۱۴۰۵ مرداد ۲۱, چهارشنبه

خریدار است کشور می فروشند- شاعر احمد محمود امپراطور

خریدار است کشور می فروشند- شاعر احمد محمود امپراطور 

 

خریــــدار است؟ کشور می فروشند

در و دیـــــــوار و منـبر می فروشند

جمع اند در گرد خوانی خون و آتش

سر و ســــردار و لشکر می فروشند

پــدر را کشتـــــه بودن سالهـــا پیش 

کنـــون بیچــــاره مــادر می فروشند  

بــــرادر هــــا به ملک غیـــر رفتند

همین بیچــــاره خـواهر می فروشند

دو ســـه تــــا زن که دارند اندرونی  

دو ســـه تــا را به زیور می فروشند

پســـر هـا منحرف در کوچه و شهر 

سیـــه بخت گشته دختر می فروشند

مسلمـــــــان از مسلمــــانی کشیــدن  

کتــــاب الله بـــه کافــــر می فروشند 

چنـــان در شهـــوت کاذب غریق اند 

که پیـــــراهن به نیــکر می فروشند

گــل و بـــــاغ و گلستان خاک کردن

به زاغ پیــــر چــوکـــر می فروشند

سفیـــد و سبـــــز را دادن به یغمــــا 

سیــــاهی بر ستمـــــگر می فروشند

امــــان از دستِ سیاست های خـارج 

که خـــر را جای رهبـر می فروشند

یقیــــن دارم ســـر این بـد ســرشتان

که خود را جای دیــگر می فروشند 

به داد مـــــا بــــرس ای خالـــق کُل 

نمک را جـــــای شـکر می فروشند 

به محمود افتـــــرا بسیـــار بستند

جمــــع خائیــــن قلنـــدر می فروشند 

----------------------------- 

چهارشنبه ۲۲ اسد ۱۳۹۹ خورشیدی 

که برابر میشود به 12 آگست 2020 ترسایی 

سرودم 

#احمد_محمود_امپراطور

۱۴۰۵ مرداد ۴, یکشنبه

این دور دوری عشقِ مجازیست جان من

 

این دور دوری عشقِ مجازیست جانِ من 
عشقِ حقیقی را به سرِ دار می برند 
احمد محمود امپراطور 


۱۴۰۵ تیر ۲۶, جمعه

شود هامـون گلستــان از کراماتِ تماشایت

 

مخمسات احمد محمود امپراطور 

این مخمس را نثار دوستداران اشعار کلاسیک میدارم.


شود هامـــون گلستـــــان از کــراماتِ تماشایت

نــــزول آیت عشق است در طـرز سخن هایت

قیامت میکند چشم غــــزال ســـرمه آسایت

ز دل بیــــرون نگردد قامت موزون و رعنایت

سری سودایم بر سنـــگ خورد از درد سودایت

--------------------------------------------

ز اول نــــاز پــــرورد و عزیز و دلــــربا بودی

میـــــان خوبرویان خوش پسند نــازک ادا بودی

دل بشکستـــــه گان را دارو وهم مومیــــا بودی

متیــــن و با مــــروت پاکبـــــازی بی ریا بودی

بری دلــــــدادگان جنت فــــروشد حسـن زیبایت

--------------------------------------------

ز روز دیــدمت من دست را تــــا پاچه گم کردم

تفــــــاوت را میــــــان سیب تـــا آلوچه گم کردم

روان گشت بســـوی خانه راهی کوچه گم کردم

خیــــالاتی شــدم بــــام و در و دالانچه گم کردم

نســــازم کاش از بی فکـــر پیش خلـق رسوایت

--------------------------------------------

ندانم من مسلمانــــــم یا گبــــر یــــا مسیحــــایی

به دین و مذهب زرتشت یــــــا در دین بــودایی

به کیش حضرت داوود یــــــا آییــــن موســــایی

خدا میــــــگویم و در دست من الـــکل خـرمایی

به سجده تا فتــــــادم یـــادم آمد پاشنــــه ی پایت

--------------------------------------------

چه بودی و که بودی اینقدر محشر به پا کردی

مرا بیــــگانه از خود خویشتــــن را آشنا کردی

کنـــــم اقرار ای شــــوخ بلا آخــــــر بلا کردی

بیـــــاض گردنت از زیــــر چـادر برملا کردی

بری بوسیدن و عشق است رنگارنگ اعضایت

--------------------------------------------

شب تاریک من با صورت خود مــــاه کامل کن

ســــرم را روی زانوی خودت آهستــه مایل کن

برای درد بی درمـــــان من درمــــان عاجل کن

تمام خواهشـــــات قلب من با عشــق حاصل کن

به مو هایـــــم گره زن رشتـــــه زلف چلیپـــایت

--------------------------------------------

ز پیشـــم میگذری من هر دمی دیوانه تر میشم

ز عطر دامنت چون میکشـــان مستانه تر میشم

تو گرچــه از خودی اما ز خود بیگانه تر میشم

خدا میـــداند از قلبــــم که من ویــرانه تر میشم

تو نقل مجلسی بنشین بنوشـــم پیــــاله ی چایت

--------------------------------------------

شده یک مدتــــی نطقی نیــــاید در زبـــــان من

کمی بشکستـــــه و رنجور شد روح و روان من

همیــــن چند روز باشد آخــــر هـای امتحان من

حضورت سبــــز یـــــار نازنیـــن و مهربان من

بگوشم میــرسد در نیمـــــه شب آهسته نجوایت

--------------------------------------------

ز جاهل در گریز و با خردمند مست و خشنودم

لبـــم خاموش لیـــکن تا فلک پیچیـده است دودم

نبـــوغـــم در مخمـس باشـــد مانـــــده ای رودم

ز فیض شعـــر دارم عـــزت بسیــار و محمودم

مصــلا بیـــر و بار است میروم سوی کلیسایت

--------------------------------------------

جمعه 27 سرطان 1399 خورشیدی 

که برابر میشود به 17 جولای 2020 ترسایی

سرودم

#احمد_محمود_امپراطور

یادی از خاطرات آشنایی و دوستی من با

 

محمد عبدالعزیز مهجور و احمد محمود امپراطور 

یادی از خاطرات آشنایی و دوستی من با عارف بزرگ، پیر پلاس پوش نیک اندیش، بوریا نشین با دیانت، صوفی وارسته قدس اللـه روحه حضرت استاد محمد عبدالعزیز مهجور رح.!

درست ماه جدی 1388 هجری خورشیدی بود که در محفل عرس حضرت ابوالمعانی امام تفکر میرزا عبدالقادر بیدل اشتراک نمودیم 

برگزاری محفل در هوتل پرویلا صدف گرفته شده بود

پدرم طبق معمول به یکی از میز های که از قبل برایشان تعین شده بود قرار گرفتند ولی مرا آقای احمد فاروق ورکزی به صف اول سامعین رهنمای کرد، در آن لحظات حضرت استاد مهجور در پشت میز خطابه راجع به ویژه گی های حضرت ابوالمعانی 

سخن میگفت 

من غرق سیما نورانی و طرز اداء کلمات شان شده بودم ناگهان متوجه گشتم که استاد فقید چشمان شان پر اشک شده و صدای مبارکش از درد نهان و سوز سینه حکایه دارد...

