۱۴۰۴ فروردین ۷, پنجشنبه

لیلة القدر بیدار شدن است نه بیدار ماندن!

Ahmad Mahmood Imperator


 

#لیلة_القدر بیدار شدن است نه بیدار ماندن!


شب قدر، شب برداشته‌شدن حجاب‌هاست؛ شبی که فاصله خاک و افلاک رنگ می‌بازد و درهای غیب به روی دل‌های بیدار گشوده می‌شود.

 در این شب، نه زمان قید دارد و نه مکان، که همه چیز در نور بی‌کران الهی محو است.


فرشتگان با کاروانی از نور، بر جان‌ های صاف و دلباختگان فرود می‌آیند.

 دفتر قضا و قدر در دستان ملائک است و سرنوشت‌ها به قلم حکمت ازلی نوشته می‌شود. 

سالکِ راه، در این شب بندهای نفس را می‌گسلد و سبک‌بار، از حصارهای دنیا و گناه رها می‌گردد. 

هر ذکری نغمه‌ای است از بربط عشق که در گوش هستی طنین می‌افکند، 

و هر اشکی، مرواریدی است که بر دامان مقربان می‌درخشد.


زمین و آسمان، کوچک و بزرگ، همه به هم گره می‌خورند. 

دل عاشق، چون مرغی رها شده از قفس جهل، پر در پر فرشتگان می‌زند

 و رو به آشیانه قرب می‌رود. 

در سکوت رازناک این شب، نغمه بازگشت در گوش جان شنیده می‌شود؛ 

همان صدای آشنا که می‌فرماید:


«ارجعی الی ربکِ راضیة مرضیة»

خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد.


پس دل را با اشک توبه بشوی، بند تعلقات را بگسل، که نسیمی از باغستان مهر الهی جانت را به سرمنزل نور برساند.


یا ربّ! امشب که درهای فیض بی‌پایانت گشوده و ملکوت، چراغان از نور حضور توست، دل‌های ما را از غبار تیرگی و پرده‌های غفلت بزدای. 

ما را از بندهای سنگین نفس برهان و به کاروان سبک‌بالان وصال ملحق کن؛ 

در شمار آن دل‌آگاهانمان آور که جان‌شان در شعاع قرب تو آرام گرفته و از جام معرفتت سیراب شده‌اند.


ای ساقی ازل! نصیب ما کن جرعه‌ای از آن باده ای طهور که جان را زنده و دل را از خود بی‌خود سازد. 

ما را اهل بیداری کن، تا ذکر نامت در جان‌ مان چون نغمه‌ای بی‌پایان طنین اندازد. 

بر دل‌های شکسته و توبه‌پذیر ما، بارانی از لطف و رحمت فرو فرست؛ دست‌های تهی ما را به فضل بی‌کرانت لبریز گردان، و ما را در حریم خلوت‌ نشینان مهر خویش جای ده.

یا ارحم الراحمین!

نویسنده: احمد محمود امپراطور

پنجشنبه ۱۴۰۴/۱/۷ خورشیدی 

۱۴۴۶/۹/۲۶ هجری قمری

#رمضان 

#شب_قدر 

#مطالب

۱۴۰۴ فروردین ۵, سه‌شنبه

شب حریم اسرار و آستانه‌ی الهام

 



شب حریم اسرار و آستانه‌ی الهام

شب، حریم اسرار و آستان قدس الهام است، 

قلمرویی که در سکوتش، روح به بلندای افلاک عروج می‌کند 

و در ظلمتش، شعله‌های اشتیاق، فروزان‌تر از اختران می‌درخشند.

 هنگامی که جهان در ژرفای آرامش فرو می‌رود 

و زمان در ساحت سکوت متوقف می‌گردد، 

جان‌ های بصیر از حجاب‌ های روزمرگی عبور کرده

 و در اقیانوس بی‌کران معنا، غوطه‌ور می‌شوند. 

در این خلوتگاه قدسی، حقیقت با لطافت واژه‌ها تجلی می‌یابد 

و ادراک در بارگاه شب به کمال می‌رسد.


من نیز در سایه‌سار شب‌های جاودانه، از قید و بند عالم خاکی 

رهایی یافته و به آستانه‌ی معرفت پای نهاده‌ام.

 در خلوتی که آسمان، سرود حضور می‌خواند 

و ستارگان، رازهای ازلی را زمزمه می‌کنند،

 با قلمی برخاسته از جوهر عشق، سرنوشت محبت را بر الواح زمان حک کرده‌ام. 

در هر شب، نوری از سرچشمه‌ی ادراک در جانم طلوع می‌کند 

و در شعاع آن، جهان را از پنجره‌ای دیگر به نظاره می‌نشینم. 

در همین سکوت متبرک و آگاهی بی‌کران، 

ناله‌ی دلدادگان را به زبان حقیقت سروده‌ام و فریاد مظلومان را شجاعانه در هیئت نثر و نظم، به گستره‌ی هستی سپرده‌ام.


سپاس بی‌حد معبود را که در این تیرگی‌های شبانه، قلب و ذهنم

 را از خورشید مهر و معرفت منور ساخته است. 

آن‌گاه که اختران در طاق کبود آسمان می‌درخشند، دل من در ژرفای تفکر بیدار است. 

آنچه در تابش روز پنهان می‌ماند، در حریم شب بر من مکشوف می‌گردد. هر خاموشی، آوایی از حقیقت را در وجودم بیدار می‌کند

 و هر تیرگی، نوری را در ژرفای جانم می‌افروزد.


بی‌شک، شب برای من حریم قدسی و فرصتی بی‌بدیل بوده است؛

 تا اندیشه‌هایم را در آسمان خیال پرواز دهم، 

عواطفم را در ساحت کلمات ابدی سازم و در فراسوی مرزهای 

عالم خاکی، حقیقت را جست‌وجو کنم. 

در این خلوتگاه آسمانی، با دلی آکنده از محبت و چشمی بینا 

به افق‌های معنا، اسرار هستی را در آیینه‌ی سخن منعکس ساخته‌ام. 

حقیقت را در آغوش واژه‌ها زنده کرده‌ام و نغمه‌ی خاموش دل‌های شکسته را با طنین عشق در گستره‌ی شب طنین‌انداز نموده‌ام.

با مهر و عشق

احمد محمود امپراطور

سه شنبه 05 حمل 1404 خورشیدی

۱۴۰۴ فروردین ۲, شنبه

چه میشود که بیایی بهارِ من باشی

چه میشود که بیایی بهارِ من باشی

مه و ستاره و خورشید و یارِ من باشی 

در اُستان دلم میکنم مکانت را

به فرش سرخ جگر افتخارِ من باشی

تو بلبلی و به هر جا بهار ناله کنی

تو باغ یاسمن و لاله زارِ من باشی 

بغل کنم به هوای تو من خیالاتم 

بهشت و دار جهان و دیارِ من باشی

به شور پیرهنت عطرِ عشق ارزن کن

سکون وسوسه ای بی‌قرارِ من باشی

تو آیی سال نو آید تو آیی عید شود

تو نازنین خوشی روزگارِ من باشی

قدم گذار به چشمانِ خسته از هجران 

که فصلِ آخرِ چشم انتظارِ من باشی 

تو سال هاست به محمود سوژه‌ای جانم

تو بهترین ز هزاران هزارِ من باشی 

--------------

جمعه اول حمل 1404 خورشیدی

که برابر میشود به 21 مارس 2025 میلادی  

سرودم 

احمد محمود امپراطور

۱۴۰۴ فروردین ۱, جمعه

Blessed be the arrival of Spring!


 

Blessed be the arrival of Spring!


Greetings to Spring, greetings to all spring-hearted souls!


In the name of the One and Only, the Wise Creator of the universe, the One who adorned the scroll of creation with the seal of Spring, breathing the breeze of renewal into the tablet of souls;


Now that once again, the azure heavens have shed their wintry cloak and donned the emerald and golden adornments of Spring, and the year 1404 Solar Hijri has magnificently stepped into the realm of existence, I seize this precious moment to extend, with a heart brimming with pure love and sincere affection, a warm, genuine, and heartfelt greeting to my dear ones.


To my esteemed family, virtuous companions, cherished and noble friends, honorable fellow countrymen, and kindred spirits across every corner of this vast land who are devoted to Nowruz—this ancient, sun-like tradition—I humbly say:


May the glory and radiance of Nowruz grace your souls and your world. May your hearts be ever springlike, your moments sweet, your spirits serene, and your days filled with joy and prosperity.


Nowruz, this radiant gem in the treasury of culture and history, transcends the mere changing of seasons; it is a mirror reminding us of the clarity of spirit, freshness of thought, and purity of intent.

Spring, the eternal minstrel of renewal, arrives to wash away the dust of staleness from our beings and once more adorns the soul and the world with melodies of love and hope.


In this season of blossoming, from the depths of my heart, I wish that the year ahead be filled with happiness, wisdom, justice, generosity, honor, and worthiness for all my loved ones—a year where the darkness of resentment transforms into the light of friendship, and hands are clasped warmly together.


May the table of your life be ever abundant, your hearts at peace, your ambitions lofty, and the horizons of your existence ever illuminated with light, blessings, comfort, and pride.


A joyous Nowruz and a soul-refreshing Spring to you and your loved ones; May you, like the verdant branches, forever remain tall, gracious, and flourishing in the course of time.

