کمر آسیب های جدی دیده‌ اند و توان حرکت را ندارند و با بیماری‌ های دیگری نیز دست‌ و پنجه نرم می‌کنند

 که اکثر انسانها در سنین بالا به آن گرفتار میشوند.

گاهی دوستی‌ ها و دوستان پدر، که بر پایه ای صداقت و بدون مدعا می‌باشد، چنان عمیق و ناگسستنی میگردد که از روابط خونی هم محکم‌ تر می‌ماند.  از جمله دوستان پدرم، یکی حاجی محمد اکرم کارگر است.  پدر در سال ۱۳۲۷ خورشیدی از ولایت بدخشان به کابل آمد. در آن زمان، شاگرد صنف چهارم مکتب بود و اول‌ نمره ای صنف خود محسوب می‌شد.  پس از اولین سفر آخرین شاه افغانستان به بدخشان و خوانش پیام خوش‌ آمدید، شاه همایونی، با نظر سردار احمد شاه خان، وزیر دربار، و عبدالهادی خان داوی، سرمنشی،  از بابه‌ کلانم، وکیل نظام‌ الدین خان، می‌ پرسد که آیا رضایت دارد ایشان را برای ادامه ای مکتب با خود به کابل ببرند؟  بابه‌ کلانم موافقت می‌کند و پدرم را به کابل می‌ آورند.  ایشان شامل صنف چهارم لیسه ای عالی استقلال میشود و همراه با شهزاده محمد نادر به مکتب شامل درس می‌گردد و در ارگ، همانند فرزند شاه، زندگی نوین خود را آغاز می‌کند.  پدرم از جمله ای محدود بدخشانی‌ هایی بود که در کابل زندگی را آغاز کرد، آنهم در قدرتمند ترین مکان، یعنی ارگ شاهی.  از آنزمان، یعنی سال ۱۳۲۷ خورشیدی، الی سال ۱۳۹۴ خورشیدی که به رحمت حق پیوستند، دوستان بی‌ شماری داشتند؛ ولی تعداد انگشت‌ شماری از دوستان‌ شان، که سمت کاکا و ماما را برای من  داشتند و دارند، همواره در کنار ایشان بودند.  بعد از وفات پدرم، اکثریت دوستان‌ شان نیز به رحمت حق پیوستند؛ اما خدا را شکر، هنوز تعداد اندکی از آنان در قید حیات هستند که از آن جمله، جناب محترم حاج محمد اکرم کارگر، از ولایت تخار باستان، ولسوالی چاه‌ آب، می‌باشند.   من تا حد امکان، دوستان پدرم را که در کابل هستند، با همان حرمت دوستی‌ های قدیم و بی‌آلایش پاس داشته و از ایشان خبر گیر هستم.  چندی پیش، فاضل دانشمند، جناب محترم کارگر صاحب،  با من تماس گرفتند و از من خواستند تا به نزدشان بروم؛ زیرا کارگر صاحب گاهی در کابل و گاهی در تخار به سر می‌ برند. خدمت‌ شان مشرف شدم.  واقعاً در نگاه اول خیلی ناراحت شدم.  بزرگمرد ۹۰ ساله‌ ای را دیدم که از ناحیه‌ی پا و کمر آسیب های جدی دیده‌ اند و توان حرکت را ندارند و با بیماری‌ های دیگری نیز دست‌ و پنجه نرم می‌کنند  که اکثر انسانها در سنین بالا به آن گرفتار میشوند.  ولی خدا را شکر کردم که نفس گرم‌ شان و فکر و هوش‌ شان، همانند یک جوان، سرشار از امید و روحیه ای بلند است.  از من خواستند تا خاطرات پرفراز و فرود زندگی‌ شان را، که از کودکی و نوجوانی تا سال ۱۳۴۷ خورشیدی به رشته ای تحریر در آورده‌ اند، تایپ و ویرایش کنم که با افتخار آن را پذیرفتم و به اتمام رساندم.  خواستم این خاطره را با شما عزیزان شریک سازم.  به جناب محترم کارگر صاحب گرانقدر، طول عمر با سلامت و سعادت آرزو میکنم و امیدوارم که باقی خاطرات ارزشمند شان را نیز به قید قلم بیاورند؛ زیرا واقعاً خواندنی، قابل تأمل و آموزنده است. با مهر و حرمت احمد محمود امپراطور  پنجشنبه، ۲۵ سرطان ۱۴۰۵ خورشیدی


ولی خدا را شکر کردم که نفس گرم‌ شان و فکر و هوش‌ شان، همانند یک جوان، سرشار از امید و روحیه ای بلند است.


از من خواستند تا خاطرات پرفراز و فرود زندگی‌ شان را، که از کودکی و نوجوانی تا سال ۱۳۴۷ خورشیدی به رشته ای تحریر در آورده‌ اند، تایپ و ویرایش کنم که با افتخار آن را پذیرفتم و به اتمام رساندم.


خواستم این خاطره را با شما عزیزان شریک سازم.


به جناب محترم کارگر صاحب گرانقدر، طول عمر با سلامت و سعادت آرزو میکنم و امیدوارم که باقی خاطرات ارزشمند شان را نیز به قید قلم بیاورند؛ زیرا واقعاً خواندنی، قابل تأمل و آموزنده است.

با مهر و حرمت

احمد محمود امپراطور 

پنجشنبه، ۲۵ سرطان ۱۴۰۵ خورشیدی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر