۱۴۰۴ فروردین ۷, پنجشنبه

لیلة القدر بیدار شدن است نه بیدار ماندن!

Ahmad Mahmood Imperator


 

#لیلة_القدر بیدار شدن است نه بیدار ماندن!


شب قدر، شب برداشته‌شدن حجاب‌هاست؛ شبی که فاصله خاک و افلاک رنگ می‌بازد و درهای غیب به روی دل‌های بیدار گشوده می‌شود.

 در این شب، نه زمان قید دارد و نه مکان، که همه چیز در نور بی‌کران الهی محو است.


فرشتگان با کاروانی از نور، بر جان‌ های صاف و دلباختگان فرود می‌آیند.

 دفتر قضا و قدر در دستان ملائک است و سرنوشت‌ها به قلم حکمت ازلی نوشته می‌شود. 

سالکِ راه، در این شب بندهای نفس را می‌گسلد و سبک‌بار، از حصارهای دنیا و گناه رها می‌گردد. 

هر ذکری نغمه‌ای است از بربط عشق که در گوش هستی طنین می‌افکند، 

و هر اشکی، مرواریدی است که بر دامان مقربان می‌درخشد.


زمین و آسمان، کوچک و بزرگ، همه به هم گره می‌خورند. 

دل عاشق، چون مرغی رها شده از قفس جهل، پر در پر فرشتگان می‌زند

 و رو به آشیانه قرب می‌رود. 

در سکوت رازناک این شب، نغمه بازگشت در گوش جان شنیده می‌شود؛ 

همان صدای آشنا که می‌فرماید:


«ارجعی الی ربکِ راضیة مرضیة»

خشنود و خداپسند به سوى پروردگارت بازگرد.


پس دل را با اشک توبه بشوی، بند تعلقات را بگسل، که نسیمی از باغستان مهر الهی جانت را به سرمنزل نور برساند.


یا ربّ! امشب که درهای فیض بی‌پایانت گشوده و ملکوت، چراغان از نور حضور توست، دل‌های ما را از غبار تیرگی و پرده‌های غفلت بزدای. 

ما را از بندهای سنگین نفس برهان و به کاروان سبک‌بالان وصال ملحق کن؛ 

در شمار آن دل‌آگاهانمان آور که جان‌شان در شعاع قرب تو آرام گرفته و از جام معرفتت سیراب شده‌اند.


ای ساقی ازل! نصیب ما کن جرعه‌ای از آن باده ای طهور که جان را زنده و دل را از خود بی‌خود سازد. 

ما را اهل بیداری کن، تا ذکر نامت در جان‌ مان چون نغمه‌ای بی‌پایان طنین اندازد. 

بر دل‌های شکسته و توبه‌پذیر ما، بارانی از لطف و رحمت فرو فرست؛ دست‌های تهی ما را به فضل بی‌کرانت لبریز گردان، و ما را در حریم خلوت‌ نشینان مهر خویش جای ده.

یا ارحم الراحمین!

نویسنده: احمد محمود امپراطور

پنجشنبه ۱۴۰۴/۱/۷ خورشیدی 

۱۴۴۶/۹/۲۶ هجری قمری

#رمضان 

#شب_قدر 

#مطالب

۱۴۰۴ فروردین ۵, سه‌شنبه

شب حریم اسرار و آستانه‌ی الهام

 



شب حریم اسرار و آستانه‌ی الهام

شب، حریم اسرار و آستان قدس الهام است، 

قلمرویی که در سکوتش، روح به بلندای افلاک عروج می‌کند 

و در ظلمتش، شعله‌های اشتیاق، فروزان‌تر از اختران می‌درخشند.

 هنگامی که جهان در ژرفای آرامش فرو می‌رود 

و زمان در ساحت سکوت متوقف می‌گردد، 

جان‌ های بصیر از حجاب‌ های روزمرگی عبور کرده

 و در اقیانوس بی‌کران معنا، غوطه‌ور می‌شوند. 

در این خلوتگاه قدسی، حقیقت با لطافت واژه‌ها تجلی می‌یابد 

و ادراک در بارگاه شب به کمال می‌رسد.


من نیز در سایه‌سار شب‌های جاودانه، از قید و بند عالم خاکی 

رهایی یافته و به آستانه‌ی معرفت پای نهاده‌ام.

 در خلوتی که آسمان، سرود حضور می‌خواند 

و ستارگان، رازهای ازلی را زمزمه می‌کنند،

 با قلمی برخاسته از جوهر عشق، سرنوشت محبت را بر الواح زمان حک کرده‌ام. 

در هر شب، نوری از سرچشمه‌ی ادراک در جانم طلوع می‌کند 

و در شعاع آن، جهان را از پنجره‌ای دیگر به نظاره می‌نشینم. 

در همین سکوت متبرک و آگاهی بی‌کران، 

ناله‌ی دلدادگان را به زبان حقیقت سروده‌ام و فریاد مظلومان را شجاعانه در هیئت نثر و نظم، به گستره‌ی هستی سپرده‌ام.


سپاس بی‌حد معبود را که در این تیرگی‌های شبانه، قلب و ذهنم

 را از خورشید مهر و معرفت منور ساخته است. 

آن‌گاه که اختران در طاق کبود آسمان می‌درخشند، دل من در ژرفای تفکر بیدار است. 

آنچه در تابش روز پنهان می‌ماند، در حریم شب بر من مکشوف می‌گردد. هر خاموشی، آوایی از حقیقت را در وجودم بیدار می‌کند

 و هر تیرگی، نوری را در ژرفای جانم می‌افروزد.


بی‌شک، شب برای من حریم قدسی و فرصتی بی‌بدیل بوده است؛

 تا اندیشه‌هایم را در آسمان خیال پرواز دهم، 

عواطفم را در ساحت کلمات ابدی سازم و در فراسوی مرزهای 

عالم خاکی، حقیقت را جست‌وجو کنم. 

در این خلوتگاه آسمانی، با دلی آکنده از محبت و چشمی بینا 

به افق‌های معنا، اسرار هستی را در آیینه‌ی سخن منعکس ساخته‌ام. 

حقیقت را در آغوش واژه‌ها زنده کرده‌ام و نغمه‌ی خاموش دل‌های شکسته را با طنین عشق در گستره‌ی شب طنین‌انداز نموده‌ام.

با مهر و عشق

احمد محمود امپراطور

سه شنبه 05 حمل 1404 خورشیدی

۱۴۰۴ فروردین ۲, شنبه

چه میشود که بیایی بهارِ من باشی

چه میشود که بیایی بهارِ من باشی

مه و ستاره و خورشید و یارِ من باشی 

در اُستان دلم میکنم مکانت را

به فرش سرخ جگر افتخارِ من باشی

تو بلبلی و به هر جا بهار ناله کنی

تو باغ یاسمن و لاله زارِ من باشی 

بغل کنم به هوای تو من خیالاتم 

بهشت و دار جهان و دیارِ من باشی

به شور پیرهنت عطرِ عشق ارزن کن

سکون وسوسه ای بی‌قرارِ من باشی

تو آیی سال نو آید تو آیی عید شود

تو نازنین خوشی روزگارِ من باشی

قدم گذار به چشمانِ خسته از هجران 

که فصلِ آخرِ چشم انتظارِ من باشی 

تو سال هاست به محمود سوژه‌ای جانم

تو بهترین ز هزاران هزارِ من باشی 

--------------

جمعه اول حمل 1404 خورشیدی

که برابر میشود به 21 مارس 2025 میلادی  

سرودم 

احمد محمود امپراطور

۱۴۰۴ فروردین ۱, جمعه

Blessed be the arrival of Spring!


 

Blessed be the arrival of Spring!


Greetings to Spring, greetings to all spring-hearted souls!


In the name of the One and Only, the Wise Creator of the universe, the One who adorned the scroll of creation with the seal of Spring, breathing the breeze of renewal into the tablet of souls;


Now that once again, the azure heavens have shed their wintry cloak and donned the emerald and golden adornments of Spring, and the year 1404 Solar Hijri has magnificently stepped into the realm of existence, I seize this precious moment to extend, with a heart brimming with pure love and sincere affection, a warm, genuine, and heartfelt greeting to my dear ones.


To my esteemed family, virtuous companions, cherished and noble friends, honorable fellow countrymen, and kindred spirits across every corner of this vast land who are devoted to Nowruz—this ancient, sun-like tradition—I humbly say:


May the glory and radiance of Nowruz grace your souls and your world. May your hearts be ever springlike, your moments sweet, your spirits serene, and your days filled with joy and prosperity.


Nowruz, this radiant gem in the treasury of culture and history, transcends the mere changing of seasons; it is a mirror reminding us of the clarity of spirit, freshness of thought, and purity of intent.

Spring, the eternal minstrel of renewal, arrives to wash away the dust of staleness from our beings and once more adorns the soul and the world with melodies of love and hope.


In this season of blossoming, from the depths of my heart, I wish that the year ahead be filled with happiness, wisdom, justice, generosity, honor, and worthiness for all my loved ones—a year where the darkness of resentment transforms into the light of friendship, and hands are clasped warmly together.


May the table of your life be ever abundant, your hearts at peace, your ambitions lofty, and the horizons of your existence ever illuminated with light, blessings, comfort, and pride.


A joyous Nowruz and a soul-refreshing Spring to you and your loved ones; May you, like the verdant branches, forever remain tall, gracious, and flourishing in the course of time.

With vernal affection, 

Ahmad Mahmood Imperator 

Translated by: Sara.D

#nawroz 

#HappyNewYear 

#spring

۱۴۰۳ اسفند ۳۰, پنجشنبه

مقدم بهار 1404 خورشیدی خجسته باد!

 


مقدم بهار خجسته باد! 

بدشت عشق من هر سال منتظر هستم 

که همچو لاله برون آیی و بهار کنیم

---

درود بر بهار، درود بر جان‌های بهاری


به نام یگانه دانای گیتی‌آفرین، آن که دفتر آفرینش را به مُهر بهار مُزیّن ساخت و در گردش روزگار، نسیم نوزایی را در لوح جان‌ها دمید؛


اکنون که بار دیگر چرخ کبود، جامه زمستانی از تن برکنده و به زیور سبز و زرین بهار آراسته شده است و سال ۱۴۰۴ خورشیدی با شکوهی تمام‌عیار گام بر عرصه گیتی نهاده، فرصت را مغتنم می‌شمارم تا با دلی سرشار از مهر و صفای ناب، آکنده از خلوص و بی‌آلایشی، درودی صمیمانه و تهنیتی فاخر و بی‌ریا به عزیزانم تقدیم دارم.


به خانواده بزرگوارم، یاران نیک‌خوی، دوستان گرانمایه و فرهیخته، هم‌میهنان ارجمند و همزبانان فرخنده‌سرشت که در هر کران این پهنه خاکی زیست می‌کنند و به نوروز، این آیین کهن‌سال و آفتاب‌گون، دل بسته‌اند، خاضعانه می‌گویم:


فرّ و فروغ نوروز بر جان و جهان‌تان سایه‌گستر، دل‌هایتان بهاری، کامتان شیرین، روانتان آرام، و روزگارتان سرشار از فرخندگی و شادکامی باد.


نوروز، این گوهر تابناک گنجینه فرهنگ و تاریخ، فراتر از دگرگونی فصل‌هاست؛ آیینه‌ای است که زلالی روح، طراوت اندیشه، و پاکی نیت را به یادمان می‌آورد. 

بهار، نغمه‌سرای همیشگی نو شدن است؛ می‌آید تا غبار کهنگی از جان‌ها بشوید و بار دیگر جان و جهان را به نغمه مهر و امید آراسته سازد.


در این موسم شکوفایی، از ژرفای وجود، آرزو دارم که سال پیشِ‌رو، سرشار از نیک‌بختی، دانایی، داد و دهش، شکوه و شایستگی برای همه عزیزان باشد؛ سالی که در آن تیرگی کینه به روشنی دوستی بدل شود، و دست‌ها به گرمی فشرده گردد.


باشد که سفره زندگی‌تان گسترده، دل‌های‌تان آرام، همّت‌تان بلند، و همواره آفاق زیست‌تان مملو از نور، برکت، آسایش و سرافرازی گردد.


نوروز خجسته و بهار جان‌نواز بر شما و عزیزانتان مبارک باد؛

بادا که هماره چون شاخساران سرسبز، بر قامت زمانه سایه‌گستر و سرافراز بمانید.

با مهر بهاری 

شاعر و نویسنده: 

احمد محمود امپراطور

۱۴۰۳ اسفند ۲۸, سه‌شنبه

از غبار خاک تا افلاک عشق

از غبار خاک تا افلاک عشق:



در پهنه‌ی بی‌انتها و سکوت ژرف آفرینش، آن دم که انسان چشمان جان را از خواب فراموشی می‌گشاید و پرده‌های سنگین غفلت را یکی‌یکی از آیینه‌ی دل می‌زداید، نسیمی از عالم قدس بر باغ جانش می‌وزد و افق‌های نادیده، پیش چشم دل، گشوده می‌گردد. 

در آن لحظه‌ی ناب، انسان درمی‌یابد که وجودش بازیچه‌ی حادثه و اسیر باد و خاک نیست، بلکه شراره‌ای از آتش جاودان حقیقت در نهاد او افروخته شده؛ نوری از سرچشمه‌ی ازلیت که از اقیانوس بی‌کران رحمت الهی در پیاله‌ی وجودش ریخته‌اند.

این انسانِ به ظاهر خاک‌نشین، حامل رازی ملکوتی است؛ رازی که فرشتگان از دریافت آن عاجزند و آسمان‌ها در برابر آن سر به تعظیم فرو می‌آورند. 

هرگاه که زنجیر تعلقات دنیایی از پای جان فرو افتد و دلبستگی‌های فانی به کناری نهاده شود، در پس این قالب خاکی، جلوه‌ای از حقیقتی بی‌پایان رخ می‌نماید. 

آدمی درمی‌یابد که خشت و گل وجودش تنها نقابی است بر سیمای نوری که از مشرق ازل بر دلش تابیده.

این سیر، سفری است از ظلمت‌سرای ناسوت به آستان قدس، از غوغای غفلت به آرامش وصال. 

سفرنامه‌ای است از خود تا خدا، از منیّت تا نیستی، تا جایی که سالک، در آغوش بی‌کرانه‌ی رحمت، قطره‌ای از اقیانوس وحدت گردد و از مستی ساغر وصل، جرعه‌ای از بقاء بنوشد.

سپاس و ستایش بی‌پایان شایسته‌ی آن معمار بی‌همتایی است که از خزانه‌ی بی‌پایان قدرت خویش، قطره‌ای هستی بر کویر عدم چکاند و با دم مسیحایی اراده‌اش، آفتاب خلقت را از پس حجاب عدم برآورد. 

همان خالقی که با قلم صنع بی‌نظیرش، نگین آفرینش را بر انگشت هستی نهاد و با نفخه‌ی روحانی‌اش، جان را در کالبد خاکی دمید تا مشتی غبار، منزلگاه نور گردد و لانه‌ی شعور سرمدی شود.

او که دل انسان را آیینه‌خانه‌ی تجلیات لایزال ساخت و جان را میدان عنایت‌های بی‌کرانه.

 هر ذره از وجود انسان پژواکی از نغمه‌ی ربانی، و هر نفسش دم مسیحایی از عالم قدس است.

 آن دانای حکیم که رشته‌ی هستی را با تارهای مهر و حقیقت در هم تنید، و انسان را گل سرسبد گلزار خلقت، مایه‌ی مباهات فرشتگان، و نشانه‌ی کمال خویش گردانید.


درود بی‌پایان بر آن ماه‌روی هدایت، پیام‌آور مهر و محبوب جان‌ها، که با جام یقین، دل‌های غبارگرفته را صیقل داد و جان‌های در بند را به سرچشمه‌ی هدایت فراخواند. 

آن جان‌فروز که با مشعل معرفت، شب‌های تیره‌ی جهل را روشن ساخت و با نسیم عشق، گلزار دل‌ها را شکوفا نمود. 

او که با کلام آسمانی‌اش، پرده‌های جهل را درید و راه بندگی و دلدادگی را پیش پای بشریت نهاد.


بدان ای سالک طریق حقیقت! 

که روح تو شراره‌ای از مشعل ازلی است؛ شعله‌ای که از افق بی‌کران حقیقت برخاسته و در قفس ناسوت، در حسرت پرواز به مأوای نخستین خویش بی‌قرار است. 

این گوهر نایاب که در تار و پود وجودت نهاده‌اند، ودیعتی است که از ملکوت به امانت گرفته‌ای؛ تاج کرامتی که از خزانه‌ی قدس بر فرق انسان نهاده شده و پرتوی از خورشید بی‌زوال در ژرفنای جانت تابیده است.


اما این کالبد خاکی، خانه‌ای است ناپایدار و سایه‌ای است گذرا؛ سرایی که در معرض طوفان حوادث، همواره لرزان و رو به زوال است. 

آن‌که راز جان را دریابد و غبار وابستگی‌های فانی را از آینه‌ی دل بزداید، می‌داند که این شعله‌ی سرمدی اگر از بند زنجیرهای دنیا رها گردد، از ساغر وحدت، شراب بی‌خودی خواهد نوشید؛ و در خلوت دل، خویشتن را فانی خواهد ساخت تا در محضر معشوق جاودانه گردد.

آری، روح آدمی نوری است از آفتاب حقیقت که بی‌قرار دیدار است. 

خوشا آن دل بیدار که آیینه‌ی وجودش را از زنگ هوا و هوس صیقل دهد، و پروانه‌وار، گرد شمع جمال دوست بسوزد تا در مسیر فنا، به منزلگاه بقاء جاودانه رسد.

رستگار آن است که قدر این ودیعت ربانی را بداند، گوهر جان را به بهای زنجیرهای خاک نفروشد و دست در دامن راهنمایی آگاه سپارد. 

قدم در وادی سیر و سلوک نهد، تا پرده‌ها از پیش چشم جان کنار رود، نقاب‌ها یکی‌یکی فرو افتد و در میخانه‌ی عشق، ساغر وصال از دست ساقی ازل بنوشد. تا در بارگاه انس، مأوای جاودانه‌ی خویش را باز یابد.

ای مسافر این کاروانسرای فانی! 

دریاب که آنچه ماندگار و جاویدان است، نه این قالب خاکی، بلکه شراره‌ی فروزان روح است.

 پس بکوش که دل خویش را از زنگار دلبستگی‌های فانی بزدایی و در آغوش مهر بی‌کران الهی، آرام گیری.

سعی کن نقاب‌ها را یک‌یک فروگذاری، از غوغای کثرت برهی و به خلوت وحدت گام نهی. آنگاه، در آستان بی‌نهایت حقیقت، خود را آن‌گونه خواهی دید که پیش از هبوط به این خاکدان بودی:

 نوری بی‌حجاب، روحی بی‌مرز، و قطره‌ای که با اقیانوس یکی شده است.

پروردگار بی‌همتا!

آغاز و انجام هستی به اشارت توست و جان‌ها در قبضه‌ی مهر و حکمت تو سیر می‌کنند. 

دل‌های ما را از زنگار غفلت پاک گردان و آیینه‌ی وجودمان را به نور معرفتت صیقل ده. 

ما را از وابستگی‌های فانی برهان و در سایه‌سار رحمت بی‌کرانت پناه ده. بینایی عطا کن تا جمال بی‌مثالت را در هر ذره ببینیم 

و گوشی ده که ندای حق را از پسِ هر حادثه بشنویم. 