With vernal affection, 

Ahmad Mahmood Imperator 

Translated by: Sara.D

#nawroz 

#HappyNewYear 

#spring

۱۴۰۳ اسفند ۳۰, پنجشنبه

مقدم بهار 1404 خورشیدی خجسته باد!

 


مقدم بهار خجسته باد! 

بدشت عشق من هر سال منتظر هستم 

که همچو لاله برون آیی و بهار کنیم

---

درود بر بهار، درود بر جان‌های بهاری


به نام یگانه دانای گیتی‌آفرین، آن که دفتر آفرینش را به مُهر بهار مُزیّن ساخت و در گردش روزگار، نسیم نوزایی را در لوح جان‌ها دمید؛


اکنون که بار دیگر چرخ کبود، جامه زمستانی از تن برکنده و به زیور سبز و زرین بهار آراسته شده است و سال ۱۴۰۴ خورشیدی با شکوهی تمام‌عیار گام بر عرصه گیتی نهاده، فرصت را مغتنم می‌شمارم تا با دلی سرشار از مهر و صفای ناب، آکنده از خلوص و بی‌آلایشی، درودی صمیمانه و تهنیتی فاخر و بی‌ریا به عزیزانم تقدیم دارم.


به خانواده بزرگوارم، یاران نیک‌خوی، دوستان گرانمایه و فرهیخته، هم‌میهنان ارجمند و همزبانان فرخنده‌سرشت که در هر کران این پهنه خاکی زیست می‌کنند و به نوروز، این آیین کهن‌سال و آفتاب‌گون، دل بسته‌اند، خاضعانه می‌گویم:


فرّ و فروغ نوروز بر جان و جهان‌تان سایه‌گستر، دل‌هایتان بهاری، کامتان شیرین، روانتان آرام، و روزگارتان سرشار از فرخندگی و شادکامی باد.


نوروز، این گوهر تابناک گنجینه فرهنگ و تاریخ، فراتر از دگرگونی فصل‌هاست؛ آیینه‌ای است که زلالی روح، طراوت اندیشه، و پاکی نیت را به یادمان می‌آورد. 

بهار، نغمه‌سرای همیشگی نو شدن است؛ می‌آید تا غبار کهنگی از جان‌ها بشوید و بار دیگر جان و جهان را به نغمه مهر و امید آراسته سازد.


در این موسم شکوفایی، از ژرفای وجود، آرزو دارم که سال پیشِ‌رو، سرشار از نیک‌بختی، دانایی، داد و دهش، شکوه و شایستگی برای همه عزیزان باشد؛ سالی که در آن تیرگی کینه به روشنی دوستی بدل شود، و دست‌ها به گرمی فشرده گردد.


باشد که سفره زندگی‌تان گسترده، دل‌های‌تان آرام، همّت‌تان بلند، و همواره آفاق زیست‌تان مملو از نور، برکت، آسایش و سرافرازی گردد.


نوروز خجسته و بهار جان‌نواز بر شما و عزیزانتان مبارک باد؛

بادا که هماره چون شاخساران سرسبز، بر قامت زمانه سایه‌گستر و سرافراز بمانید.

با مهر بهاری 

شاعر و نویسنده: 

احمد محمود امپراطور

۱۴۰۳ اسفند ۲۸, سه‌شنبه

از غبار خاک تا افلاک عشق

از غبار خاک تا افلاک عشق:



در پهنه‌ی بی‌انتها و سکوت ژرف آفرینش، آن دم که انسان چشمان جان را از خواب فراموشی می‌گشاید و پرده‌های سنگین غفلت را یکی‌یکی از آیینه‌ی دل می‌زداید، نسیمی از عالم قدس بر باغ جانش می‌وزد و افق‌های نادیده، پیش چشم دل، گشوده می‌گردد. 

در آن لحظه‌ی ناب، انسان درمی‌یابد که وجودش بازیچه‌ی حادثه و اسیر باد و خاک نیست، بلکه شراره‌ای از آتش جاودان حقیقت در نهاد او افروخته شده؛ نوری از سرچشمه‌ی ازلیت که از اقیانوس بی‌کران رحمت الهی در پیاله‌ی وجودش ریخته‌اند.

این انسانِ به ظاهر خاک‌نشین، حامل رازی ملکوتی است؛ رازی که فرشتگان از دریافت آن عاجزند و آسمان‌ها در برابر آن سر به تعظیم فرو می‌آورند. 

هرگاه که زنجیر تعلقات دنیایی از پای جان فرو افتد و دلبستگی‌های فانی به کناری نهاده شود، در پس این قالب خاکی، جلوه‌ای از حقیقتی بی‌پایان رخ می‌نماید. 

آدمی درمی‌یابد که خشت و گل وجودش تنها نقابی است بر سیمای نوری که از مشرق ازل بر دلش تابیده.

این سیر، سفری است از ظلمت‌سرای ناسوت به آستان قدس، از غوغای غفلت به آرامش وصال. 

سفرنامه‌ای است از خود تا خدا، از منیّت تا نیستی، تا جایی که سالک، در آغوش بی‌کرانه‌ی رحمت، قطره‌ای از اقیانوس وحدت گردد و از مستی ساغر وصل، جرعه‌ای از بقاء بنوشد.

سپاس و ستایش بی‌پایان شایسته‌ی آن معمار بی‌همتایی است که از خزانه‌ی بی‌پایان قدرت خویش، قطره‌ای هستی بر کویر عدم چکاند و با دم مسیحایی اراده‌اش، آفتاب خلقت را از پس حجاب عدم برآورد. 

همان خالقی که با قلم صنع بی‌نظیرش، نگین آفرینش را بر انگشت هستی نهاد و با نفخه‌ی روحانی‌اش، جان را در کالبد خاکی دمید تا مشتی غبار، منزلگاه نور گردد و لانه‌ی شعور سرمدی شود.

او که دل انسان را آیینه‌خانه‌ی تجلیات لایزال ساخت و جان را میدان عنایت‌های بی‌کرانه.

 هر ذره از وجود انسان پژواکی از نغمه‌ی ربانی، و هر نفسش دم مسیحایی از عالم قدس است.

 آن دانای حکیم که رشته‌ی هستی را با تارهای مهر و حقیقت در هم تنید، و انسان را گل سرسبد گلزار خلقت، مایه‌ی مباهات فرشتگان، و نشانه‌ی کمال خویش گردانید.


درود بی‌پایان بر آن ماه‌روی هدایت، پیام‌آور مهر و محبوب جان‌ها، که با جام یقین، دل‌های غبارگرفته را صیقل داد و جان‌های در بند را به سرچشمه‌ی هدایت فراخواند. 

آن جان‌فروز که با مشعل معرفت، شب‌های تیره‌ی جهل را روشن ساخت و با نسیم عشق، گلزار دل‌ها را شکوفا نمود. 

او که با کلام آسمانی‌اش، پرده‌های جهل را درید و راه بندگی و دلدادگی را پیش پای بشریت نهاد.


بدان ای سالک طریق حقیقت! 

که روح تو شراره‌ای از مشعل ازلی است؛ شعله‌ای که از افق بی‌کران حقیقت برخاسته و در قفس ناسوت، در حسرت پرواز به مأوای نخستین خویش بی‌قرار است. 

این گوهر نایاب که در تار و پود وجودت نهاده‌اند، ودیعتی است که از ملکوت به امانت گرفته‌ای؛ تاج کرامتی که از خزانه‌ی قدس بر فرق انسان نهاده شده و پرتوی از خورشید بی‌زوال در ژرفنای جانت تابیده است.


اما این کالبد خاکی، خانه‌ای است ناپایدار و سایه‌ای است گذرا؛ سرایی که در معرض طوفان حوادث، همواره لرزان و رو به زوال است. 

آن‌که راز جان را دریابد و غبار وابستگی‌های فانی را از آینه‌ی دل بزداید، می‌داند که این شعله‌ی سرمدی اگر از بند زنجیرهای دنیا رها گردد، از ساغر وحدت، شراب بی‌خودی خواهد نوشید؛ و در خلوت دل، خویشتن را فانی خواهد ساخت تا در محضر معشوق جاودانه گردد.

آری، روح آدمی نوری است از آفتاب حقیقت که بی‌قرار دیدار است. 

خوشا آن دل بیدار که آیینه‌ی وجودش را از زنگ هوا و هوس صیقل دهد، و پروانه‌وار، گرد شمع جمال دوست بسوزد تا در مسیر فنا، به منزلگاه بقاء جاودانه رسد.

رستگار آن است که قدر این ودیعت ربانی را بداند، گوهر جان را به بهای زنجیرهای خاک نفروشد و دست در دامن راهنمایی آگاه سپارد. 

قدم در وادی سیر و سلوک نهد، تا پرده‌ها از پیش چشم جان کنار رود، نقاب‌ها یکی‌یکی فرو افتد و در میخانه‌ی عشق، ساغر وصال از دست ساقی ازل بنوشد. تا در بارگاه انس، مأوای جاودانه‌ی خویش را باز یابد.

ای مسافر این کاروانسرای فانی! 

دریاب که آنچه ماندگار و جاویدان است، نه این قالب خاکی، بلکه شراره‌ی فروزان روح است.

 پس بکوش که دل خویش را از زنگار دلبستگی‌های فانی بزدایی و در آغوش مهر بی‌کران الهی، آرام گیری.

سعی کن نقاب‌ها را یک‌یک فروگذاری، از غوغای کثرت برهی و به خلوت وحدت گام نهی. آنگاه، در آستان بی‌نهایت حقیقت، خود را آن‌گونه خواهی دید که پیش از هبوط به این خاکدان بودی:

 نوری بی‌حجاب، روحی بی‌مرز، و قطره‌ای که با اقیانوس یکی شده است.

پروردگار بی‌همتا!

آغاز و انجام هستی به اشارت توست و جان‌ها در قبضه‌ی مهر و حکمت تو سیر می‌کنند. 

دل‌های ما را از زنگار غفلت پاک گردان و آیینه‌ی وجودمان را به نور معرفتت صیقل ده. 

ما را از وابستگی‌های فانی برهان و در سایه‌سار رحمت بی‌کرانت پناه ده. بینایی عطا کن تا جمال بی‌مثالت را در هر ذره ببینیم 

و گوشی ده که ندای حق را از پسِ هر حادثه بشنویم. 

توفیق ده که ودیعت نورت را پاس داریم و در مسیر عشق و فنا، به لقای تو برسیم. 

شعله‌ی جانمان را خاموش مگردان و در وادی حیرت، دست‌گیر ما باش. 

ما را از خود، از منیّت، از غفلت، از هر آنچه میان ما و تو حجاب است، رها فرما تا چون پروانه‌ای سوخته در آتش عشق تو، از خود بگذریم و در دریای بیکران وصالت غرق شویم.

آمین رب العالمین

با مهر و فروتنی

نویسنده: احمد محمود امپراطور

۱۴۰۳ اسفند ۲۲, چهارشنبه

حکایت بلند فرومایگان: از اوج وهم تا حضیض نابودی

 

Ahmad Mahmood Imperator

آنان که از گوهر اصالت و جوهر شرافت تهی‌اند، اگر هزار جامه‌ی فضل و فرزانگی بر تن کنند، 

بر بلندای جبروت و اقتدار جلوس نمایند، یا خزائن عالم را به چنگ آورند، از زندان طینتِ خویش گریزی نخواهند یافت.

 عظمت را نه به جلال و شکوه می‌توان سنجید، نه به زخارف دنیا، و نه به علمی که در کوره‌راه‌های دنائت، آتش‌افروز شرارت گردد.

 شکوه راستین، در بلندی همت، صلابت اندیشه و طهارت جان نهفته است، نه در زرق‌وبرقِ قدرتی که بر دوش وهم و تزویر استوار باشد.


فرومایگان، چنان ماران زهرآلودند که اگر به سندس و استبرق پیچیده شوند، از نیشِ ذاتی‌شان کاسته نخواهد شد. 

اگر بر سریرِ سلطه تکیه زنند، عدالت را به مذبح خودکامگی می‌برند؛ اگر به زر و سیم دست یابند، آن را جز در مسیر تباهی و تبه‌کاری صرف نمی‌کنند؛ و اگر به علم آراسته گردند، از آن شمشیری برای فریب و مکر می‌سازند. 

اینان نه طلایه‌داران فضیلت‌اند، نه پیشاهنگان معرفت، که در سایه‌ی حیله و ریا، شالوده‌ی اخلاق را سست می‌کنند و خرمن ارزش‌های انسانی را به تندباد هلاکت می‌سپارند.


حضور چنین عناصر تباه‌سرشت در پیکره‌ی اجتماع، همچون طوفانی است که اساس انسانیت را در هم می‌شکند و خرابه‌ای از امید و آرزو بر جای می‌نهد. 

هرچه بر گستره‌ی قدرتشان افزوده شود، دامنه‌ی فساد و دهشت‌افکنی‌شان ژرف‌تر خواهد شد.

 نه مرهمی بر زخم‌های عمیق بشری‌اند، نه فروغی در ظلماتِ اندوه، که چونان سایه‌های وهم و نکبت، روشنی را می‌بلعند و تیرگی می‌پراکنند.

اما تاریخ، این داور بی‌طرف و حقیقت‌گویِ روزگاران، همواره شهادت داده است که نه تاجِ سلطنت، خسیسان را به بزرگی می‌رساند، نه سیم و زری که در چنگال آزمندی فشرده شود، اصالت می‌آفریند، و نه قدرتی که بر ویرانه‌ی تقوا بنا گردد، دوام می‌یابد. 

آنان که از گوهرِ عزت و بلندای همت محروم‌اند، هرچه گرد آورند، جز باری گران بر دوش انسانیت نخواهند افزود، و سرانجام، در گردابی که از حرص، تزویر و ستم گسترده‌اند، خویشتن را خواهند بلعید.

 و این است فرجامِ محتومِ آنان که بر بستر نخوت و شرارت، بنای اقتدار خویش نهاده‌اند.

شاعر و نویسنده: احمد محمود امپراطور 

حوت 1403 خورشیدی 



The Tale of the Vile: From the Heights of Delusion to the Depths of Destruction.

 

Those who are devoid of the essence of nobility and the substance of honor—no matter how many robes of wisdom and sagacity they don, how high they ascend the throne of might and dominion, or how vast the treasures of the world they seize—will never escape the prison of their own nature. Grandeur cannot be measured by splendor and magnificence, nor by the trappings of the material world, nor even by knowledge that, when wielded in the alleys of ignobility, becomes the fuel of wickedness. True majesty lies in the loftiness of aspiration, the strength of thought, and the purity of the soul—not in the glittering illusions of power built upon deceit and delusion.


The ignoble are like venomous serpents; even if wrapped in silk and brocade, their intrinsic sting remains unchanged. Should they ascend the throne of dominance, they will sacrifice justice at the altar of tyranny; should they amass gold and silver, they will squander it in the pursuit of corruption and wickedness; and should they be adorned with knowledge, they will forge from it a sword of deception and treachery. These individuals are neither the torchbearers of virtue nor the pioneers of wisdom. Rather, under the shadow of guile and hypocrisy, they undermine the very foundation of ethics and surrender the harvest of human values to the whirlwind of ruin.


The presence of such corrupt souls within the body of society is like a tempest that shatters the very core of humanity, leaving behind only the wreckage of hope and aspiration. The more their power expands, the deeper their abyss of corruption and terror grows. They are neither a balm for the deep wounds of humankind nor a light in the darkness of sorrow. Like shadows of illusion and despair, they consume the radiance and spread only darkness.


Yet history, that impartial and truth-speaking judge of the ages, has always borne witness: neither the crown of sovereignty bestows greatness upon the vile, nor does gold clutched in greedy hands create nobility, nor can power built upon the ruins of righteousness endure. Those who are deprived of the essence of dignity and the heights of ambition—no matter what they accumulate—will add nothing but a burdensome weight upon the shoulders of humanity. And in the end, they will be devoured by the very abyss of greed, deceit, and oppression that they themselves have wrought. Such is the inevitable fate of those who build their dominion upon the foundations of arrogance and wickedness

Author: Ahmad Mahmood Imperator 

A young poet and writer from Afghanistan

Translated by: Sara.D



۱۴۰۳ اسفند ۲۰, دوشنبه

خورشید توهم تو کهکشانم باشی

 



#مخمس +18♥️😘

خورشید توهم تو کهکشانم باشی 

در هر دو سرایی هستی جانم باشی

 موجِ گهری و بحر و کانم باشی

شاه بیتِ قصیده ی زبانم باشی 

سرخی به رخی چو زعفرانم باشی

--------------

آوازه ی عشق مان جهان گیر شود 

از قصه ی ما جهان جوان پیر شود 

هر نکته به ضمِ هر که تفسیر شود

آغوش کشا عزیزِ من دیر شود

دنیایی قشنگ و مهربانم باشی

---------------- 

من عاشقم عاشقانه گفتار کنم

خاکِ در و درگه ات گهربار کنم 

شامِ رمضان از لبت افطار کنم 

جانا چه کنم تو را گرفتار کنم 

امیدِ من و تاب و توانم باشی

------------ 

ای باده سرشت و جذبه‌ ی خیزابم 

از بسکه نموده عشق تو بی تابم 

با هیچ مسکنی نه یاید خوابم 

غیرِ تو کسی نمی‌شود اربابم 

تو تاجِ مرصع و نشانم باشی

---------

لبهای قشنگِ خود عنابی کردی 

چشم هایت به لنز رنگه آبی کردی

مو تا به کمر رنگِ شرابی کردی

بی محکمه قتلِ من حسابی کردی

ماهی شبی تارِ آسمانم باشی

----------

عطرِ بدنِ تو چوبی است و یاسی 

پیراهنی لیمو رنگِ تو مجلاسی  

پاجامه ی پای چاقک ات الماسی 

بر فتیش پای کرده ای وسواسی 

تو جلوه‌ ی عشقِ جاودانم باشی

--------- 

دوری و مرا کُشد همین درد و محن 

بی غسل و جنازه کردی صد بار کفن

ذهن و دلِ من فتاده در دامِ فتن

می رقصی میانِ باغ و گلهای چمن

ای چشمه‌ی عشق ارمغانم باشی 

---------

دل را ز برم ربوده ای باور کن 

بیچاره مرا نموده ای باور کن 

با این که غمم فزود ای باور کن 

با هر صفتی ستوده ای باور کن

دلبند و عزیز و دلستانم باشی

----------

می بخشی که هر چه بود افشا کردم 

چند لحظه خیالِ خود تماشا کردم 

خون و شکری حسود بالا کردم  

چون شرژه عقاب بال و پر وا کردم

اعماقِ جنونی بیکرانم باشی 

----------

گاه از سری لطف خود پیامم می‌کن 

از دور علیکی بر سلامم می کن 

شاه ها چه شود به خود غلامم می کن 

از شربتِ زندگی به کامم می کن

ای مرحمتِ نهان عیانم باشی

----------

محمود به لطفِ خویشتن شاد نما 

افتاد به کنجِ غصه را یاد نما 

ویرانه ای عاشقانه آباد نما

زنجیر ز دست و پایم آزاد نما 

آرامشِ روح و آشیانم باشی

----------

یکشنبه ۱۴۰۳/۱۲/۱۹ خورشیدی 

که برابر میشود به ۲۰۲۵/۳/۹ میلادی 

سرودم

احمد محمود امپراطور

۱۴۰۳ اسفند ۱۷, جمعه

زن؛ سرود جاودان عشق و فداکاری

 


زن؛ سرود جاودان عشق و فداکاری


زن، مرقع‌نگار بی‌همتای لطافت هستی و پرتوی حکمت ازلی است؛ گوهری درخشان که در سیمای معنوی‌اش، روشنای مهر، شکوه وقار، ژرفای فداکاری و استواری اندیشه درهم‌تنیده‌اند. 