وقتی مقاله تحقیقی شان تمام شد به طرف حاضرین تالار آمد و بی درنگ به طرف من راه کشید و مرا در آغوش گرفت و برای چند لحظه ای مرا چنین نگه داشت بعد با دیگران احوال پرسی کرد و در کنار من نشست.

محمد عبدالعزیز مهجور و احمد محمود امپراطور 


 بعد از چند دقیقه درنگ از جایش بلند شد تا به میز های دیگر سر بزند و مهمانان که تازه از راه رسیده اند خوش آمدید بگوید،

منم بر خواستم و همرایشان کردم.

 گفت فرزندم اسم شما چیست و فرزند کی هستید؟

گفتم صاحب من احمد محمود امپراطور هستم فرزند شیر احمد یاور کنگورچی. 

گفت درست پسر برادر و نور چشم من هستی 

گفتم بلی صاحب

گفت میدانی چرا گریستم 

گفتم نه 

گفت وقتی خودت را دیدیم به یاد و خاطر فرزند نازنینم افتادم که چند سال پیش به اثر بیماری لاعلاج از دست دادمش

او فرزند خوبی بود و قلبم را آرامش میداد فراق جانکاه او مرا زیاد افسرده ساخته است

امروز با دیدن خودت فکر کردم که در این مجلس عرفانی به برکت روح پرفتوح بیدل رح او آمده است.

گفت خودت فرزند خوانده ی من میشوی؟

گفتم اگر خداوند سعادتش رانصیبم کند بلی

گفت پس خودت فرزند دلبند و معنوی من باش

تا کم بود نور چشم از دست رفته ام را کمتر احساس کنم.

از اینجا آغاز دوستی و پدر خواندگی شان نصیب من شد.

مدت زیاد گذشت و مرا فرصتی نشد تا جویای احوال حضرت استاد شوم تا روزی از روز ها نمیدانم چند ماه ثور 1389 هجری خورشیدی بود که 

حضرت استاد را در صفحه ای اجتماعی فیسبوک دریافتم

برایشان پیام فرستادم 

محمد عبدالعزیز مهجور و احمد محمود امپراطور 


برای نوشت چه فرزندی که احوالی از بابایش ندارد

من نوشتم که :

آمدن بر سر کوی تو ضرور است مرا

پای اگر نیست بکوی تو به سر می آیم


لطفا آدرس و شماره تماس تان را برایم بنویسید

استاد شماره تماس و آدرس خود را برایم چنین نوشت.

عزیزم.!

چهاراهی زنبق،اداره حساب داری، پهلوی عزیزی بانک دفتر کار من است.

منم بدون تعلل رفتم به زیات شان 

اونجا متوجه شدم که پیام را مامور دفتر که در کنارش بوده مینوشته.

ساعتی با هم صحبت کردیم و قلمی را برایشان گرفته بودم تقدیم کردم که با کمال محبت و نوازش اجابت کردند 

و از من دعوت نمودن تا به خانه شان بیایم و بیشتر صحبت کنیم.

دیری نگذشت که دلم هوای دیدار شان را کرد  

چون بار اول بود به خانه استاد میرفتم و نمیتوانستم بی تکلف باشم 

پیش خود فکر کردم که چه ببرم تا لایق منزل استاد باشد

با خودم سه بوته از گل صدف گرفتم و به زیارت شان شتافتم

  من از طرف دختر نازنین و ادیبه شان اسما جان به حجره استاد بزرگ رهنمایی شدم 

این کلبه سقفش از نور ایمان و فرشش از بوی طهارت و زیبایی منور شده بود 

وقتی گلها را به اسما جان دادم نگاه معنی دار به طرف استاد کرد 

نگاه تیز و خرد بین استاد به بوته های گل افتاد و چشمانش پر اشک شد، 

من نگران شدم که آیا از نظر تصوف این بوته های گل قدم بد دارد یا کدام رمز و راز های در میان نهفته است، غرق فکر شدم 

استاد سرش را تکانید و گفت: 

زمانی که من در مهاجرت بودم گلهای زیاد داشتم و اموارت نگهداری اش را همان فرزند از دست رفته ام داشت و، او این گل را که خودت آورده ای زیاد 

دوست داشت وقتی بیمار شد و دکتران برای مان جواب ناامید کننده دادن ما به کابل امدیم و من 

تمامی گلها را رها کردم حتی همین گل که فرزندم دوست داشت نیز از خانه بیرون کردم

تا با دیدنش غمم تازه نگردد.

گفت امروز ببین که خداوند برایم نشان داد که هم برایت فرزند معنوی میدهم و هم همان گل را که بیرون کردی برایت هدیه میکنم

پس بدون شک عقیده کامل دارم که خودت فرزند معنوی من هستی که از طرف خداوند هدیه شده ای.

دوستان صاحبدل گفته های بسیار دارم ولی عقده ی گلو، و سرشک سوزنده مجالم نمیدهد تا بنویسم.

بلاخره به روز سه شنبه 20 سرطان 1396 هجری خورشیدی به شماره استاد تماس گرفتم 

که اسما جان جواب داد و گفت وضعیت بابه جانم چندان خوب نیست 

رفتم تا عیادت شان کنم

 واقعا از دیدن تن ضعیف و کم رقم استاد در قلب خود پنهانی گریستم.

بدست و سر و صورت شان بوسه زدم 

گفت فرزندم خوب هستی؟ خبر شدم مدتی ناجور بودی

گفتم حالا خوبم بابه جان 

بعد از گذشت چند دقیقه 

اشاره به طرف دروازه و کسانیکه در دهلیز بود، کرد و گفت 

اینها برای من چه میشوند؟

گفتم صاحب 

فرزندان و دودمان شما هستند

گفته نه نفهمیدی بچیم.

چشمانش را بست بعد از چند لحظه ی کوتاه دوباره باز کرد و گفت 

اینها وارثین مادی من هستند

و در فکر چیزی که تقسیم نشده هستند

فرزند من تو هستی 

من برای تو دعا میکنم. 

پکه ی بوریایی که نزدیک شان بود گرفتم و آرام آرام به تازه کردن هوا آغاز کردم

 استاد در حالیکه ماسک اکسیجن به دهن داشت 

چنین دعایم کرد

الهی تو هیچ گاهی خوار نشوی

الهی تو هرگز خسته و درمانده نشوی

خوبی های دارین نصیبت 

تو در روح و قلب و جان من جای داری

و تا دم دارم برایت دعای خیر میکنم

بعد گفت:

من میروم..

 برگشتنم 

حتمی نیست

برایم دعا کن

و از دعایت فراموشم نکن

خداوند ترا داشته باشد.

 چشمانش را برای چند لحظه بست 

و دوباره باز کرد 

برایم گفت میروی بچیم؟

گفتم اگر اجازه باشد.

گفت خدانگهدارت عزیز و دلبند پدر..

من هم

جبین مبارکش را 

دستان پر برکت اش را 

با نهایت درماندگی و ناتوانی 

برای بار آخر بوسیدم و 

از منزل پدر معنویم اشک ریزان بیرون شدم.