توفیق ده که ودیعت نورت را پاس داریم و در مسیر عشق و فنا، به لقای تو برسیم. 

شعله‌ی جانمان را خاموش مگردان و در وادی حیرت، دست‌گیر ما باش. 

ما را از خود، از منیّت، از غفلت، از هر آنچه میان ما و تو حجاب است، رها فرما تا چون پروانه‌ای سوخته در آتش عشق تو، از خود بگذریم و در دریای بیکران وصالت غرق شویم.

آمین رب العالمین

با مهر و فروتنی

نویسنده: احمد محمود امپراطور

۱۴۰۳ اسفند ۲۲, چهارشنبه

حکایت بلند فرومایگان: از اوج وهم تا حضیض نابودی

 

Ahmad Mahmood Imperator

آنان که از گوهر اصالت و جوهر شرافت تهی‌اند، اگر هزار جامه‌ی فضل و فرزانگی بر تن کنند، 

بر بلندای جبروت و اقتدار جلوس نمایند، یا خزائن عالم را به چنگ آورند، از زندان طینتِ خویش گریزی نخواهند یافت.

 عظمت را نه به جلال و شکوه می‌توان سنجید، نه به زخارف دنیا، و نه به علمی که در کوره‌راه‌های دنائت، آتش‌افروز شرارت گردد.

 شکوه راستین، در بلندی همت، صلابت اندیشه و طهارت جان نهفته است، نه در زرق‌وبرقِ قدرتی که بر دوش وهم و تزویر استوار باشد.


فرومایگان، چنان ماران زهرآلودند که اگر به سندس و استبرق پیچیده شوند، از نیشِ ذاتی‌شان کاسته نخواهد شد. 

اگر بر سریرِ سلطه تکیه زنند، عدالت را به مذبح خودکامگی می‌برند؛ اگر به زر و سیم دست یابند، آن را جز در مسیر تباهی و تبه‌کاری صرف نمی‌کنند؛ و اگر به علم آراسته گردند، از آن شمشیری برای فریب و مکر می‌سازند. 

اینان نه طلایه‌داران فضیلت‌اند، نه پیشاهنگان معرفت، که در سایه‌ی حیله و ریا، شالوده‌ی اخلاق را سست می‌کنند و خرمن ارزش‌های انسانی را به تندباد هلاکت می‌سپارند.


حضور چنین عناصر تباه‌سرشت در پیکره‌ی اجتماع، همچون طوفانی است که اساس انسانیت را در هم می‌شکند و خرابه‌ای از امید و آرزو بر جای می‌نهد. 

هرچه بر گستره‌ی قدرتشان افزوده شود، دامنه‌ی فساد و دهشت‌افکنی‌شان ژرف‌تر خواهد شد.

 نه مرهمی بر زخم‌های عمیق بشری‌اند، نه فروغی در ظلماتِ اندوه، که چونان سایه‌های وهم و نکبت، روشنی را می‌بلعند و تیرگی می‌پراکنند.

اما تاریخ، این داور بی‌طرف و حقیقت‌گویِ روزگاران، همواره شهادت داده است که نه تاجِ سلطنت، خسیسان را به بزرگی می‌رساند، نه سیم و زری که در چنگال آزمندی فشرده شود، اصالت می‌آفریند، و نه قدرتی که بر ویرانه‌ی تقوا بنا گردد، دوام می‌یابد. 

آنان که از گوهرِ عزت و بلندای همت محروم‌اند، هرچه گرد آورند، جز باری گران بر دوش انسانیت نخواهند افزود، و سرانجام، در گردابی که از حرص، تزویر و ستم گسترده‌اند، خویشتن را خواهند بلعید.

 و این است فرجامِ محتومِ آنان که بر بستر نخوت و شرارت، بنای اقتدار خویش نهاده‌اند.

شاعر و نویسنده: احمد محمود امپراطور 

حوت 1403 خورشیدی