وجود ارزشمند او، آیینه‌ای صیقل‌یافته از معرفت، و نگاهش پژواکی از خرد ناب است.


زن، فراتر از بعد مادی، سرودی جاودان از عطوفت، نغمه‌ای هماهنگ از عشق و ازخودگذشتگی، و فروغی خاموشی‌ناپذیر از بینش و دانایی است. 

هر گامش نمایانگر عظمت پایداری، و هر نگاهش دریچه‌ای به افق‌های خردورزی دارد. 

حضور کم‌نظیرش، نماد مهر و فرزانگی، و قلبش، اقیانوسی ژرف از محبت آسمانی است.


افزون بر لطافت آفرینش، او ستون استوار تمدن و چراغ روشنی‌بخش مسیر حقیقت است. 

زن، پیونددهنده گذشته و آینده، و خورشیدی فروزان در سپهر ماندگاری حیات است. 

دستان نوازشگرش، آرامش‌بخش جان‌های خسته، و آغوش پرمهرش، مأمن جویندگان معرفت است. 

صدای دلنشینش، طنین نغمه ازلی هستی، و حضورش، سرچشمه طراوت و رویش در پهنه آفرینش است.


او، چشمه‌ای جوشان از زایش و شکوفایی، و نوری ابدی در گستره زندگی است که از دامان پرمهرش، فردایی تابناک زاده می‌شود.


روز زن، روز نکوداشت این گوهر یگانه، پیام‌آور عشق و خرد، نماد طراوت آفرینش، منبع دانش، جلوه آرامش و مهر، و ستاره درخشان سپهر انسانیت، بر خردمندان، حقیقت‌جویان و رهپویان دانایی فرخنده و مبارک باد.

نویسنده: احمد محمود امپراطور

18 حوت 1403 خورشیدی 

#8march 

#8مارس  

زنان نخبه افغانستان گالری هنر زنان افغان زن زیبایی زندگی 

کتاب زندگی

۱۴۰۳ اسفند ۱۵, چهارشنبه

به‌نام خدا که مهرش بی‌کران، لطفش جاودان، و محبتش سرچشمه همه دوستی‌هاست



به‌نام خدا که مهرش بی‌کران، لطفش جاودان، و محبتش سرچشمه همه دوستی‌هاست، 
 به نام مهر، که خورشید درخشان از آن فروغ می‌گیرد،
 به نام دوستی، که آینه‌ای از خلوص و صداقت است، 
 و به نام عشق، که والاترین گوهر هستی و تابنده‌ترین اختر آسمان آفرینش است. 
 دوستان فرهیخته، عزیزان گران‌مایه، همراهان راه مهر و معرفت، در گستره بی‌کران زمان، لحظاتی هستند که با رنگ‌های درخشان محبت و دوستی مزین می‌شوند و در خاطر انسان تا همیشه جاودان می‌مانند. 
 روزی که صفحه‌ای دیگر از دفتر عمرم ورق خورد، شما با کلامی آکنده از مهر، با جملاتی سرشار از خلوص و صفا، و با پیام‌هایی که عطر دوستی و محبت از آن‌ها می‌تراوید، آن را به روشن‌ترین و درخشان‌ترین لحظات زندگی‌ام بدل ساختید.
 چه افتخاری از این والاتر که در مسیر زندگی، گام‌هایم در سایه محبت و دعای خیر دوستانی برداشته شود که دل‌هایشان به زلالی آبشارهای بلند کوهساران، به پاکی چشمه‌ ساران جوشان، و به گرمای خورشید فروزان است شما که از سرچشمه لطف و مهربانی سیراب شده‌اید، با قلب‌هایی بی‌ریا و روح‌هایی آکنده از صفا، ارزشمندترین سرمایه‌های این جهان را در اختیار دارید؛ همان گنجینه‌ای که هیچ زمان و مکانی توان ستاندن آن را ندارد و هیچ بادی از تندبادهای روزگار یارای پراکندن آن نیست. 
 پیام‌های شما، واژگانی از عمق محبت نشأت گرفته بود، و آرزوهایی که بی‌ریا از دل‌های نیک‌اندیشتان تراوید، همچون نسیمی دل‌انگیز، جانم را نوازش داد و دلم را در بوستانی از شکوفه‌های شوق و امتنان شکوفا ساخت. 
 هر جمله شما، گویی ستاره‌ای در آسمان خاطراتم بود که روشنی و فروغی بی‌بدیل به شب‌های خاموش می‌بخشید و هر تبریک شما، گویی نغمه‌ای روح‌نواز بود که در باغ دل، طنین‌انداز می‌شد. چگونه می‌توان این همه مهر را در قاب واژگان گنجاند؟
 چگونه توان سپاس گفت بر محبتی که نه در شمار کلمات می‌گنجد و نه در ترازوی سنجش می‌آید؟ 
 جز آنکه دست به دعا بردارم و از پروردگار بی‌همتا مسئلت کنم که مهر و محبتتان را پایدار، روزگارتان را سرشار از شادمانی، دل‌هایتان را لبریز از آرامش، و گام‌هایتان را در مسیر نیک‌بختی استوار و پرتوان بدارد.
 در گذر ایام، یادگار این لحظه‌های ناب را با خود خواهم داشت و نام تک‌تک شما را بر صفحات دل حک خواهم کرد. 
 باشد که این پیوند دوستی، همواره چون درختی تناور و استوار بماند، ریشه در ژرفای صمیمیت دواند، و شاخسارش تا ابد در آسمان مهر و محبت گسترش یابد. 
 با نهایت ارادت، احترامی بی‌کران، و دعایی بی‌پایان برای سعادتمندی و نیک‌ روزی فرد فرد شمایان.
 احمد محمود امپراطور 
 14 حوت 1403 خورشیدی

۱۴۰۳ اسفند ۴, شنبه

پارسی، شُکوهِ جاودانه‌ی اندیشه، هنر و هویت

 


پارسی، شُکوهِ جاودانه‌ی اندیشه، هنر و هویت

زبان مادری من، پارسی است؛ زبانی که از ژرفای تاریخ همچون ققنوسی سر برآورده و در تندبادِ حوادث، با شکوه و وقاری بی‌زوال، بر آسمانِ فرهنگ و تمدن درخشیده است. 

این زبان نه‌فقط وسیله‌ای برای بیان، که آیینه‌ای تمام‌نما از تفکر، احساس، معرفت و جانِ آگاهان، شاعران و حکیمان است؛ زبانی که در هر واژه‌اش، روحی زنده می‌تپد، در هر جمله‌اش، نغمه‌ای جاودان می‌پیچد و در هر بیتش، حقیقتی ژرف رخ می‌نماید.


پارسی، این گوهرِ بی‌همتای ادب، کهن‌ترین دفترِ فرهنگ، خرد و تمدن ماست؛ زبانی که پیشینه‌اش از ۲۵۰۰ تا ۳۰۰۰ سال فراتر می‌رود و ردپایش بر الواحِ سنگیِ شاهان، در دیوانِ شاعران و در مکتوباتِ دانشمندان، جاودانه نقش بسته است. 


از پارسیِ باستان تا پهلوی، و از پارسیِ دری تا امروز، واژه‌های آن، دُرهای تابناکی‌اند که در صدفِ زمان، درخششِ خیره‌کننده‌ی خود را حفظ کرده‌اند و همواره بر تارکِ گنجینه‌ی فرهنگ و ادب می‌درخشند.


پارسی دری، این اقیانوسِ بی‌کرانه‌ی سخن و دانایی، از قرن نهم میلادی تاکنون، با نوایی دلنشین و آهنگی جاودانه در جان و جهان جاری است. 

این زبان، پرچمدارِ فرهنگ، معرفت و تمدنِ حکومت‌های باشکوهی همچون سامانیان، غزنویان، تیموریان و صفویان بوده و در دامانِ خود، گوهرانی بی‌مانند پرورانده است؛

 زبانی که مولانا را در سماعِ عشق، 

فردوسی را در شکوهِ حماسه، 

سعدی را در بوستانِ حکمت، 

حافظ را در خلوتِ راز، 

بیدل را در دنیای پیچیده‌ی عرفان، 

ناصر خسرو را در حکمت و اندیشه

 و خیام را در فلسفه‌ی هستی آفرید.