خداوند رحمان و رحیم روح آن بزرگ مرد تاریخ فرهنگ و ادب معاصر کشور و فراتر از مرز ها را تا قیام قیامت در لفافه های رحمانیتش با جمیع گذشتگان شاد داشته باشد.

یادش گرامی و نامش ستوده باد

با اندوه فراوان

#احمد_محمود_امپراطور 

دوشنبه 26 سرطان 1396 هجری خورشیدی

#کابل #افغانستان

۱۴۰۵ تیر ۲۵, پنجشنبه

حاج محمد اکرم کارگر و احمد محمود امپراطور

 

محمد اکرم کارگر  و احمد محمود امپراطور 

گاهی دوستی‌ ها و دوستان پدر، که بر پایه ای صداقت و بدون مدعا می‌باشد، چنان عمیق و ناگسستنی میگردد که از روابط خونی هم محکم‌ تر می‌ماند.


از جمله دوستان پدرم، یکی حاجی محمد اکرم کارگر است.


پدر در سال ۱۳۲۷ خورشیدی از ولایت بدخشان به کابل آمد. در آن زمان، شاگرد صنف چهارم مکتب بود و اول‌ نمره ای صنف خود محسوب می‌شد.

 پس از اولین سفر آخرین شاه افغانستان به بدخشان و خوانش پیام خوش‌ آمدید، شاه همایونی، با نظر سردار احمد شاه خان، وزیر دربار، و عبدالهادی خان داوی، سرمنشی، 

از بابه‌ کلانم، وکیل نظام‌ الدین خان، می‌ پرسد که آیا رضایت دارد ایشان را برای ادامه ای مکتب با خود به کابل ببرند؟

محمد اکرم کارگر و احمد محمود امپراطور 


بابه‌ کلانم موافقت می‌کند و پدرم را به کابل می‌ آورند. 

ایشان شامل صنف چهارم لیسه ای عالی استقلال میشود و همراه با شهزاده محمد نادر به مکتب شامل درس می‌گردد و در ارگ، همانند فرزند شاه، زندگی نوین خود را آغاز می‌کند.


پدرم از جمله ای محدود بدخشانی‌ هایی بود که در کابل زندگی را آغاز کرد، آنهم در قدرتمند ترین مکان، یعنی ارگ شاهی.


از آنزمان، یعنی سال ۱۳۲۷ خورشیدی، الی سال ۱۳۹۴ خورشیدی که به رحمت حق پیوستند، دوستان بی‌ شماری داشتند؛ ولی تعداد انگشت‌ شماری از دوستان‌ شان، که سمت کاکا و ماما را برای من داشتند و دارند، همواره در کنار ایشان بودند.


بعد از وفات پدرم، اکثریت دوستان‌ شان نیز به رحمت حق پیوستند؛ اما خدا را شکر، هنوز تعداد اندکی از آنان در قید حیات هستند که از آن جمله، جناب محترم حاج محمد اکرم کارگر، از ولایت تخار باستان، ولسوالی چاه‌ آب، می‌باشند.


 من تا حد امکان، دوستان پدرم را که در کابل هستند، با همان حرمت دوستی‌ های قدیم و بی‌آلایش پاس داشته و از ایشان خبر گیر هستم.


چندی پیش، فاضل دانشمند، جناب محترم کارگر صاحب،

 با من تماس گرفتند و از من خواستند تا به نزدشان بروم؛ زیرا کارگر صاحب گاهی در کابل و گاهی در تخار به سر می‌ برند.

خدمت‌ شان مشرف شدم. 

واقعاً در نگاه اول خیلی ناراحت شدم. 

بزرگمرد ۹۰ ساله‌ ای را دیدم که از ناحیه‌ی پا و کمر آسیب های جدی دیده‌ اند و توان حرکت را ندارند و با بیماری‌ های دیگری نیز دست‌ و پنجه نرم می‌کنند

 که اکثر انسانها در سنین بالا به آن گرفتار میشوند.

گاهی دوستی‌ ها و دوستان پدر، که بر پایه ای صداقت و بدون مدعا می‌باشد، چنان عمیق و ناگسستنی میگردد که از روابط خونی هم محکم‌ تر می‌ماند.  از جمله دوستان پدرم، یکی حاجی محمد اکرم کارگر است.  پدر در سال ۱۳۲۷ خورشیدی از ولایت بدخشان به کابل آمد. در آن زمان، شاگرد صنف چهارم مکتب بود و اول‌ نمره ای صنف خود محسوب می‌شد.  پس از اولین سفر آخرین شاه افغانستان به بدخشان و خوانش پیام خوش‌ آمدید، شاه همایونی، با نظر سردار احمد شاه خان، وزیر دربار، و عبدالهادی خان داوی، سرمنشی،  از بابه‌ کلانم، وکیل نظام‌ الدین خان، می‌ پرسد که آیا رضایت دارد ایشان را برای ادامه ای مکتب با خود به کابل ببرند؟  بابه‌ کلانم موافقت می‌کند و پدرم را به کابل می‌ آورند.  ایشان شامل صنف چهارم لیسه ای عالی استقلال میشود و همراه با شهزاده محمد نادر به مکتب شامل درس می‌گردد و در ارگ، همانند فرزند شاه، زندگی نوین خود را آغاز می‌کند.  پدرم از جمله ای محدود بدخشانی‌ هایی بود که در کابل زندگی را آغاز کرد، آنهم در قدرتمند ترین مکان، یعنی ارگ شاهی.  از آنزمان، یعنی سال ۱۳۲۷ خورشیدی، الی سال ۱۳۹۴ خورشیدی که به رحمت حق پیوستند، دوستان بی‌ شماری داشتند؛ ولی تعداد انگشت‌ شماری از دوستان‌ شان، که سمت کاکا و ماما را برای من  داشتند و دارند، همواره در کنار ایشان بودند.  بعد از وفات پدرم، اکثریت دوستان‌ شان نیز به رحمت حق پیوستند؛ اما خدا را شکر، هنوز تعداد اندکی از آنان در قید حیات هستند که از آن جمله، جناب محترم حاج محمد اکرم کارگر، از ولایت تخار باستان، ولسوالی چاه‌ آب، می‌باشند.   من تا حد امکان، دوستان پدرم را که در کابل هستند، با همان حرمت دوستی‌ های قدیم و بی‌آلایش پاس داشته و از ایشان خبر گیر هستم.  چندی پیش، فاضل دانشمند، جناب محترم کارگر صاحب،  با من تماس گرفتند و از من خواستند تا به نزدشان بروم؛ زیرا کارگر صاحب گاهی در کابل و گاهی در تخار به سر می‌ برند. خدمت‌ شان مشرف شدم.  واقعاً در نگاه اول خیلی ناراحت شدم.  بزرگمرد ۹۰ ساله‌ ای را دیدم که از ناحیه‌ی پا و کمر آسیب های جدی دیده‌ اند و توان حرکت را ندارند و با بیماری‌ های دیگری نیز دست‌ و پنجه نرم می‌کنند  که اکثر انسانها در سنین بالا به آن گرفتار میشوند.  ولی خدا را شکر کردم که نفس گرم‌ شان و فکر و هوش‌ شان، همانند یک جوان، سرشار از امید و روحیه ای بلند است.  از من خواستند تا خاطرات پرفراز و فرود زندگی‌ شان را، که از کودکی و نوجوانی تا سال ۱۳۴۷ خورشیدی به رشته ای تحریر در آورده‌ اند، تایپ و ویرایش کنم که با افتخار آن را پذیرفتم و به اتمام رساندم.  خواستم این خاطره را با شما عزیزان شریک سازم.  به جناب محترم کارگر صاحب گرانقدر، طول عمر با سلامت و سعادت آرزو میکنم و امیدوارم که باقی خاطرات ارزشمند شان را نیز به قید قلم بیاورند؛ زیرا واقعاً خواندنی، قابل تأمل و آموزنده است. با مهر و حرمت احمد محمود امپراطور  پنجشنبه، ۲۵ سرطان ۱۴۰۵ خورشیدی


ولی خدا را شکر کردم که نفس گرم‌ شان و فکر و هوش‌ شان، همانند یک جوان، سرشار از امید و روحیه ای بلند است.