این زبان، همچنین، زادگاه اندیشه‌های سترگ و ژرف‌اندیشی‌های فیلسوفان و دانشمندانی بوده که بر تارکِ تاریخ درخشیده‌اند؛ رودکی، پدرِ شعر فارسی، 

بوعلی سینا، نابغه‌ی طبابت و فلسفه، 

ابوریحان بیرونی، ستاره‌شناس و پژوهشگر بی‌بدیل، 

حکیم ناصر خسرو، شاعر، فیلسوف و مبلغِ برجسته، 

جامی، شاعر و عارف برجسته، و هزاران فیلسوف، نویسنده و شاعرِ دیگر که هر یک، مشعلی از دانش و ادب را در شبستانِ تمدن برافروختند.


افغانستان، ایران و تاجیکستان، سه جلوه از یک گوهرند؛ سرزمین‌هایی که پارسی در تار و پودِ هویت‌شان تنیده است و از گهواره‌ی نیاکان تا امروز، موسیقی دلنواز و شورانگیزِ این زبان را در کوچه‌باغ‌های شعر، معرفت و عرفان شنیده‌اند.

این سه دیار، نه‌فقط مرز مشترک، که میراث‌دار اندیشه‌ای یگانه، فرهنگی هم‌ ریشه و گنجینه‌ای از خرد و حکمت‌اند که از چشمه‌ی بی‌پایانِ پارسی، جان گرفته و شاداب مانده‌اند.


من نیز، از برکتِ این زبانِ فاخر، صاحبِ اشعار و مکتوباتی هستم که با جوهرِ جان نگاشته شده‌اند؛ 

زبانی که چون رود، اندیشه را زلال می‌سازد و بر صفحاتِ دل و جان، نقشی از جاودانگی و شکوه می‌زند. 

اما پارسی را نمی‌توان در چارچوبِ یک روزِ گرامی‌داشت محصور کرد، چراکه این زبان، همچون خورشیدی درخشان، هر بامداد از افق‌های تازه سر برمی‌آورد و چون رودی خروشان، پیوسته در بسترِ زمان جاری است.


پارسی، زبانی نیست که غبارِ کهنگی بر آن بنشیند؛ این زبان، در عمقِ تاریخ، در قلبِ مردمان ایران، افغانستان و تاجیکستان، و در جانِ عاشقانِ شعر، عرفان و معرفت در هر گوشه‌ی جهان، زنده و جاودانه خواهد ماند.

با مهر و ارادت

نویسنده:

احمد محمود امپراطور

سوم حوت ۱۴۰۳ خورشیدی 

February 21, 2025

۱۴۰۳ بهمن ۲۷, شنبه

طواف عشق در حرم واژگان!

 


طواف عشق در حرم واژگان!

اگر شاعری در زلالِ سحرنوازِ نرگسِ فتنت‌زایِ تو اسیر گشت

 و دل را در محرابِ ملکوتیِ مهرت نهاد، 

بدان که نامت را، نه بر صحیفه‌ی نسیان‌ خیز و نه بر رقعه‌ی زوال‌پذیر، که بر دیبایِ مرصعِ سخن، به لثه‌ی روح و حبرِ فؤادِ مجذوب، مذهب خواهد نگاشت.


او در هر بیت، تنسیجِ شفق‌ گونه‌ی عشقِ تو را، بر نسیمِ السنه‌ی مستوحی خواهد تنید 

و در هر مصراع، نغمه‌ی تجلیِ تو را، در صمیمِ هستی متشحر خواهد ساخت، 

چندان‌که هر آوا، بازتابِ انکسارِ نورِ طلعتِ مستسنرِ تو گردد.


آنجا که لهیبِ دهر، طروسِ خاطرات را در جحیمِ نسیان مندثر می‌کند و اشعارِ فانیان، در زمهریرِ نیستی مستهلک می‌شود، 

نامِ تو در دوانِ سرمدِ او، همچون دُرّه‌ی تاجِ ادب، بر مسامعِ جاودانگی مشرف خواهد شد. 

هیچ یدِ اعتساف بر آن دست نخواهد یافت، هیچ غبارِ فنا به آن راه نخواهد گشود و هیچ صوارفِ زمان، آن را معترض نخواهد شد.


او تو را، در سفینه‌ی تخیلِ خویش، چون منقوشِ ازلیِ تسنیم‌فشان، در قابِ فصاحت خواهد نشاند، 

چنانکه در اغوارِ الفاظِ منتشر حلول کنی و هر واژه، صورتی از انعکاسِ لمحه‌ی بصرِ تو گردد. 

در هر صفحه‌ی مشروقه، رایحه‌ی هبوبِ تجلی‌ات خواهد پیچید و در هر سطرِ مشعشع، اریجِ رؤیتت متضوع خواهد شد.


پس، اگر شاعری دل در زلالِ طلعتِ تو باخت، بدان که نه در عالمِ فنا، بلکه در سطورِ متناغمِ ازل مأوا گرفته‌ای. 

قنادیلِ دهور، در تراب خواهند افتاد، اجیال، در بادیه‌ی نسیان مضمحل خواهند شد، اما تو، در توازنِ ابیاتِ او، همچنان متفرد و متعذرِ زوال خواهی ماند، 

بی‌آنکه قوارصِ ازمنه، سنایِ وجودت را مکدر کند یا زمهریرِ نیستی، زهوه‌ی لقایت را پژمرده سازد.

نویسنده: احمد محمود امپراطور

۱۴۰۳ بهمن ۲۱, یکشنبه

از سایه های نیستی تا فروغ جاودانگی

 


از سایه های نیستی تا فروغ جاودانگی:

آنگاه که از سرزمینِ بی‌حدّ و مرزِ اندیشه سخن می‌گویی،

از اندیشه‌ای که در ژرفای لاهوت، در انعکاسِ نورِ بی‌آغاز مشتعل گشته، در تلاطمِ اشراقِ سرمدی صیقل یافته و در زهدانِ معنا، در تلاقیِ راز و حکمت، زاده شده است...


آه، چه اندک‌اند آنان که زمزمه‌ های نامکشوفِ واژگانت را در حصارِ ناسوت به بند نکشند!

چه قلیل‌اند آنان که ارتعاشِ پنهانِ کلماتت را در محاقِ ادراکِ سایه‌ نشینان، به پژواکی گمشده بدل نسازند!


ای رهگذرِ آستانه‌های ناپیدا!

ای آواره‌ی افق‌های دور دستِ راز!

ای بیننده‌ی انعکاسِ ازلی بر صفحاتِ ناپدیدِ سرنوشت!


بدان که حقیقت، در آیینه‌ی چشم‌ های فروبسته، جز سرابی نیست.

نغمه‌ی معنا، در ازدحامِ صدا های تهی، به محاقِ خاموشی می‌لغزد.


چگونه آنان که در پیچا پیچِ تاریکی، در تکرارِ خواب های بی‌سرانجام، در زنجیرِ جزم‌ های متروک، فراموش گشته‌اند، خواهند توانست لرزشِ نادیدنی‌ ترین حقیقت را دریابند؟

آن هم در تار و پودِ ناپیدای واژگانی که از ورای طورِ ادراک، 

از ژرفای صُقعِ قُدس، برخاسته‌اند؟


و این است رمزِ هستی!

هرچه ژرف‌ تر در مُغاکِ معرفت فرو روی، حلقه‌ های محوِ انزوا تو را تنگ‌ تر در بر خواهند گرفت!

هرچه گستره‌ی شهودت بسط یابد، سایه‌ی سکوت، حضورت را ناشناخته‌ تر خواهد کرد!


آه، دانایی!

آن شعله‌ی سر به مُهر در ظلمتِ کثرت!

آن تیغِ دو دمی که حاملش را نه‌ تنها به زخمِ جاودان محکوم می‌سازد، بلکه در درز های گسسته‌ی میانِ هستی و نیستی، در برزخِ تردید، سرگردان می‌گذارد!


حقیقت، نه در نگاهِ بینایان است، نه در خاموشیِ نابینایان؛

نه در پرتگاهِ ظاهر، نه در ژرفنای باطن!


و تو...

که در شکاف‌ های ناپیدای زمان، در کوچه‌ پس کوچه های بی‌نامِ هستی، در لحظاتِ تعلیقِ محض، میانِ بودن و نبودن، معلقی!

تو که در میانِ خیلِ بی‌شمار ایستاده‌ای که صدای تو را می‌شنوند اما سخنت را نمی‌فهمند!

حضورت را لمس می‌کنند اما حقیقتت را درنمی‌یابند!


در کنارتند، اما از تو دور تر از غبارِ نیستی!

تو که سایه‌ات را در هزار تویِ آیینه‌ های سراب گم کرده‌ای،  

در گردابِ صیرورت، در مدارِ ناپایداریِ معنا، بی‌پایان می‌چرخی!


و اینک...

در ارتفاعِ بیداری!

در شکوهِ تجلی!

در صعودِ بی‌ وقفه‌ی معنا!


نه در وادیِ حیرت، که در طوافِ شهود!

نه در ورطه‌ی تعلیق، که در پیوستگیِ نابِ یقین!

دیگر نه در سرگردانیِ بی‌نشان، بلکه در گستره‌ی نور ایستاده‌ام!


من، نه پژواکی محو در چاهِ خاموشی، که انعکاسی از حقیقتِ بی‌زوال!

نه نغمه‌ای مدفون در صمت، که طنینِ ازلی‌ای در ابعادِ ناپیدای کائنات!


و این روز... آه، این روز!

دیگر نه در تکرارِ وهم، بلکه در مسیرِ وضوح و آرامش گام برمی‌دارم!

دیگر نه در چرخه‌ی بی‌آغاز و بی‌انجام، بلکه در امتدادِ صعودِ ادراک!


و مگر نه این است که هر پایان، خود آغازِ ناپیدای دیگری‌ست؟

مگر نه این است که هر زایش، تجلیِ حقیقتی نو در باغِ ازلیت است؟


آری!

من در انحلالِ مطلق، نه به نیستی، که به بی‌کرانگیِ وصال بدل شده‌ام!

نه در زوال، که در شکوهِ حضور مأوا گرفته‌ام!


من دیگر نه آواره‌ی تردید، که همسفرِ یقینم!

و در این مسیر، هر گام، نقشی از حقیقت را در سینه‌ام حک می‌کند!


و من، در آغوشِ نور، در طوافِ سرمدی، در مدارِ حقیقتِ مطلق،

در آن "او"ی بی‌آغاز، بی‌پایان، به خود بازمی‌گردم!


إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ...


نه در فقدان، که در حضور!

نه در زوال، که در شکوهِ بی‌کران!

نه در سایه، که در عینِ نور!

نه در بی‌نشانی، که در ساحتِ مطلق!

نه در سرگردانی، که در منزلِ وصالِ ازلی!


و اینک...

در حضوری که زمان را در می‌نوردد،

در نوری که خاموشی را به تسخیر درمی‌آورد،

در حقیقتی که ازلی‌ست و به ابدیت می‌پیوندد،

در آن هستی که نه ابتدا دارد و نه نهایت، آرام گرفته‌ام...

نویسنده: 

احمد محمود امپراطور

شهر بیم و امید 

زمستان ۱۴۰۳خورشیدی

۱۴۰۳ بهمن ۱۵, دوشنبه

جامعه‌ای که تنها پس از مرگ فرد به ارزیابی و سنجش ارزش‌های انسانی او می‌پردازد،

 


جامعه‌ای که تنها پس از مرگ فرد به ارزیابی و سنجش ارزش‌های انسانی او می‌پردازد، 

عملاً از درک و پذیرش زیبایی‌ها و معانی زندگی غافل است 

و توجهی به حضور فعال و تاثیرگذار عزیزان در زمان حیات شان ندارد. 

در این جوامع، فرد در دوران حیات خود از محبت و توجه بی‌بهره می‌ماند، 

ولی پس از مرگش ناگهان مورد ستایش و تمجید قرار می‌گیرد. این تضاد میان رفتار و سخن، نشان‌دهنده تأخیر غیرقابل توجیه در قدردانی از انسان‌ها و تحقق اصول انسانی است.


احترام باید تا واپسین لحظات زندگی به تعویق انداخته نشود. معنای حقیقی زندگی در سایه محبت و در جریان مداوم درک متقابل به‌وجود می‌آید. 

جوامعی که عظمت و بزرگداشت را به پس از مرگ فرد محدود می‌کنند و در حیات او از محبت و توجه خبری نیست، 

در واقع دچار یک اختلال فکری و فرهنگی در فهم ارزش‌های انسانی هستند. 

عشق و قدردانی باید در طول حیات جریان یابد و نه تنها پس از مرگ و در قالب سنگ‌های سرد و بی‌روح گورستان‌ها.


این رویکرد اجتماعی، متأسفانه در دهه‌های اخیر در بسیاری از جوامع، به‌ویژه در میان مردمان کشور ما، به‌طور نگران‌کننده‌ای نهادینه شده است، به‌طوری که گویی اهمیت انسان تنها در زمان فقدان او شناخته می‌شود، نه در لحظات حیات و حضورش.

نویسنده: احمد محمود امپراطور

۱۴۰۳ بهمن ۱۳, شنبه

Crise profonde psychologique et morale des sociétés humaines : une grande menace pour l’avenir de l’humanité


Crise profonde psychologique et morale des sociétés humaines : une grande menace pour l’avenir de l’humanité

Introduction

Au cours des dernières décennies, le monde a été confronté à une vague croissante de maladies mentales, de troubles du comportement et de crises morales qui menacent sérieusement la santé individuelle et sociale. Ces problèmes, souvent plus dangereux que les maladies virales, microbiennes et génétiques, trouvent leur origine dans les transformations sociales, culturelles et économiques accélérées. Ces changements ont profondément ébranlé les fondements des valeurs humaines, affaiblissant des concepts tels que la bienveillance, l’amour, la tranquillité, le respect mutuel et le plaisir de faire le bien dans nos sociétés.

1. Gouvernants malades : l’oppression et l’injustice sous l’ombre des troubles psychologiques

L’un des aspects les plus préoccupants de cette crise est la propagation des maladies mentales parmi les détenteurs du pouvoir et les élites politiques et économiques. De nombreux dirigeants et décideurs souffrent de troubles psychologiques et moraux qui les poussent vers l’injustice, la tyrannie et la violence. L’avidité, l’ambition, l’arrogance et la soif de domination les empêchent de comprendre des valeurs fondamentales comme la justice, la compassion et l’empathie. Ces dirigeants ne se contentent pas d’aggraver les inégalités et l’oppression à l’échelle mondiale, mais menacent également la santé psychologique et sociale des sociétés.

2. La fausse sérénité : racines de la haine, de l’égoïsme et du mépris des autres

À l’opposé de cette crise, certains individus vivent dans une fausse quiétude basée sur la haine, l’humiliation des autres, l’ingérence dans la vie privée des gens et d’autres comportements destructeurs. Ils croient qu’en rabaissant et en affaiblissant autrui, ils atteindront la paix et la supériorité. Pourtant, cette voie ne les prive pas seulement du bonheur authentique, mais plonge aussi la société dans une crise profonde, morale et psychologique. Ces individus, tels un feu inextinguible, attisent sans cesse les flammes de la division, de l’hostilité et de la rancœur, semant le désespoir, la dépression et la méfiance parmi les gens. Cette sérénité apparente n’est qu’un vide intérieur qui, tôt ou tard, se manifestera sous forme de dépression, d’insatisfaction et de nihilisme.

3. Désintégration de la famille : rupture des valeurs sociales fondamentales

Une autre conséquence de cette crise généralisée est l’affaiblissement et la désintégration de l’institution familiale. Autrefois fondées sur l’amour, la compréhension mutuelle et le respect, les relations familiales se transforment aujourd’hui en champs de conflits incessants, de malentendus profonds et de fractures irrémédiables dans de nombreuses sociétés.

Facteurs influençant l’effondrement des familles :

  • Mode de vie individualiste et réduction des interactions humaines
  • Augmentation des pressions économiques et financières
  • Expansion incontrôlée du monde virtuel et diminution des contacts réels
  • Changements dans les modèles éducatifs et fossé intergénérationnel

Une famille où l’affection s’estompe et où la communication est remplacée par l’indifférence devient un terrain propice aux troubles psychologiques et comportementaux, un phénomène qui finira par englober toute la société.

4. Gestion de la population et propagation de virus artificiels

Outre les crises psychologiques et morales, une autre menace silencieuse et mortelle réside dans la création et la diffusion de virus artificiels par des individus qui, grâce à des technologies avancées et des financements illimités, manipulent la population mondiale. Ces virus, souvent déguisés en pandémies, ne mettent pas seulement en péril la santé physique des populations, mais exacerbent également les crises mentales et sociales. Face à ces menaces, les sociétés sombrent dans le stress, la dépression, l’apathie, le désespoir et la perte de motivation, au bénéfice des systèmes de domination.

5. Nécessité d’une action mondiale avant qu’il ne soit trop tard

L’identification des causes de cette crise multidimensionnelle nécessite des recherches approfondies en psychologie, sociologie et sciences du comportement. Les pressions économiques, les fractures sociales, les transformations du mode de vie, la diminution des interactions humaines et l’expansion du monde virtuel comptent parmi les facteurs clés de cette situation. Mais au-delà du diagnostic, il est essentiel d’élaborer des solutions scientifiques et pratiques pour restaurer l’équilibre, la sérénité et l’éthique dans nos sociétés.

Dans un monde où la majorité des individus disposent de technologies avancées et où les puissances détiennent plus de 12 705 bombes nucléaires, aucune garantie n’existe pour la survie, la sécurité et la paix durable. Le monde a plus que jamais besoin d’une campagne mondiale, inclusive et pragmatique—une mobilisation qui s’étend à tous les aspects de la vie humaine et qui, en réunissant toutes les capacités scientifiques, culturelles et sociales, s’efforce de combattre cette crise colossale et meurtrière.

Conclusion

Si cette trajectoire perdure et que l’humanité continue de se taire face à cette crise, des catastrophes se produiront, non seulement irréparables, mais aussi impossibles à prévenir. L’homme, jadis héritier de la Terre et gardien des valeurs sublimes, deviendra progressivement son propre ennemi. Et cette planète, qui aurait pu être un berceau d’amour, de paix et de solidarité, se transformera en un champ de bataille perpétuel, peuplé d’âmes épuisées et d’esprits malades.

Mais peut-être reste-t-il encore une chance...
Peut-être est-il encore possible de redresser la voie, mais cette transformation exige engagement, conscience et solidarité de toute l’humanité.