از من خواستند تا خاطرات پرفراز و فرود زندگی‌ شان را، که از کودکی و نوجوانی تا سال ۱۳۴۷ خورشیدی به رشته ای تحریر در آورده‌ اند، تایپ و ویرایش کنم که با افتخار آن را پذیرفتم و به اتمام رساندم.


خواستم این خاطره را با شما عزیزان شریک سازم.


به جناب محترم کارگر صاحب گرانقدر، طول عمر با سلامت و سعادت آرزو میکنم و امیدوارم که باقی خاطرات ارزشمند شان را نیز به قید قلم بیاورند؛ زیرا واقعاً خواندنی، قابل تأمل و آموزنده است.

با مهر و حرمت

احمد محمود امپراطور 

پنجشنبه، ۲۵ سرطان ۱۴۰۵ خورشیدی

۱۴۰۵ تیر ۱۱, پنجشنبه

برای من ز لبت جرعه ای شراب بده- شاعر احمد محمود امپراطور

برای من ز لبت جرعه ای شراب بده - شاعر احمد محمود امپراطور 


برای من ز لبت جــــرعه ای شراب بده 

ز ساغــــــــر نفست قطره قطره آب بده 

ز چاشنـــیء زبانت مـــــرا حیات ببخش 

ز ملک غیــــب تنـت دفتــــر و کتاب بده

ببر ز هــــوش مرا تـــــا جهانی بی پهنا

ســــوال ناشـــــده ای قلب من جواب بده

مهاجرم من از آن شهر و جایگاهم نیست

دو شب کنــار خودت بی ملال خواب بده 

به آسمان دلـــــــم نیست ماه و خورشیدی

تو روشنــــــــایی ز رخســــــار آفتاب بده 

نـگو که آمدنــم اندکــی زمـــان گیر است

عــــزیز من به سفـــــر کردنت شتاب بده 

بهـــــــار میـــرود و آسمان دگرگون است 

تو فصل تازه ز حسنت به این خراب بده

به گلشن هـر چه رسد سهم من بود شبنـم

گــلابِ من عــــرقِ گــــرم از گــلاب بده 

دلِ شـــکسته ای محمود بیشتـــــر مشکن 

بیا تو مزرعــه ای خشکیده غرقه آب بده 

--------------------------------------

چهارشنبه ۱۱ سرطان ۱۳۹۹ خورشیدی 

که برابر میشود به01جولای 2020ترسایی 

سرودم 

احمد محمود امپراطور 

۱۴۰۵ تیر ۸, دوشنبه

من شیعه نیستم، ولی معتقدم اختلاف مذهب نباید مانع احترام و همزیستی باشد.

 



من شیعه نیستم، ولی معتقدم اختلاف مذهب نباید مانع احترام و همزیستی باشد.

احمد محمود امپراطور 

۱۴۰۵ تیر ۶, شنبه

۱۴۰۵ خرداد ۳۱, یکشنبه

تو فرشته‌ ای زمانی - شاعر احمد محمود امپراطور

 

تو فرشته‌ ای زمانی - شاعر احمد محمود امپراطور 

تو فرشته‌ ای زمانی 

تو شبیه‌ ای آسمانی

تو به عشق سایبانی

تو چقدر مهربانی 

به من بلا کشیده، رنج زندگانی دیده

---------------------

مه ای آتشین مزاجم

 شده ای تو ابتهاجم 

ز قضا گرفتی باجم

همه درد را علاجم

تو بهانه‌ی حیاتی، به منِ ز غم خمیده

---------------------

تپش و ترانه استی

عمرِ جاودانه استی

بیت عاشقانه استی 

وطن استی خانه استی

ثمر جلال عشقت، به وجود من تنیده

------------------

تو طراوت گلابی

تو شکوه آفتابی 

تو ترنمی تو آبی 

شکری شبی شرابی

عطر گیسویی تو را من، بدماغ خود شمیده

---------------------

لب تو چو غنچه گل 

دهن تو خمره‌ی مل

سخن تو صوت بلبل

ز برم ربوده‌ی دل 

کرم تو کم مبادا، به کویر نم ندیده 

-----------------------

تو کرامت بهاری

تو نوای جویباری

تو تجمل، وقاری  

تو به بی وطن دیاری

قطرات اشک هستی، به قدوم تو چکیده

----------------------

جبروت آشکارم 

گل تازه ای بهارم

بخدا که زرد و زارم

بنمای رستگارم

که شکسته و پریشم، چو گل یخن دریده

-----------------------

سر و حال من چو مجنون

تن من فتاده در خون 

من و صد هزار مضمون

تو و صد هزار افسون

هاجوواج مانده ام من، به تو سرو نو رسیده

-----------------------

دل خود زدم به دریا 

سر خود زدم به صحرا 

تو سفر نمودی بی ما 

تو نکردی هیچ پروا 

لب حسرت فراقت، به لبان غم مکیده 

------------------------

تو بیا بیا به پیشم 

تو بمان بمان همیشم

تو بدان ز قلب ریشم 

تو مکن دگر پریشم

به نثار مقدم تو، سر محمود آرمیده 

----------------------

دوشنبه ۳۱ اسد ۱۴۰۱خورشیدی 

که برابر میشود به 22 آگست 2022 ترسایی 

سرودم 

#احمد_محمود_امپراطور

#شعر 

#امپراطور 

#عاشقانه 

#هنر 

#مخمس 

#مسدس

۱۴۰۵ خرداد ۲۱, پنجشنبه

تصاویر احمد محمود امپراطور

عکس احمد محمود امپراطور 

تصاویر احمد محمود امپراطور 

 

۱۴۰۵ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

نام نیکوی شاعری

 

خرسندم از اینکه در جهان گذران 
با نام نیکوی شاعری میمیرم 
 احمد محمود امپراطور 


۱۴۰۵ خرداد ۳, یکشنبه

شعر در مورد بدخشان شاعر احمد محمود امپراطور -

بدخشیا بدخشانت بنازم - شاعر احمد محمود امپراطور 

 