Auteur : Ahmad Mahmood Imperator 
Hiver 1403 du calendrier solaire
#2025newyear


بحران عمیق روانی و اخلاقی جوامع انسانی؛ تهدیدی بزرگ برای آینده بشریت

 


بحران عمیق روانی و اخلاقی جوامع انسانی؛ 

تهدیدی بزرگ برای آینده بشریت

مقدمه:

در دهه‌های اخیر، جهان با موجی از بیماری‌های روانی، ناهنجاری‌های رفتاری و بحران‌های اخلاقی روبه‌رو شده است که سلامت فردی و اجتماعی را به شکلی جدی تهدید می‌کند. این معضلات، که در بسیاری از موارد از بیماری‌های ویروسی، میکروبی و ژنتیکی خطرناک‌تر به نظر می‌رسند، ریشه در تغییرات شتابان اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی دارند. این تغییرات بنیان‌های ارزشی انسان‌ها را به‌شدت متزلزل ساخته و موجب کم‌رنگ شدن مفاهیمی همچون مهربانی، محبت، آرامش، احترام متقابل و لذت بردن از نیکی در جوامع شده است.


۱. حاکمان بیمار؛ ظلم و ستم در سایه اختلالات روانی


یکی از نگران‌کننده‌ترین ابعاد این بحران، گسترش بیماری‌های روانی در میان صاحبان قدرت و نخبگان سیاسی و اقتصادی است. بسیاری از کسانی که در ارکان حکومت‌ها و مراکز تصمیم‌گیری قرار دارند، دچار اختلالات روحی و اخلاقی هستند که آنان را به ظلم، بی‌عدالتی و خشونت سوق می‌دهد. طمع، جاه‌طلبی، خودبرتربینی و عطش سلطه بر دیگران، آن‌ها را از درک ارزش‌هایی همچون عدالت، شفقت و همدلی بازداشته است. چنین رهبرانی، نه‌تنها به گسترش نابرابری و ستم در سطح جهانی دامن می‌زنند، بلکه سلامت روانی و اجتماعی جوامع را به‌شدت تهدید می‌کنند.


۲. آرامش کاذب؛ ریشه‌های نفرت، خودخواهی و تحقیر دیگران


در سوی دیگر این بحران، گروهی از افراد در نوعی آرامش کاذب و فریبنده فرو رفته‌اند که بر پایه نفرت، تحقیر دیگران، مداخله در امور شخصی دیگران و دیگر رفتارهای مخرب بنا شده است. اینان گمان می‌کنند که با کوچک کردن و تضعیف دیگران، به آرامش و برتری می‌رسند، درحالی‌که این مسیر نه‌تنها آن‌ها را از سعادت واقعی محروم می‌سازد، بلکه جامعه را نیز درگیر بحران‌های عمیق روحی و اخلاقی می‌کند. چنین افرادی، همچون آتشی خاموش‌نشدنی، پیوسته بر تنور اختلاف، دشمنی و کینه‌توزی می‌دمند و بذر ناامیدی، افسردگی و بی‌اعتمادی را در میان مردم می‌پراکنند. این آرامش ظاهری، چیزی جز خلئی درونی و نابودی تدریجی روح انسانی‌شان نیست—خلئی که دیر یا زود در قالب افسردگی، نارضایتی و پوچی آشکار خواهد شد.


۳. فروپاشی خانواده؛ گسست ارزش‌های بنیادین اجتماعی


یکی دیگر از پیامدهای این بحران گسترده، تضعیف و فروپاشی نهاد خانواده است. در گذشته، روابط خانوادگی بر اساس عشق، درک متقابل و احترام بنا شده بود، اما امروزه در بسیاری از جوامع، این پیوندها به میدان نزاع‌های بی‌پایان، سوءتفاهم‌های عمیق و گسست‌های جبران‌ناپذیر بدل شده‌اند.


عوامل مؤثر بر فروپاشی خانواده‌ها:


سبک زندگی فردگرایانه و کاهش تعاملات انسانی


افزایش مشغله‌های اقتصادی و فشارهای مالی


گسترش افسارگسیخته فضای مجازی و کاهش ارتباطات واقعی


تغییر در الگوهای تربیتی و فاصله میان نسل‌ها


خانواده‌ای که در آن محبت کمرنگ شود و گفت‌وگو جای خود را به بی‌توجهی بدهد، به بستری برای تولید و بازتولید ناهنجاری‌های روانی و رفتاری بدل خواهد شد—امری که در نهایت کل جامعه را در بر خواهد گرفت.


۴. مدیریت جمعیت و شیوع ویروس‌های ساختگی


در کنار بحران‌های روانی و اخلاقی، یکی از تهدیدهای خاموش و مرگبار دیگر، تولید و انتشار ویروس‌های دست‌ساز توسط انسان‌هایی است که با بهره‌گیری از فناوری‌های پیشرفته و حمایت‌های مالی بی‌پایان، اقدام به مدیریت جمعیت جهانی می‌کنند. این ویروس‌ها، که گاه در پوشش بیماری‌های همه‌گیر ظاهر می‌شوند، نه‌تنها سلامت جسمانی انسان‌ها را به خطر می‌اندازند، بلکه به تشدید بحران‌های روانی و اجتماعی نیز دامن می‌زنند. افراد جوامع، در اثر چنین تهدیداتی، دچار استرس، افسردگی، بی‌حالی، ناامیدی و کاهش انگیزه برای زندگی می‌شوند، که در نهایت، به نفع نظام‌های سلطه‌گر خواهد بود.


۵. ضرورت اقدام جهانی؛ پیش از آن‌که دیر شود


ریشه‌یابی این بحران چندوجهی، نیازمند پژوهش‌های گسترده در حوزه‌های روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و علوم رفتاری است. فشارهای اقتصادی، شکاف‌های اجتماعی، تغییر سبک زندگی، کاهش تعاملات انسانی و گسترش فضای مجازی از جمله عوامل کلیدی در شکل‌گیری این بحران هستند. اما آنچه بیش از همه اهمیت دارد، تدوین راهکارهایی علمی و عملی برای بازگرداندن تعادل، آرامش و اخلاق‌مداری به جوامع است.


در جهانی که اکثریت انسان‌ها به فناوری‌های پیشرفته مجهز شده‌اند و کشورهای قدرتمند، بیش از ۱۲۷۰۵ بمب هسته‌ای در اختیار دارند، هیچ تضمینی برای بقا، امنیت و صلح پایدار وجود ندارد. جهان بیش از هر زمان دیگری نیازمند یک کمپین جهانی، فراگیر و عملی است—کمپینی که در تمام عرصه‌های زندگی بشری اجرا شود و با بسیج تمامی ظرفیت‌های علمی، فرهنگی و اجتماعی، برای مقابله با این بحران عظیم و کشنده گام بردارد.


نتیجه‌گیری


اگر این روند همچنان ادامه یابد و بشریت در برابر این بحران سکوت اختیار کند، فجایعی در راه خواهند بود که نه‌تنها جبران‌ناپذیر، بلکه غیرقابل پیشگیری خواهند بود. انسان، که روزگاری وارث زمین و نگهبان ارزش‌های متعالی بود، به تدریج به دشمن خود بدل خواهد شد، و این کره خاکی، که می‌توانست مهد عشق، صلح و همبستگی باشد، به میدان جنگی بی‌پایان و مخروبه‌ای از روح‌های فرسوده و ذهن‌های بیمار تبدیل خواهد شد.


اما شاید هنوز فرصتی باقی باشد...

شاید هنوز بتوان مسیر را اصلاح کرد، اما این اصلاح به تعهد، آگاهی و همبستگی تمام بشریت نیاز دارد.

۱۴۰۳ بهمن ۹, سه‌شنبه

عقل و اراده: نویسنده احمد محمود امپراطور

 


عقل و اراده:

عقل و اراده دو رکن اساسی در شکل‌گیری و شناخت رفتار انسان‌ها هستند که به‌طور مستقیم در فرآیند تصمیم‌گیری‌ها، انتخاب‌های فردی و اجتماعی و همچنین در رسیدن به اهداف و آرمان‌های شخصی و جمعی تأثیرگذارند. 


عقل به معنای توانایی تحلیل دقیق اطلاعات، درک عمق مسائل و حل آن‌ها از طریق تفکر منطقی و استدلالی است که به فرد این امکان را می‌دهد تا با در نظر گرفتن تمام جوانب یک مسئله، بهترین تصمیم ممکن را اتخاذ کند. 


این قدرت تحلیلی به انسان اجازه می‌دهد تا واقعیت‌ها را با دقت بررسی کرده و از بین گزینه‌های مختلف، به انتخابی صحیح دست یابد.


در کنار عقل، اراده نیز نقشی بی‌بدیل در فرایند تصمیم‌گیری ایفا می‌کند.

 اراده به نیروی درونی اطلاق می‌شود که انسان را به سوی عمل و اقدام سوق می‌دهد. 

اراده به معنای قدرت غلبه بر تمایلات آنی، مقاومت در برابر وسوسه‌ها و موانع، و استمرار در پیگیری اهداف بلند مدت در شرایط سخت و دشوار است.

 بدون وجود این نیروی ارادی، حتی با داشتن عقل و دانش کافی، تحقق اهداف عالی انسانی ممکن نخواهد بود.