< قصیده>

بدخشیـــــــــا بدخشـــــــــــانت بنازم

هــــــــوای نــــو بهـــــــارانت بنازم

خــــــدا بنموده ات فــــــردوس ثانی

از این رو لطــف یـــــــزدانت بنازم

بود در دامنت نســــــل خــراســـــان

خردمنــــــد و سخنــــــــــدانت بنازم

کهول و پیـــــــــر مـــــردان تو دانا

برومنـــــــــد نوجوانــــــــانت بنازم

زنـــــان و دختـــــــرانت پاک دامن

شـــکوهی علـــــــم و ایمانت بنازم

تو داری شهــــــر و شهرسـتان زیبا

زبــــــان در مـــــــدح عنوانت بنازم

نسی ، ارگو و اشـــکاشم و جرم ات

درایــــم، خـــــاش و تیشکانت بنازم

کوف آب و شکی و شهر بزرگ ات

تمــــــــام بـــــــــاغ و بستـانت بنازم

چه گوی نیست در دامـــان کشم ات

رخِ آن مــــــــاه شغنـــــــانت بنازم

دلــــــم را برده زیبـــــاک و بهارک

گــــلِ وردوج و خواهـــانت بنازم

بـــــود درواز تـــــــو دروازه ای دل

کــــــران سبـــــــز و منجانت بنازم

شهـــــــدای تو و ارغنـــج خواه ات

گرفتـــــــه تـــــــا به یمـگانت بنازم

ز یفتـــــــل تا به مایمـی و راغ ات

سراســــــــــر شــورِ واخانت بنازم

بود قلب تو فیض آبـــــــادی، آبــــاد

بلنــــــــدی هـــــــای یــاوانت بنازم

تگـــــاب ات است ایـــــلاق دل آرا

شقایق گشتـــــــــــــه ارزانت بنازم

رگ خون تو باشــد رود کوکچـــــه

نمـــــــــــای سبـز ی مستانت بنازم

بدامـــــان تو باشد گوهـــــــــر ناب

عقیق و لعـــــــــل و مرجانت بنازم

زمینت کشتــــــــــزاران پر حاصل

نسیـــــــم و ابـــــــر و بارانت بنازم

کنـــــــار جوی تو پودینـــــــه و بل

سنیـــــــــل و شلخــه ریحانت بنازم

کبــــر داری و لمبـــوتی و شوپـش

پوشوک و زرســــرک جانت بنازم

شفـــــــای زخـــم من موملایت شد

دوای کیمیـــــــــــــــــا دانـت بنازم

به درد دل دهنــــــد بو مــــادرانت

شبــت و خاکشیـــــــــــــرانت بنازم

بنفشـــــــه و گل چغــــزک تو داری

ســـــه برگه لالـــــــه زارانت بنازم

چگــــار و چُکـــــریت باشد فـراوان

بوگن و عبـــــــری ، تـارانت بنازم

بلوط و ارچـــــــه و توغ و شکندی

شـــــولش با پستـــــه دورانت بنازم

ز، ارغی تا زرنگ و بته ای پوش

که افتـــــــــاده بــــــه دالانت بنازم

گل بــــــــادام تو موج شرشر خیــز

شده هر جـــــــا درخشـــــانت بنازم

درخت آرچ و دولانـــــــه و تــــوت

ز انگور بــــــــــــاده ریزانت بنازم

اوغور سنـــگ تو دارد شهد عالـــم

دوشـــاب و مغــــز و تلخانت بنازم

زند قهقه بهـــــــــر جا کبک مستت

نــــــــــوای آبشــــــــــــارانت بنازم

به کوهی تو خــــرامان خیل آهوی

پلنـــــــگ و ببــــــر سلطانت بنازم

خـدا جـــــا داده ات در بـــــــام دنیا

حریفـــــــــــان گشته زندانت بنازم

زنی بر فـــــرق دشمن گـرز همت

همانـــــــا تیــــــــغ عـریانت بنازم

سحـــــرگاه تو دارد پرتـو مهــــــر

نی و شب هـــــــای چوپانت بنازم

به هر جا میکند محمود وصف ات

نـــــدارد ختــــــــــم، دیوانت بنازم

--------------------------------

دوشنبه 03 جوزا( خرداد ) 1395 هجری شمسی

که برابر میشود به 23 MAY می 2016 میلادی

سرودم

#احمد_محمود_امپراطور 

کابل/افغانستان

__________________________________

اسامی ولسوالی (شهرستان) های ولایت ( اُستان ) #بدخشان

1- #نسی

2-#ارگو

3- #اشکاشم

4- #جرم

5- #درایم

6- #خاش

7-#تیشکان

8-#کوف_آب

9- #شکی

10- #شهر_بزرگ

11- #کِشم

12- #شغنان

13- #بهارک

14- #زیباک

15- #وردوج

16- #خواهان

17- #درواز

18- #کران_و_منجان

19- #شهدا

20- #ارغنج_خواه

21- #یمگان

22- #یفتل

23- #مایمی

24- #واخان

25- #فیض_آباد_مرکز_بدخشان

26- #یاوان

27- #تگاب

28- #راغ

----------------------------------------

اسامی سبزیجات کوهی و دشتی:

پودینه، بل ، سنیل، شلخه، ریحان ، کور ( کَبَر )، لمبوته ،شوپش، پوشک، زرسرک، بومادران،شبت، خاکشیر ، موملایی ( شیره ای که از دل سنگ ها بدست می آید ) ،

گل بنفشه، گل چغزک، چگار ( سمارق کوهی ).

چُکری، بوگن ، عبری ، تاران:= از خانواده رواش هستند.

اسامی درختان کوهی:

بلوط، ارچه، توغ، شکندی ، شولش ( ارغوان ) ، پسته، ارغی، زرنگ، بادام، آرچه، دولانه، توت و انگور.

اوغور= هاونگ سنگی.

۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

میکند آخر پریشان باد، زلفِ باز را

شاعر احمد محمود امپراطور 

 

میکند آخر پریشان باد، زلفِ باز را

احمد محمود امپراطور

#تابلو 

#زلف 

#love 

#پریشان

قدم گذار ز اقلیم آب و رنگ برآ

قدم گذار ز اقلیم آب و رنگ برآ - شاعر احمد محمود امپراطور 

 

قـــــدم گــــــذار، ز اقلیـــــــمِ آب و رنگ برآ


بســــانِ تیـــــــر از این خوابــــگاه جنگ برآ


شــــرابِ عقـــل به پیمـــــانه ای ادب برسان


ز جــــام ِ ساقــــی و خمیــــازه ای ترنگ برآ


تنــــت به زیــــورِ انسانیـــت بـــده صیقـــــل


مشـــو چـو دیــــو و دَد از هیـــکل دبنگ برآ


شــرافتِ دو جهان خواهـی مـــردِ همــت باش


ز های و هـــوی خرافـــاتِ رســـم و ننگ برآ


بهـــارِ صـورت و، نازی که مانـــده پــا بر جا


صفــــا کن آیینـــه از خـود پـــرست زنگ برآ


زمانــــه در گـــذر و عمـــر می کند تعجیـــل


توهـــم شتـــاب کـن از ورطــه ای درنگ برآ


جهان به معنـــی حرف و سخن گلستـــان کن


دری گشــــــــای ز لفـــــاظی و جفنــــگ برآ


قناعت ار کنـــی یکقطــره، چشمه و دریاست


ز شـــوقِ بحــر و محیـطی پـــر از نهنگ برآ


گر عافیــت طلبی چشـم و گــوش خود بر بند


سفـــر به دل کـن و از بانـگ دَنگ، دَنگ برآ


خیـالی نـــازک و طبـــــعِ درشت نایــد ســـاز


تو شیشــــه ای و از این همـرهان سنگ برآ


به عشق پاک تو جان داد و خاک شد محمود


چو مـــوجِ لالـــه ســـری قبـــرِ او قشنگ برآ

——————————

شنبـــه 26 ثــور 1394 هجری خورشیدی

که برابر میشــود به 16 می 2015 میلادی

سروده ام

احمد محمود امپراطور

کابل/ افغانستان

یک بدخشان دوست میدارم ترا - شاعر احمد محمود امپراطور

شعر دقم _ شاعر احمد محمود امپراطور 

 