این دو، وقتی در کنار یکدیگر عمل کنند، به‌طور قابل توجهی توانایی فرد را در دستیابی به پیشرفت‌های فردی، رشد اخلاقی، تحقق آرمان‌های شخصی و همچنین ایجاد تحول در جامعه تقویت می‌کنند. 


عقل و اراده در تعامل با یکدیگر به انسان این قدرت را می‌دهند که در مواجهه با مشکلات و چالش‌ها، همچنان به پیشرفت و شکوفایی ادامه دهد. 


بنابراین، این دو مؤلفه نه‌تنها پیشرفت فردی و اجتماعی را 

ممکن می‌سازند، بلکه در ایجاد تمدن‌های بشری، تحولات علمی 

و فرهنگی و همچنین ارتقای سطح زندگی انسان‌ها 

نقشی کلیدی دارند.

نویسنده: احمد محمود امپراطور 

۱۴۰۳خورشیدی 

#عقل 

#اراده

۱۴۰۳ بهمن ۸, دوشنبه

واقعیت تلخ و جان‌سوز این است که کارد از استخوان مردم این سرزمین بسیار فراتر رفته

 


واقعیت تلخ و جان‌سوز این است که کارد از استخوان مردم این سرزمین بسیار فراتر رفته و زخم‌هایی که روزگاری تنها در جسم‌های شکسته نمایان بودند، اکنون به عمق قلب‌ها و جان‌های خسته نفوذ کرده‌اند.

 این زخم‌ها دیگر صرفاً بر جسم‌ها محدود نمی‌شوند؛ بلکه به گونه‌ای دردناک‌تر، قلب‌ها و روح‌ها را شکافته و هر لحظه، آتشی خاموش‌ناشدنی را در درون انسان‌ها شعله‌ور می‌کنند. 

دردهایی سهمگین و زخم‌های بی‌درمان، همچون طوفانی بی‌پایان و وحشی، همه‌چیز را در هم کوبیده و آرامش را به افسانه‌ای دوردست و دست‌نیافتنی بدل کرده‌اند؛ گویی آرامش، مفهومی است که هیچ‌گاه در این خاک مجال ظهور نخواهد یافت. 

رنج نه تنها بر شانه‌ها سنگینی می‌کند و قامت‌ها را خم کرده است، بلکه همچون زهری کشنده، در رگ‌هایمان جاری است و هر روز ذره‌ای از وجودمان را به سوی نیستی می‌کشاند.

 امیدهایی که روزگاری مانند شعله‌ای گرمابخش دل‌های ما بودند، اکنون در ظلمت مطلق گم شده‌اند و چیزی جز خاکستر سرد ناامیدی از آن‌ها باقی نمانده است. 

گویی آسمان زندگی ما برای همیشه از نور محروم شده و تنها شبِ بی‌پایانی است که بر ما سایه افکنده است.

ما، غم‌زده‌ترین مردمان این جهان، به مانند سایه‌هایی بی‌رمق و خسته، در گردبادی از اندوه، پریشانی و اضطراب سرگردانیم.

 گویی زمین و زمان سوگند خورده‌اند تا آخرین بارقه‌های شادی و آرامش را از ما بربایند و ما را در چنگال سرنوشت تلخ و بی‌رحم رها کنند؛ سرنوشتی که هیچ‌گاه برایمان جز رنج و عذاب ارمغانی نداشته است. 

سایه‌ای سیاه و سنگین، همچون شبحی از عذاب و یأس، بر سر این ملت گسترده شده و نور را از دیدگانمان دزدیده است. 

این سایه سیاه، گویی ابرهایی از غم و اندوه است که هیچ نسیمی نمی‌تواند آن را کنار بزند، هیچ بارانی نمی‌تواند آن را بشوید، و هیچ طلوعی نمی‌تواند آن را بشکند.

 دیگر هیچ صدای نجات‌بخشی از دوردست‌ها به گوش نمی‌رسد؛ تنها زمزمه‌ی بغض‌هایی که در گلو خفه شده‌اند و اشک‌هایی که هرگز مجال جاری شدن پیدا نمی‌کنند، در این سکوت مرگ‌بار طنین‌اندازند.

 گویی این سکوت، خود فریادی از عمق رنج و ناامیدی است که به گوش هیچ‌کس نمی‌رسد.

در میان این دریای بی‌کران و توفانی از درد، یأس، و ناامیدی، تنها تکیه‌گاه و ملجأ ما، بارگاه بی‌کران و رحمت خداوند متعال است؛ خدایی که به گوشه‌گیرترین اشک‌ها و بی‌صدا‌ترین ناله‌ها نیز گوش می‌سپارد و ناله‌هایی که حتی انسان‌ها توان شنیدنشان را ندارند، در درگاه او به فریادی بلند تبدیل می‌شود.

 تنها اوست که می‌تواند این آوار سنگین و خردکننده را از دوشمان بردارد و نوری تازه در دل تاریکی بی‌پایانمان بیفروزد. در جهانی که هیچ دستی برای یاری به سوی این ملت دراز نمی‌شود، هیچ صدایی برای امید دادن به گوش نمی‌رسد و هیچ چراغی برای نشان دادن مسیر روشن نمی‌شود، تنها امیدمان به لطف و رحمت بی‌انتهای اوست؛ خدایی که قدرتش فراتر از تمامی طوفان‌ها و تمامی رنج‌هاست و تنها نسیم شفقت او می‌تواند این غبار سیاه و سنگین را از آسمان زندگی‌مان بزداید.

اما آیا این غبار، این سایه‌ی مرگبار، و این شب تاریک هرگز به پایان خواهد رسید؟ 

آیا این ملت، که زیر آوار سنگین زخم‌های بی‌درمان و دردهای بی‌پایان مدفون شده‌اند، روزی بار دیگر طلوع آرامش و نور را خواهند دید؟ 

خدایا! در میان این همه ناامیدی، رنج، و سیاهی، آیا هنوز بارقه‌ای از امید باقی مانده است؟ 

آیا هنوز سحرگاهی در پس این شب بی‌پایان نهفته است؟ 

یا این ملت برای همیشه در گرداب سرنوشت تلخ خویش گم شده‌اند؟

 خدایا! تویی که قادر مطلقی، تویی که توان شکستن تمامی سدهای ناامیدی را داری، آیا هنوز نگاهی به این ملت دردمند خواهی داشت؟ 

تنها نسیم رحمت توست که می‌تواند این دریای طوفانی را آرام کند و این خاک خسته از رنج را به بهاری تازه بازگرداند.

نویسنده: احمد محمود امپراطور 

۱۴۰۳خورشیدی 

The bitter and heartbreaking reality is that the suffering of the people of this land has far exceeded its limits.


The bitter and heartbreaking reality is that the suffering of the people of this land has far exceeded its limits.

 Wounds that once appeared only on broken bodies have now penetrated deep into the hearts and weary souls. 


These wounds are no longer confined to the physical; rather, in a more painful way, they have torn through hearts and spirits, igniting an unquenchable fire within. 

Heavy pains and incurable wounds, like an endless and savage storm, have shattered everything, turning peace into a distant and unattainable legend.


 It seems that tranquility is a concept that will never find a chance to emerge in this soil. 

The anguish not only weighs on shoulders, bending them under its burden, but also flows through our veins like a lethal poison, pulling us closer to annihilation each day.


 Hopes that once warmed our hearts like a comforting flame are now lost in utter darkness, leaving nothing behind but the cold ashes of despair. 


It feels as though the sky of our lives has been forever deprived of light, leaving us under an eternal night that casts its shadow over us.


We, the most sorrowful people of this world, resemble faint and weary shadows wandering aimlessly in a whirlwind of grief, confusion, and anxiety. 


It seems as if the earth and time themselves have vowed to snatch away the last rays of joy and peace from us, abandoning us to the clutches of a bitter and merciless destiny—a destiny that has never offered us anything but suffering and torment.


 A heavy, dark shadow, like a specter of misery and despair, has spread over this nation, stealing the light from our eyes.

 This dark shadow is like clouds of sorrow that no breeze can dispel, no rain can cleanse, and no dawn can break.


 No voice of salvation can be heard from afar anymore; only the whispers of suppressed sobs and tears that never find a chance to flow echo through this deadly silence.


 This silence itself feels like a cry from the depths of suffering and despair that reaches no ears.


Amid this boundless sea of pain, despair, and hopelessness, our only refuge and solace is the infinite mercy of the Almighty God—a God who listens even to the most hidden tears and the faintest cries, transforming them into a loud call in His presence. 


Only He can lift this crushing and overwhelming burden off our shoulders and cast a new light into our endless darkness.


 In a world where no hand extends to help this nation, no voice offers hope, and no lamp lights the path forward, our only hope lies in His boundless grace and mercy. 


A God whose power surpasses all storms and all suffering, and only the breeze of His compassion can lift this heavy, black dust from the sky of our lives.


But will this dust, this deadly shadow, and this dark night ever come to an end? 


Will this nation, buried under the heavy rubble of incurable wounds and endless pain, ever witness the dawn of peace and light again? 


O God, amidst all this despair, suffering, and darkness, is there still a glimmer of hope left? 


Is there still a dawn hidden beyond this endless night? 


Or has this nation forever lost itself in the whirlpool of its bitter fate?


 O God, You, the Omnipotent, You who can break all barriers of despair—will You still look upon this distressed nation? 


Only the breeze of Your mercy can calm this turbulent sea and bring this weary land, burdened by suffering, to a new spring.


Author: Ahmad Mahmood Imperator 

.Translated by: Eileen.D