من به آن آهنگی آوازت دقم 

پشت اشعار جنون تازت دقم 

من به آن جان گفتن از اعماق دل 

از لبان نشئه پردازت دقم 

بال و پر بشکسته ای دیدارتم 

با نگاه گرم و دمسازت دقم 

روی گردانیدن و رو کردنت

بر ادا و غمزه و نازت دقم

می‌کُشد بی اعتنایی ات مرا 

بر حجویی روزی آغازت دقم

خسته ام از گلشن و باغ و بهار

بسکه پشت سروی طنازت دقم 

یک بدخشان دوست میدارم ترا

یک دلستان بهر دروازت دقم 

میکند محمود اقرار این سخن 

از بر تمکین و اعجازت دقم

-------------------

جمعه ۶ اسد ۱۴۰۳ خورشیدی 

که برابر میشود به July 17, 2024

سرورم

#احمد_محمود_امپراطور 

ممنون از عکاسی محترم

ن.آریا

Highlight

۱۴۰۵ فروردین ۲۹, شنبه

من از این آی و هوی بی سر و بی بر نمی ترسم

شعر نمی ترسم: احمد محمود امپراطور 
 

من از این آی و هوی بی سر و بی بر نمی ترسم

از این دوستاخ بی کلکین چه و بی در نمی ترسم

به چندین پادشاه و سلطنت را واژگون دیدم 

کنون از طمطراق ضابط و عسکر نمی ترسم

به دیدم تانگ و هموی و زره بی سر نشین هرجا

ازین چند موتر که خورده استیکر نمی ترسم   

غم عالم به هر جای که باشی نیست پایانش 

ز گیر و دار این غمخانه‌ ای کافر نمی ترسم 

به صدها گاو میری دیده ام اندر حیات خود 

از این گوساله های رفته پشت خر نمی ترسم  

سری ما پیش درگاهی ستمکاران فرو ناید 

به یاریی خدا از نوکری نوکر نمی ترسم

تحمل میکنم این سختی های روزگاران را

 ز درد سینه سوز خویش و چشم تر نمی ترسم 

گرفتارم ولی در هر گرفتاری بود رازی

ز حرفِ مفت این نا مردمان شر نمی ترسم 

مرا معبود از روز ازل محمود پیدا کرد 

به ایمان داری کامل ز هر خود سر نمی ترسم 

——

یکشنبه ۱۴۰۴/۱/۲۴ خورشيدي  

که برابر میشود به April 13, 2025 

سرودم 

احمد محمود امپراطور 

۱۴۰۵ فروردین ۲۲, شنبه

مخمس احمد محمود امپراطور

شاعر احمد محمود امپراطور
ای شوخ نازدانه ای حاضر جواب من 
 

مخمس: احمد محمود امپراطور 

++++++××++++++

ای شوخ نازدانــــه ای حاضر جواب من 

ای آنکه نیمــه شب تو بیایی بخواب من 

پر گشتـــــــه است نام تو اندر کتاب من

بدونِ سیـــخ و کـــوره کشیدی کباب من 

بر گو که تا کجا کشد این اضطراب من 

-------------------------------------

تا چشمـکی به چشـــــمِ منِ بینــوا زدی 

در جز و مّــــدی خونِ دلِ من شنا زدی 

زخمِ دگـــــر به زخمی دلِ بی دوا زدی 

ای جان من به خانه ی خورشید پا زدی 

خاکم به ســر نموده ای شرزه عقاب من 

-------------------------------------

هـــر بــــار جلوه ات به نظر میرسد مرا 

دلتنــــگی ها به شمس و قمر میرسد مرا 

شعــــــله به کارگــــــاه جگر میرسد مرا

تا مــــــرزِ مرگ عـــزمِ سفر میرسد مرا 

تاکی به خاک ریــزی تو جامِ شراب من 

-------------------------------------

گفتم بیـــــا نیــامدی گفتی نصیب نیست 

دیدار ما به شهــــــرِ دگر دلفریب نیست 

در باغِ غیــــر گرچه مرا عندلیب نیست

لعلت ببوسم حاجتِ خرما و سیب نیست 

ای عطر بیز گیسویی عارض گلاب من

-------------------------------------

تیـــــر ام ز شـاًن و دبدبه و لذت و حشم 

پایـــــــم فتــاده در رهی عشقِ تو بد رقم 

ای پادشـــــاهی من ز سر لطف کن کرم 

بی مرگ منــــــزوی نشـــوم در غمِ عدم

کوک است هر کجــــــا سخنِ انقلاب من

-------------------------------------

سر در رهی تو از دل و از جان فدا کنم 

تا پا گــــــذاری خـــــاک رهت توتیا کنم 

رویی نیــــکو و پاک تو قبــــــله نما کنم 

در کنجِ خانقـــــــــاهِ تــــو رود و دعا کنم 

مستحسنِ وجــــاهتِ نیــــک انتخاب من 

-------------------------------------

بالِ خیال و حوصـــله ی من شکسته ی 

تـــــــارِ ادایی تــــاب و توانم گسسته ی

بــــارِ دگر تو با رقبـــــــاء یم نشسته ی 

دیگر چه خواهی از منِ دلداده خسته ی 

ای آتشیــــــــن تحـــــرکِ افـراسیاب من 

-------------------------------------

بی تو بهـــار را چه کنــــــم من خزانیم

در آتشِ درون خــــــود آتشـــفشـــــــانیم 

دل میکند به تـــــرکِ تو پــــا در میانیم

بیت همچــــو آب میـــــرود از بیکرانیم

یکبـــــــار هم ندادی تو ظالم جواب من

-------------------------------------

بهـــــر خدا به جــــــان کسی قاتلم نکن 

در این دو روزه زندگی بی حاصلم نکن 

با این همـــــــــه کتاب و قلم جاهلم نکن 

در پشتِ کوچــــه و درِ خود سایـلم نکن

مرهـــــم بنی به زخـــمِ کهن التهاب من 

-------------------------------------

بدون تو حیــــات بگردد مــــــــرا ممات 

پیچیـــــده ی به گنـــــبدِ هوشم به التفات

تاکی گریزی از من و از عمـرِ بی ثبات

محمود را دو بوســـه ی دیگر بده ذکات

ای آسمــــان آبــی یی لعـــل آفتـــاب من 

-------------------------------------

 سه شنبه 20 حمل 1398 خورشیدی

که برابر میشود به 09 اپریل 2019 ترسایی

سرودم 

احمد محمود امپراطور

۱۴۰۵ فروردین ۲۱, جمعه

آدم و آدمگری دستار می خواهد مگر؟

شاعر: احمد محمود امپراطور 
 

آدم و آدمگری دستار می خواهد مگر؟

لطف و رفتار نیکو اجبار می خواهد مگر؟

گر رسد دستت ولی دستی نمی گیری دریغ 

دستگیری آشنا و یار می خواهد مگر؟

کشتن اهل ادب از مورچه ام آسان‌تر است 

این مصيبت نامه چوب دار می‌خواهد مگر؟

نغمه ای سبز کلامت هر زمان دارد بهار

عطر نارنج تو ننگرهار می‌خواهد مگر؟

باش روشنگر به استدارج دیگر کار نیست

این عصای حضرت ما مار می خواهد مگر؟

مرحمت آئین انسان است باور کن رفیق 

مهربانی و خضوع پیکار می‌خواهد مگر؟ 

سیر فکر گلشن معنی بخود کن اختیار 

باغ فردوس هنر دیوار می‌خواهد مگر؟

خدمت خلق خدا هرگز ندارد روز و شب

همدلی و یاری شام تار می خواهد مگر؟

یک تبسم، نیمی ایما میکند کار خودش 

عشقبازی آدمی بیکار می‌خواهد مگر؟ 

باش در جنگل اگر فکر دریدن میکنی 

شهر گرگِ گشنه و کفتار می خواهد مگر؟ 

سنگ تهداب محبت هر کجا خواهی گذار 

خشت های معرفت معمار می‌خواهد مگر؟ 

این تفنگ تشنه بر خون که آدم میخورد

سیب سرخ و قهوه و گیتار می‌خواهد مگر؟ 

قاش پیشانی و گفتار نیکو باشد بس است 

حسن زیبا وسمه و سنگار می خواهد مگر؟

شاعری را طبع سرشار است توسن دار بزم

گلشن نضج سخن سیگار می خواهد مگر؟

سوختیم از غصه ای هجران و کس باور نکرد

این علاج درد ما بیطار می خواهد مگر؟ 

کس نشد صبر و وفاق و عشق را یکجا کند

این سلوک نیک نرم افزار می خواهد مگر؟ 

نشئه صد خم شراب کهنه دارد در بغل

این رکوع و سجده ها زنار می خواهد مگر؟ 

پیش خوب و بد ز خوب و بد سخن کمتر بگو

باغبانی تیشه ای نجار می خواهد مگر؟  

پخته می‌گوید سخن محمود لیکن عام فهم

معنی دُر دری دشوار می خواهد مگر؟

-------------------

بامداد سه شنبه ۲۱ حمل ۱۴۰۳ خورشیدی 

که برابر میشود به 9 آپریل 2023 ترسایی 

سرودم 

#احمد_محمود_امپراطور

۱۴۰۵ فروردین ۱۷, دوشنبه

احمد محمود امپراطور، شاعر و نویسنده‌ی معاصر افغانستان

احمد محمود امپراطور، شاعر و نویسنده‌ی معاصر افغانستان

 احمد محمود امپراطور، شاعر و نویسنده‌ی معاصر افغانستان، از چهره‌های چند ساحتی در ادبیات و هنر است؛ حضوری که به نوشتن محدود نمی‌ماند و در امتداد شعر، صدا و تصویر گسترش می‌یابد. 

AHMAD MAHMOOD IMPERATOR 

او با سرایش اشعار تأمل‌ برانگیز، دکلمه‌هایی با لحن نافذ و طراحی‌ های گرافیکی خلاق، شیوه‌های گوناگون بیان را در امتداد یک نگاه منسجم به کار می‌گیرد.

در آثار او، نوعی نگرش انسانی و مسئولانه جریان دارد؛ نگرشی که به موضوعاتی مانند جایگاه خانواده، مسئولیت اجتماعی، تعلق به سرزمین، حفظ محیط زیست، 

تصویر: احمد محمود امپراطور 

شأن و منزلت زنان، پرورش نسل نو و توجه به حقوق حیوانات، رویکردی جدی و کاربردی دارد.



تصویر: احمد محمود امپراطور با نونهالان وطن

امپراطور با عبور از مرزهای معمول، بر همزیستی میان ادیان، مذاهب و فرهنگها تأکید میکند و هنر را وسیله‌ای برای ایجاد پیوند میان انسانها می‌بیند. 


در این نگاه، ادبیات زمانی ارزشمند است که بتواند از رنج انسان بکاهد و فاصله‌ ها را کمتر کند.

Ahmad Mahmood Imperator, a contemporary Afghan poet and writer, is a audience.

کاریکه عشق میکند اندر حریم دل

کاریکه عشق میکند اندر حریم دل 

با زوری بازو و زر و زاری نمیشود 

احمد محمود امپراطور


نامه اعمال ما با خون دل آغشته است

بس گنهکاریم آخر می کنند ما را معاف 

نامه ای اعمال ما با خون دل آغشته است 

احمد محمود امپراطور 


۱۴۰۵ فروردین ۱۳, پنجشنبه

Ahmad Mahmood Imperator is a contemporary Afghan poet, writer, and graphic designer, born in Kabul with Badakhshani heritage. He creates works with a deep and multi-dimensional perspective on themes such as love, mysticism, humanity, and beauty—works that are impactful and thought-provoking for his audience. By combining art and intellect, Imperator is regarded as a recognized figure in contemporary literature and the arts.

 

Ahmad Mahmood Imperator is a contemporary Afghan poet, writer, and graphic designer, born in Kabul with Badakhshani heritage. He creates works with a deep and multi-dimensional perspective on themes such as love, mysticism, humanity, and beauty—works that are impactful and thought-provoking for his audience. By combining art and intellect, Imperator is regarded as a recognized figure in contemporary literature and the arts.

Ahmad Mahmood Imperator is a contemporary Afghan poet, writer, and graphic designer, born in Kabul with Badakhshani heritage. He creates works with a deep and multi-dimensional perspective on themes such as love, mysticism, humanity, and beauty—works that are impactful and thought-provoking for his audience. By combining art and intellect, Imperator is regarded as a recognized figure in contemporary literature and the arts.


احمد محمود امپراطور شاعر، نویسنده و طراح گرافیک معاصر افغانستان است که با اصالت بدخشانی در کابل متولد شده است. او با نگاهی عمیق و چندبُعدی به مفاهیمی چون عشق، عرفان، انسانیت و زیبایی، آثاری خلق کرده که در میان مخاطبانش تأثیرگذار و قابل تأمل‌اند. امپراطور با ترکیب هنر و اندیشه، چهره‌ای شناخته‌شده در حوزه ادبیات و هنر معاصر به‌شمار می‌رود.

احمد محمود امپراطور شاعر، نویسنده و طراح گرافیک معاصر افغانستان است که با اصالت بدخشانی در کابل متولد شده است. او با نگاهی عمیق و چندبُعدی به مفاهیمی چون عشق، عرفان، انسانیت و زیبایی، آثاری خلق کرده که در میان مخاطبانش تأثیرگذار و قابل تأمل‌اند. امپراطور با ترکیب هنر و اندیشه، چهره‌ای شناخته‌شده در حوزه ادبیات و هنر معاصر به‌شمار می‌رود.

۱۴۰۵ فروردین ۸, شنبه

لیکن خزان آدمی را نو بهار نیست

آرامشی به روح و تن بیقرار نیست 

دیوانه را غمِ فلک و روزگار نیست 

هر چیز تازه میشود از مقدم بهار 

لیکن خزانِ آدمی را نو بهار نیست 

احمد محمود امپراطور 



مردی به بدنسازی و خود بینی نباشد

مردی به بدنسازی و خود بینی نباشد  

سختی بکشی نشکنی مردانگی این است

احمد محمود امپراطور 



۱۴۰۴ اسفند ۱۲, سه‌شنبه

به مناسبت جشن زاد روز احمد محمود امپراطور

 

۱۳ حوت (اسفند) جشن زاد روز احمد محمود امپراطور 

زاد روز تان شاد و خجسته بادا!


هر شاعری در تصاحب روح ِواژه‌ها برتری دارد، اما محور کلام من بر اوصاف شاعری‌‌ می‌چرخد که محبوب دل‌ها، کوشا ، متجسس در حقیقت کنکاش‌گرِ واژه های‌ست که با خامه و ورق ، عهد و‌ پیمان ناگسستنی بسته و بی محابا پیش رفتن و جستجوی‌گری را می پسندد.

احمد محمود امپراطور شاعر گرانقدر و روشن ضمیرِ که اهل بدخشان است با سرایش اشعار، پارچه های ادبی با طرح ِ نمادین گرافیک های زیبا، دکلمه های متعالی مشعل بدست کاروان جهانِ ادب و فرهنگ بوده از جمله شاعران و نویسندگانی‌ست که خوشبختانه سالیان متمادی‌ست که من باافتخار در اجلاس معرفت با‌ایشان آشنا‌ هستم.

بر همگان مبرهن است ، خصلت طبیعی آفتاب درخشیدن است، در آیینهٔ نور افگنِ این شاعر گهر کلام ، تعالیِ ژرف اندیشی انعکاس ِ بسا درخشان دارد .

شاعر عزیز امپراطوری ست که در میدان رزم و بزمِ سخن با زین و لگام ِواژه ها سخاوت‌مندانه تاختن را با اسب چابک سوار ِخیال در سر زمین مهر ، معنویت ، عواطف ، دانش ، خرد ، حکمت و انسانیت را ترجیع می‌دهد.

اشعار شاعر روشن‌نگر بمثابه تجلی‌گاهِ روح ، رد و بدل شدن اندیشه‌های ژرف و قد راست کردن ِ خیال های سبز و احساس رسای شاعر شگوفهٔ معطر از ریشه تا بلندا ،خیال ریز و تأمل بیز خوش‌رنگ باغستان است کز اقلیم خاموش قلب زبان گشوده و ترجمان ِ باور و ایمان مستحکم است، طوری که هر شعر معرف ابعاد گستردهٔ درونی و مبیّن افکار و عوطف شاعر زیبا پرداز است.

ارزشمندی شاعر رسالت‌مند نه تنها منحصر در جغرافیای ادب و فرهنگ است بل در انظار و دیدگاه ِعوام محمود است و از سجایای نستوه و برخورد های نیک اجتماعی بهره‌ور بوده و سمبول از شجاعت ، صداقت، فداکاری مهربانی و ثبات است.

عروج روح والایِ امپراطور معزز سرشار از گرایش ها و انگیزه های عالی ‌ناب و دلپسندی ست که بر دلهای علاقمندان شعر و مخاطبین دکلمه ها از اثر پذیری و اهمیت بارز بر خوردار‌است. 

در رگهای خون شاعر ِنامی احساسات همگون نوع‌پروری، انسان‌دوستی ، عشق ، صلح و آشتی همدیگر پذیری جهنده‌ست.

شاعر یا مخمس‌سرای ماهر که با مهارت و مهابت پای تعمیر خیال عمارت مرمرین مصفا را هنرمندانه از آجر اندیشه بنیاد کرده و می خواهد با نهادن 

“نه کرسی فلک اندیشه نهد زیر پای ً

از طریق دنیای الهام،به کشف حقیقت پرداخته با رسالت عظیم معرفت ، عشق و انسانیت را به درجهٔ نبوغ و‌کمال به محیط و ماحول معرفی کند.

در فرجام برای شاعر فرهیخته تندرستی ، سعادت رستگاری و عمر پر فیض و با برکت از درگاهی الهی استدعا می‌نمایم 

عبادت‌ها و طاعت های تان قبول درگاه الله متعال باشد. 


خاتول افروز

۱۴۰۴ اسفند ۱, جمعه

ای کودکِ سرشکِ من آخر جوان شدی

 

شاعر احمد محمود امپراطور 

ای کودکِ ســرشکِ من آخـر جوان شدی

در گیـر و دار زنـدگی چابک روان شدی

تا رهسپــار و همــــــدمِ این کاروان شدی 

از هفت خوان رستــــمِ هستی عیان شدی

با شـــــور و با نوایی جهانت جهان شدی 

--------------------------------------

تا درد هـــــای عشق رسیـــدی سراغ من 

تا خاک گشت بـــــار دگر سروی باغ من 

از تنـــــــد باد هستی شـــــکسته چراغ من

لبــــریز کس نمی کنــد اینجــــــا ایاغ من 

ای نـاز دانه از بری چـــــه امتحان شدی 

--------------------------------------

ای چرخشِ سپهـــــــر و بلنــــدایی دلبری 

ای نـــــــور دیــــده، ای تپش آباد کشوری

ای کهکشـــانِ عاشــــقِ شوریده، ای پری

 احساسِ پنجــگانه ام ازهـــــوش می بری 

دیگر مپـــرس از چه سبب در زیان شدی

--------------------------------------

این درد هـــــای کهنــــه به دارو دوا نشد 

این آسمـــــــان تیــــــره منــــــور نما نشد

یــــــاری و کسب همــــدلی بی مدعا نشد

وفـــق مُـــــراد کس به کســـــی آشنا نشد

خون میخورد دلم که چـرا بد گمان شدی

--------------------------------------

اینجــــــا دلــــــــم هــوای نیایش نمی کند

فکــــرم خــــرامِ شعر و سرایش نمی کند

یـــاران کاکــــه کســــب ستایش نمی کند 

با هـــر که دل نخواست گرایش نمی کند

در حیرتــم که در پیء چی و چنان شدی

--------------------------------------

با صــد شکوه و دبدبـــــه چون پادشاه بیا

 با قدرت و غرور و به چنــــدین سپاه بیا

شـــــام ار نشد به نیمی شب یــــا پگاه بیا 

یوسف فتــــــاده انـــدکی نــزدیک چاه بیا

ما سوختیـــــــم بر دگــــران سایبان شدی

--------------------------------------

خون خورده ایــــم در همگی دوره حیات

کس نیست تا ز دل بکند گــــــــرم التفات

هر چند فتـــــاده در سر راه تو مشکلات

محمود در کشاکش این عمــــــرِ بی ثبات 

با هیچ خویش صاحبِ نـــام و نشان شدی 

--------------------------------------

چهارشنبه اول حوت 1397 خورشیدی

که برابر میشود به 20 فبروری 2019 ترسایی

سرودم

#احمد_محمود_امپراطور